مراسم لندن نه تجلیل بلکه بی حرمتی به 21 آذر بود

 

یاشار قره داغلی

 

در چند روز گذشته چند چیز شدیدا مغزم را آزار می داد. من تا مجبور نباشم دست به قلم نمی برم. بلاخره  خود را راضی به نوشتن کردم. هر

 روزسایتهای آذربایجانی را بازدید میکردم تا دیدگاه های مختلف را در باره تجمع لندن در 21 آذرکه توسط چندین تشکل سیاسی وانجمن های

 فرهنگی سازمان داده شده بود ازنظربگذارانم اما فقط یک نوشته بنام آلدانديم مي؟ يوخسا حاق‌لي اولدوغوم بير داها سوبوتا چاتدي؟  توسط تبريزلي

 باي بک دیدم که متاسفانه خواندن و نوشتن ترکی برایم سخت است و بخاطر ترکی  نوشته شدن آن هیچی از آن حالی نشدم.

من درجلسات برگسل و آمستردام شرکت نکرده بودم ولی چون ارزش و احترام زیادی به پیشه وری، فرقه دمکرات و 21 آذر قائل هستم تصمیم

 گرفتم که حتما در مراسم های 21 آذردر لندن شرکت کنم.

سه هفته به 21 آذر مانده بود که از محل کار دو روزمرخصی گرفته و بلیط لندن را خریدم. از اینکه اولین سفرم به لندن بود و در لندن دوست و

 آشنایی نداشتم  و در سفر هم همراهی نداشتم، دلهره زیادی داشتم. روز پنجشنبه نهم دسامبر به لندن رسیدم نمی دانستم تاکسی  اینقدر گران باشد یعنی

  پولی که به تاکسی از فرودگاه تا لندن دادم  تقریبا برابر با  نیمی از پول بلیط هواپیما بود. با انگلیسی شکسته و بسته هتلی در وسط شهر پیدا کردم.

قیمت آن هم وحشتناکتر از تاکسی و غذای رستوران بود. روز جمعه برای اینکه گم نشوم با احتیاط وسط شهر را گشتم و لذت بردم.

روز شنبه ساعت دو با تاکسی به مقابل ساختمان بوش یا بی بی سی رسیدم. حدود بیست سی نفری آنجا بودند با همه سلام و علیک کرده  و برای آشنا

 شدن با شرکت کنندگان از جمعی به جمع دیگرمی پیوستم

 رفته رفته به تعداد شرکت کنندکان افزوده میشد و آرزو میکردم که تعداد بیشتری به ما ملحق شوند. با چند نفر از فعالین لندن آشنا شدم . از سوئد،

 آلمان  و کشورهای دیگر تعدادی آمده بودند. تعدادی از شرکت کنندگان این تجمع از فعالین شناخته شده بودند که از طریق اتاقهای پالتاک و گون آز

 تی وی با آنها آشنا شده بودم.

 همه از دیدن همدیگر خوشحال بودیم.  دوستان با همدیگر دست داده  و  در جمعهای کوچک و بزرگ دور هم جمع شده  و صجبت میکردند. بودن

 در جمع بزرگ برایم انرژی و روحیه میداد.  شعارهای زیبایی درپارچه های قرمز رنگ نوشته شده و به نرده های اطراف تجمع آویزان شده بود و

 انسان را به شوق می آوردند. پرچمهای سرخ برافراشته شده و هرکس پرچمی در دست داشت من هم  به ذوق آمده و پرچم سرخ را تا می توانستم

به بالا برده بودم. عکس زندانیان سیاسی و شعارهایی در رابطه با زندانیان سیاسی در گوشه و کنار دیده میشد و چند نفر مشغول پهن کردن عکس

 زندانیان سیاسی در پیاده رو بودند.

ساعتی بعد تعداد شرکت کنندگان بیشتر شده بود. یک نفر از فعالین پلوچستان و چند نفر عرب احوازی هم به حمایت ما آمده بودند. عابران متوجه

 پرچمهای سرخ و تجمع شده و گاها سوالاتی از شرکت کنندگان در مورد علت تجمع می پرسیدند. در وسط تجمع  یک نفر از سازماندهندگان

 تظاهرات شروع به شعار دادن کرد. بخشی از شرکت کنندگان هم به تکرار شعارها پرداختند. متاسفانه بلندگو نبود وصدای شعار دهندگان دورتر

 نمیرفت. کمتر کسی شعار میداد و جماعت بطور پراکنده به گفتگو مشقول بودند. حدود صد نفر در تظاهرات شرکت کرده بودند برای اینکه مطمئن

 شوم دو باره جمعیت را شمردم.

من انتظار داشتم تعداد شرکت کننده خیلی بیشتر از این تعداد باشد چون چهار پنج تشکیلات سیاسی این مراسم و تجمع را سازمان داده  و پنج یا شش

 انجمن فرهنگی در کشورهای مختلف فراخوانهای حمایت آمیز صادر کرده بودند. یک جوان در جمعی میگفت انجمن عیسی و سهند هم همین قدر آدم

به تظاهرات می آورند. فرصت نشد بپرسم سهند و عیسی کی هستند و آیا شخصی عمل میکنند یا مسئول تشکیلاتی مشخص هستند؟

برای من تعداد شرکت کننده مهم بود ولی انتظار نداشتم  تعداد تا این اندازه کم باشد. تعدادی میگفتند بعضی از گروهها علیه این تجمع تبلیغات پیش

 بردند اما معلوم نکردند این دستهای مرموز و تبلیغاتچی ها چه کسانی و چه گروهایی هستند.

 این تجمع مرا به این نتیجه رساند که احزاب سازمانده تظاهرات یعنی حزب استقلال آذربایجان جنوبی، جبهه آزادی ملی آذربایجان، کنگره جهانی

 آذربایجانیها و غیره عضو و کادر و فعال ندارند یا خوب سازماندهی نکردند. عدم حضور فعال  آذربایجانیها در این تظاهرات حال خیلی ها را گرفته

 بود.

با غلامرضا تبریزی، اوبالی، ستار، صالح ایلدریم، بابک آذری، با یکی از عربها و تعدادی از دوستان سوئد و چند نفر از فعالین لندن حال و احوال

 کرده و کمی صحبت کرده بودم. خوشحال بودم که از نزدیک با این فعالان دست میدهم و صحبت میکنم.  با یکی از فعالین لندن در مورد فعالیت آنها

 در لندن چند دقیقه ای صحبت کردم. او می گفت اختلافات سیاسی، شخصی و دسته بندیهای چپ و راست، استقلالچی و فدارالیستچی و محفل گرایی

 باعث شده  فعالین کمتری از لندن به این تجمع  ملحق شوند. او میگفت 13 یا 14 نفر از لندن به تظاهرات آمدند درحالی که قبلا به هر تظاهراتی

 حداقل شصت یا هفتاد نفری می آمدند ولی این بار افرادی که از سوئد به این تجمع  آمدند بیشتر از فعالین مقیم لندن هستند. او با انگشت چند نفر از

 فعالین لندن را نشان داد که مخالف سیاسی احزاب سازمانده تجمع بودند ولی آنها علیرغم همه اختلافات به تظاهرات آمده بودند.

این فعال از دیدن پرچمهای سرخ خوشحال بود و میگفت من یک سوسیالیست آذربایجانی هستم. او ادعا میکرد که  در دهسال گذشته  برای برافراشتن

 پرچم سرخ  در مقابل پرچم جمهوری آذربایجان و ترکیه فعالیتهای زیادی کرده و از اینکه این همه پرچم سرخ در دست مردم می بیند بسیار

 خوشحال است اما از یک چیز بسیار ناراحت است.  او اشاره کرد که سازماندهندگان تظاهرات دچار اشتباه بزرگی شدند.  وقتی علت اشتباه

 سازماندهندگان مراسم  را پرسیدم او با ناراحتی گفت امروز روز بیست آذر است و همه تجمعات، مراسم ها یا تظاهراتها باید مختص به تشکیل

 دولت، حکومت ملی آذربایجان و یا شکست آن  در سالهای 1234 - 1325 باشد ولی متاسفانه این تظاهرات مربوط به 21 آذر نیست و در این روز

 تاریخی و ملی به موضوعی دیگر و کم اهمیت زندانیان سیاسی اختصاص دارد. او این اقدام را نوعی بی حرمتی به آذربایجان و به  این روز

 تاریخی قلمداد میکرد. من تازه دو قرانی ام افتاده بود. ضمنا او مقابل بی بی سی را محل مناسبی برای تظاهرات نمیدانست. او به آرامی حرف می

 زد  اما من فکرم مغشوش شده بود و به حرفهایش دقت نمیکردم  تا اینکه یکنفر اورا صدا کرد و رفت.

حق با او بود. حرفهای او مرا بفکر انداخت. من به امید گرامی داشت شصت و پنجمین سالگرد دولت و حکومت ملی آذربایجان و برای محکوم

 کردن اشغالگران  شوونیست ایران و نسل کشی ترکها توسط رژیم شوونیست ایران  این همه راه را پیموده و به لندن رفته بودم. اما برخلاف تصور

 من و بسیاری دیگر این تظاهرات هیچ ربطی به 21 آذر نداشت.

بعد  از پرس و جو از دیگر حاضرین حقیقت برایم آشکار شد.حزب استقلال،  جبهه آزادی ملی و داک این تظاهرات را برای گرامی داشت برقراری

 حکومت ملی  یا برای محکوم کردن اشغال آذربایجان در سال 1325 ترتیب نداده بودند، بلکه آنها برای دفاع اززندانیان سیاسی آذربایجانی تظاهرات

 گذاشته بودند. زمانی که این موضوع را متوجه شدم همه ذوق و ذوقم به خشم و ناراحتی تبدیل شد و به سادگی خودم لعنت می فرستادم.

تشکلهای سازمانده بیست و یک آذر را فراموش کرده و در این روز به جای اعتراض علیه اشغال آذربایجان و محکوم نمودن کشتار آذربایجانیها در

 سال 1325 به دفاع از سی، چهل، صد و یا  پانصد  یا هزار زندانی پرداختند. آیا روز بیست یک آذر روز تظاهرات برای زندانیان یا حقوق زنان

 است؟  آیا خنده دار نیست این سازمانها در چنین روز مهمی از مسیر خارج می شوند و تظاهرات نامربوطی سازمان میدهند؟ آیا احمقانه نیست د

ر دوم فوریه روز جهانی زبان مادری ، روز کارگر را جشن بگیریم؟ آیا بی احترامی به آذربایجان، حکومت ملی آذربایجان و خون هزاران فدایی

 نیست که ما روز بیست ویک آذر را از محتوا خالی کنیم و به جای آن به دفاع از چند زندانی بپردازیم؟  آیا نمی شد یک روز دیگر به دفاع از

 زندانیان بپردازیم؟  آیا ترتیب دادن تظاهرات به دفاع از زندانیان سیاسی در روز بیست و یک آذر بمعنای کاستن از اعتبار روز بیست و آذر و نفی

 اعتراض علیه اشغال آذربایجان نیست؟ آیا این اقدام در جهت نفی و فراموشی 21 آذر و روز اعتراض علیه اشغالگران شونیست و فاشیست ایرانی

 نیست؟

تظاهرات در ساعت چهار بعد ازظهر تمام شد.  قرار بود جلسه سخنرانی و کنسرت در ساعت هفت شروع شود. .نمی دانستیم در این سه ساعت و

 در هوای سرد چگونه وقت بگذارنیم. اکثرا غریبه بودیم با قطار زیر زمینی بهمراه  یکی دو نفر دیگر که محل مراسم را می دانستند به هتل رفتیم.

سالن در هتل زیبایی قرار داشت. هتلی که من در آن بودم  در مقابل آن به خرابه ای فقیرانه می ماند. برای من سوال بود که چه کسی کرایه سالن را

 خواهد داد.

برنامه به همه نامشخص بود نمیدانستیم که غذا داده میشود یا نه؟ یکی از بچه های لندن میگفت ما همیشه در لندن مراسمهای مجانی می گذاریم و در

 آنها  مشروب، میوه و شیرینی و غذای مفت و مجانی میخوردیم و هر کس خواست کمک داوطلبانه میکند.. گفتم خدا از دهانت بشنود از گرسنگی

 می میرم.

 در طبقه پایین هتل تازه به مبلها لم داده بودیم که گفتند که اینجا شام بخورید تا کرایه را ارزان حساب کنند. او اضافه کرد که غذای اینجا 35 پوند می

 باشد. آن دوست لندنی بطرز خنده داری به ما نگاه کرد و گفت من با بیمه بیکاری زندگی میکنم نمی توانم پول یک هفته را امشب به غذا بدهم. او بلند

 شد و خدافظی کرده و در حین رفتن گفت من رفتم امیدوارم در آینده باز شما را در لندن ملاقات کنم.

من هم مجبور شدم به فروشگاه نزدیک هتل بروم و با ساندویج و نوشابه شکم خود را سیر کنم. ساعت از هفت و هشت گذشت اما خبری از برنامه

 نبود. چند نفر از مسئولان برنامه تعدادی را از میان ماها  صدا کرده و به طبقه بالا بردند.  ساعت 9 نزدیک میشد که در سالن را باز کردند. همگی

به طبقه دوم یا سوم  هتل هجوم بردیم. در مقابل سالن صف درازی درست شده بود. تعدادی به عقب برمی گشتند. میگفتند: سالن پانزده پوند ورودی

دارد. این خبر غیر قابل انتظار بود. چونکه قبلا در هیچ یک از اطلاعیه ها اعلام نشده بود. پچ پچ شروع شد. یکی میگفت پانزده پوند پولی برای من

 نیست اما چرا قبلا اعلام نکرده بودند. یکی میگفت اگر میدانستم چنین است نمی آمدم. دیگری میگفت من پول همراه ندارم  آیا ویزا کارت قبول

 میکنند. چند نفر هم برگشته تا در آن موقع شب در خیابانها بانک یا  ماشین پول پیدا کنند تا با کارت بانکی پول بکشند. تعدادی هم به رو در وایسی

 افتاده  و پول ورودی را با ناراحتی دادند. اعتراض این بود که این چه نوع سازماندهی است که قبلا اعلام نکردند. آنها میگفتند ما غافلگیر شدیم و

 کار اینها به گردنه گیری و راهزنی شبیه است. یک نفر که از سوئد آمده بود خیلی عصبی شده بود سعی کردم او را آرام کنم ولی میگفت پول مهم

 نیست این کلاهبرداری و تحقیر ماست.

بلاخره وارد سالن شدیم. ده الی پانزده نفر پشت میز نشسته و غذا و نوشابجات میخوردند. همه در صندلیهای عقب نشسته و منتظر شروع سخنرانی

 ها بودند. حدود بیست دقیقه ای منتظر شدیم. نمیدانستیم موضوع چیست. یکی که مشروب خورده و کمی خوش بود گفت اینها نورچشمی ها هستند که

 از آنها پذیرایی میشود. بعضی ها این صحنه را تحقیر آمیز می دیدند اما سکوت را ترجیح می دادند.

بلاخره خانم آذر و آقای بابک آذری  برنامه را آغاز کردند. پشت سر آنها عکس پیشه وری  و عکس سعید متین پور و چندین عکس زهتابی دیده

 میشدند. بهروز حقی در مورد حکومت ملی صحبت کرد که در این فرصت به مسائل دیگری هم پرداخت که چیز تازه ای  در سخنان او نیافتیم اما

 این بار به عمق افکار و مواضع سیاسی او پی بردم. بعد از ایشان آقای بیوک رسول اوغلو در مورد زندگی و فعالیتهای زهتابی صحبت کردند و

 پیشنهاد کردند که بیست و دوم آذربعنوان " روز بیداری و خیزش ملی" شناخته شود. بعد از این سخنران آقای اوبالی و چنگیز  گوی تورک به

 سخنرانی پرداخته و به رسمی  و ملی شدن این روز تاکید کردند. معلوم بود که این مسئله در جلسات خصوصی آنها مورد مذاکره قرار گرفته و

 همگی با آن توافق کردند و طرح آن فقط جلب توافق دیگران در جلسه  بود.  یک نفر از صندلی های میانی سالن بلند شد و در یک دقیقه مخالفت

خود را با  آن پیشنهاد اعلام کرد و نیمی از سالن با کف زدن اورا حمایت کردند. رهبران جبهه آزادی ملی، حزب استقلال  و داک و غیره انتظار

 مخالفت را نداشتند. میخواستند هر چه زودتر به نتیجه مورد نظرشان برسند و مسئله فیضله یابد. مدام تکرار میشد که وقت کم است.  سه چهار نفر

 در موافقت با تعیین روز تولد زهتابی بعنوان روز بیداری و خیزش ملی صحبت کرده بودند اما یک نفر هم ازمخالفان فرصت نیافت که به حاضرین

 دلایل مخالفت را بیان دارد. بلاخره مجریان برنامه این پیشنهاد را به رای علنی گذاشتند و گفتند هر کس موافق است دست بلند کند.  در صندلیهای

 جلوی تعدادی برای موافقت بلند شده بودند، تعدادی هر دو دست خود را بلند کرده بودند. بیشتر مخالفان در صندلی های میانی و عقب نشسته بودند و

 دست بلند نکردند. بلند شدم که رای موافقین را که دست بلند کرده بودند بشمارم اما پنج  شش ثانیه نگذشته بود که نتیجه را اعلام کردند و همه دستها

پایین آمد. آن دو مجری برنامه که نقش هیئت رئیسه را بازی میکردند بی آنکه از جایشان بلند شوند و عقب را تماشا کنند و یا بدقت رای ها را بشمارند

اعلام کردند که اکثریت به پیشنهاد رای دادند.  آنها بخود زحمت ندادند رای مخالفان و رای ممتنع ها را هم بشمارند. این ضد دمکراتیک ترین رای

گیری بود که من در عمر خودم دیده بودم.

اما بدتر از رای گیری این بود که ما هشتاد  یا هشتاد و پنج نفر چکاره بودیم و به چه حقی برای ملت بیست میلیونی روز ملی تعیین میکردیم. آیا روز

 ملی را نمایندگان مردم در پارلمان یک کشور تعیین میکند یا تعدادی فعال سیاسی و فرهنگی؟ برای من خیلی عجیب بود که این آدمها خود را رهبر

 احزاب و رهبر آذربایجان میدانند ولی بعد از سالها زندگی در کشورهای غربی هنوز هم  هیچ چیزی از غرب یاد نمی گیرند و نمیدانند که نقش،

  وظایف، مسئولیتهای آنها چیست؟ دمکراسی چیست و رای گیری چگونه صورت میگیرد؟

اما بدترین چیز این بود که این مراسم هم بخاطر گرامیداشت تاسیس دولت و حکومت ملی  و یا در محکومیت سرکوب دولت آذربایجان نبود. بحث

 زهتابی و تعیین روز تولد او بعنوان " آذربایجان میللی دیرچلیش گونو" کلا بر مراسم سایه انداخته بود. به میان انداختن بحث زهتابی در بیست و یک

 آذر منطقی نبوده و دور از عقل بود.  این مراسم موضوع دیگری را به بیست و یک آذر تحمیل کرد.  فسمت اعظم جلسه به مبحث زهتابی

 اختصاص یافت. احساس میکردم تعدادی تلاش میکنند بیست و یک آذر را محو کنند و میخواهند 21 آذر را به آرامی از خاطره ها بزدایند و روز

 زهتابی را جانشین آن بکنند. چون در جلسه اعلام کردند که از سال آینده 22 آذر بعنوان " روز دیرچلیش" و ملی آذربایجان تبلیغ شده و هر ساله

 توسط آذربایجانیها گرامی داشته خواهد شد.

مطمئن شده بودم که این دوستان از بیست و یک آذر سو استفاده کرده  تا موضوعات دیگری را طرح کنند و یا برعکس موضوعات دیگر را طرح

کردند تا بیست و یک آذر از اذهان زودوده شود.

 درهر حال این مراسمها در لندن بنام بیست و یک آذر بی حرمتی آشکار به روز بیست و یک آذر بود و بیست و یک آذر به پشت گوش انداخته شد.

در ادامه نوه محمد امین رسول زاده و نمایندگان سازمانهای نامبرده اطلاعیه هایی را به حاضرین خواندند که اطلاعیه حزب استقلال بیشترتعرض به

 مخالفان آذربایجانی خود را مد نظر داشت.

قرار بود ساعت یازده شب برنامه تمام شود ولی در ساعت یازده تازه  آراز السس به صحنه آمدند. از دیدن او خوشحال شدم و بیش از صدایش و

 شعرهایش، از ساز نواختن او لذت بردم. می گفتند برنامه در ساعت 12 تمام خواهد شد اما نتوانستم تا آخر بنشینم. قرار بود فردای آنشب یعنی روز

 یکشنبه داک کنگره خود را برگزار کند و حزب استقلال هم جلسه اعضا داشته باشد. آنها با تجمع در لندن خواستند با یک تیر چند نشان  بزنند.

در طول یک هفته گذشته این مسائل افکارم را بخود مشغول کرده بود. نه من، نه دیگران و نه تشکلهای سازمانده برنامه به خواستهایمان نرسیدیم. این

 تشکلات با اعمالشان خیلی ها را از خود رنجانده اند. تصور نمیکنم بار دیگر آنها بتوانند نیمی از آن جمعیت هشتاد – صد نفری را جمع کنند.

برای اینکه این گروهها نتوانند در سالهای آینده دوباره به بیست و یک آذر بی احترامی کنند مجبور شدم این مسائل را به اطلاع فعالین دلسوز و صادق

 آذربایجانی برسانم

17/ 12/ 2010  

 

 

 

 

 

 

 

 

www.solgunaz.com