رضا پـهـلـوی؛

هنوز اندر خم یک کوچه است

ف – علاءالدین

هشت سال پیش در جریان انتخابات دوره نهم مجلس حکومت اسلامی مقاله ای نوشتم با نام "رضا پهلوی؛ استخوان لای زخم اپوزیسیون ایران"١ که بسیاری از مطالب آن هنوز تازهگی خود را حفظ نمودهاند، چراکه تفکرات آقای پهلوی از آن دورانی که دیگر برای ایران حکم تاریخ را پیدا کرده پیشتر نیآمده ست! هرچند که همچنان در اجرای نقش تخریبی خود درمیان اپوزیسیون حکومت اسلامی اصرار میورزد وسعی دارد با عناوین مختلف خود را در سرخط اخبار مطرح سازد. او پس ازطرح محاکمه خامنه ای بعلت نقض حقوق بشر، در مصاحبهای که اخیراً ترتیب دادهست در حین ابراز دروغهائی ازیندست که تشکیلاتی در خارج از کشور ندارد٢، از تشکیل یک شورای ملی از فعالین داخل کشور خبرمیدهد. ادعای تشکیل این شورای موهومی که برای توجیه مداخله نظامی غرب و فراهم آوردن زمینه ذهنی برای آنست ظاهراً تنها امید وی در رسیدن به قدرت نیز بشمار میآید که با ایجاد یک تشکیلات پوپولیستی برفرازسرآحاد مردم ایران قرارگیرد وبیهیچگونه مشروعیتی برای نمایندگی آنان، برامواج جنبش مردم سوار شود و بربالای سرتوده‌های مردم تفوق خود را برسایر نیروهای اپوزیسیون اعمال نماید. درین راه ناگزیرست به نفی تشکیلات خارج از کشور و یا چهره‌هایی که ازوجه ملی برخوردارند بپردازد. این، البته نکته مثبتی در سخنان ایشان است و نشان میدهد که ازهمکاری آنان بکلی نامید شده است چراکه حنای ایشان درمیان تشکیلات اپوزیسیون خارج دیگررنگی ندارد وامکان ندارد که چون گذشته با حضورخود تشکیلاتها را دوشقه کند.

سواری که پیشکش، آقای پهلوی بهترست قاچ زین رابچسبد وفکری بحال گروههای ریز و درشت سلطنت طلب بنماید که در طول سی سال گذشته با همه امکانات مالی که داشت حتی نتوانسته است کوچکترین اتحادی میان آنها ایجاد نماید درحالیکه مطلوب و معبود همه آنها شخص شخیص ایشان است. هدف مشتـرك همه این گروه‌‌های ریز و درشت از مشروطه‌خواهان پادشاهی گرفته تا سلطنت طلبان به روی كار آوردن رضا پـهلوی واعوان وانصار ایشان است، از داریوش همایون وزیر اطلاعات شاه و تـئـوریسیـن متوفی آریامهری گرفته تا پرویز ثابـتـی شكنجه گر ساواگ. با یك چنیـن استـراتـژی، بـحث بر سر ساختارهای حكومتـی واین ادعا كه ایشان می‌خواهند سلطنت كنند نه حكومت، چیزی نیست جز خاك پاشیدن در چشم مردم

ولی هیچیک از موارد دلگرم کننده فوق چیزی از مسئولیت روشنفکران که حکم حافظه تاریخی ملت را دارند نمیکاهد و یاد آوری خوش پنداری روشنفکران درمورد توصیفات روحانی حاکمیت دینی درانقلاب ٥٧ میتواند از بسیاری انحرافات آتی پیشگیری کند وافشاگر فرصت طلبانی چون رضا پهلوی باشد.

هرچند خوش پنداری درباره اسطوره های مذهب شیعه همچون علی و حسین همواره درمیان شاعران ایرانی رایج بوده ست  ولی رویکرد شاعران نوپردازی چون فروغ فرخزاد٣ به ناجیان دینی درمقابله با دیکتاتوری شاه نقطه عطفی درین‌باره بشمارمیآمد که توسط بسیاری از روشنفکران دنبال گردید تاجائیکه برخی ازآنها چون جلال آل احمد به ترویج علنی اندیشه‌های قرون وسطائی خمینی پرداختند.٤ درمیان اندك روشنفكرانی هم كه نگران بالا گرفتنِ كار او بودند این بیـژن  جزنـی بود كه فعالیت سیاسی ـ انقلابی پیگیرانه چپ را بمثابه تنها راه ممانعت از بقدرت رسیدن خمینی طرح كرد و با آن به توجیه حركت مسلحانه در سیاهكل پرداخت و حتی کوشید ماهیت غیر مذهبی فدائیان دربرابر مجاهدین حفط نماید.٥


 

با آمدن خمینی همه این خوش پنداری‌ها نقش بر آب شد. او نه تنها توجهی به روشنفكران طرفدار خود نكرد كه همه آنچه را كه در پاریس و نیز بر مزار شهیدان در بهشت زهرا قول داده بود زیر پا نهاد، آن شهیدانی كه بازگشت پیروزمندانه او را امكانپذیر ساخته بودند. نتیجه، پشیمانی و سرخوردگی ناگزیر چنیـن روشنفكرانی بود كه خواسته‌های خود را در خمینی متبلور می‌دیدند. هر چند آنهائیكه با ایدئولوژی و پرچم خاص خود در انقلاب شركت كرده بودند تا زمانیكه پرچم خود را زمین ننهاده و به ایدئولوژی خود پشت نكرده بودند توانستند و می‌توانند بر ادامه آرمان انقلابی خود پایبند باشند و بكوشند.

خمینی از شعار انقلاب " استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی " برداشت خود را داشت: آزادی برای او آزادی اجرای احكام اسلام بود. استقلال برای او بمعنای استقلال این احكام از همه قوانین حقوقی جامعه مدنی بود و جمهوری اسلامی نیز عبارت از همان حكومت اسلامی بود كه سال‌ها پیش  تئوریزه‌اش كرده‌بود. او مرده‌ای گریخته از گور بود كه همه را به بازگشت به ١٤٠٠ سال پیش فرا می‌خواند. تاكتیك او درین راه بسیار ساده اما كارساز بود. او چه پیش و چه پس از انقلاب همه را با شعار " همه با هم " به اتحاد و وحدت كلمه می‌خواند كه این شعار مطابق زمان و بوسیله مریدان حزب‌اللهی‌اش تعبیرهای مختلفی می‌یافت. برای مثال در گرماگرم آمادگی برای رفراندم پس از انقلاب زمانیكه دگراندیشان سعی داشتند با برپائی بحث‌های خیابانی مردم را از عواقب پیروی گوسفندوار از خمینی با خبر سازند، گروه‌های فشار حزب‌اللهی‌ به تجمع آنها می‌تاختند و با شعار " بحث بعد از مرگ شاه " جمع آنها را بهم می‌زدند. خمینی با همین شعار "همه با هم " توانست خواسته‌های خود را به مردم بقبولاند: رفراندم كذائی را در باره جمهوری اسلامی راه بیندازد، مجلس خبرگان را بجای مجلس موُسسان جا بزند و همه مخالفان را از میدان بدر كند و گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی را یكی پس از دیگری قلع و قمع سازد.

پس از انقلاب رضا پهلوی پا بر جا پای خمینی نهاده و با طرح شعار " امروز فقط اتحاد " كه شكل تازه همان شعار كذائی‌ست از مردم ایران چك سفید می‌خواست. امروز هم كه مردم را به سرنگونی جمهوری اسلامی می‌خواند، با طرح این شعار سعی دارد مانع هرگونه بحثی در باره شكل آتی دولت ایران بشود.

ولی دلایلی كه خمینی برای جلب اعتماد مردم داشت در مورد رضا پهلوی تأثیر معكوس دار‌د. چراكه خمینی بهنگام انقلاب پیرمردی هفتاد و چند ساله بود كه چونان پدری خیرخواه خالی از هرگونه شائبه می‌نمود. در مقابل، رضا پهلوی مرد جوانی است با هزاران سودائی كه می‌تواند در سر داشته باشد. خمینی از نظر سلوك شخصی نیز تفاوت بسیاری با سایر ملایان داشت كه به شكمبارگی و زنبارگی شهره بودند و برخلاف آنان كه نان را به نرخ روز می‌خوردند سابقه مبارزه طولانی با دیكتاتوری را داشت، حال آنكه اسلاف رضا پهلوی خود انحلال‌كننده قانون اساسی مشروطه بودند و مردم ایران تنها بضرب و زور یك انقلاب بود كه توانستند از شرشان خلاس گردند. در این مبارزه علیه دیكتاتوری پهلوی، خمینی زعامت دینی را یدك می‌كشید و هر چند سرسختی‌اش در ولایت فقیه و جنایاتش در كشتار جوانان بر هر‌گونه داعیه آزاداندیشی و مخالفتش با تحجر فكری ملایان خط بطلان كشید ولی شایعات مبنی بر افكار عارف گونه‌اش حتی پس از مرگش ادامه یافت و با چاپ دفتر اشعارش بالا گرفت.

البته ریشه انتخاب و دنباله روی مردم و حتی جمعی از روشنفكران را از خمینی باید در طول بیش از پنجاه سال سلطنت پهلوی جستجو كرد و كدام انسان آگاه از تاریخ معاصر ایران ست كه نداند جمهوری اسلامی ایران ادامه منطقی و نه طبیعی رژیم پهلوی ست كه در آن سنگ‌ها را بسته و سگ‌ها را گشوده بودند. بدین معنا كه از یكسو هر گونه فعالیت سیاسی به شدیدترین شكلی سركوب می‌شد و در سوی دیگر شبكه سرطانی شیعه اجازه داشت كه هر روز در سطح كشور به رشد و گسترش خود بیفزاید. دامنه این خفقان در دوره آریامهری بدانجا رسید كه حتی احزاب پوشالی نیز از فعالیت بازداشته شدند و این در حالی بود كه شمار آخوندها از چند صد تن در زمان رضاشاه به ٩٠ هزار تن در زمان انقلاب بهمن رسید. این چنین بود كه مردم ایران كه در انقلاب مشروطه شیخ فضل‌‌الله نوری را بسبب توطئه و كودتا بر علیه اركان مشروطه بر سر دار كردند، همان مردم در سایه ترقیات مشعشعانه عصر پهلوی به چنان سطح نازلی از شعور سیاسی سقوط كردند كه شاگرد شیخ فضل‌الله را بر تخت حكومت نشاندند و بر خیابان‌ها نام او را نهادند كه این امر به تنهائی خط بطلانی ست بر هر گونه ادعای سلطنت طلب‌ها مبنی بر مناسب بودن سلطنت برای پیشرفتِ جامعه ایران.

نتیجه اینكه در انقلاب بهمن ٥٧ تصویر روشنـی از جـمهوری اسلامی مدعای خـمینـی وجود نداشت و این بزرگترین درسی است كه مردم ایران می‌بایست از انقلاب بگیرند و ازین‌رو شایسته نیست اشتباهی را تكرار كنند كه در انقلاب بهمن مرتكب شدند و با آرزوی رهائی از دیكتاتوری شاه و با تصور اینكه حاكمیتِ جایگزین نمی‌تواند بهتر از حاكمیتِ موجود نباشد چشم بسته در دام رژیم قرون وسطائی خمینی افتادند. مردم ایران در این قمار بازندگان اصلی بودند، چراكه بازماندگان رژیم گذشته از جمله رضا پهلوی امكان آن را داشتند كه بخرج آنها و با پول‌های هنگفتی كه از ایران خارج كرده بودند بهر شكلی كه مایل بودند در خارج به زندگی خود ادامه دهند. مردم ایران كه  برای اشتباه خود تاوانی چنین سنگین پرداخته‌اند كمترین انتظاری كه میباید از مدعیان حكومت آینده ایران عموماً و ازین مدعی تاج و تخت پدری خصوصاً داشته باشند اینست كه خطوط اصلی حكومت خود را شرح دهند. روشن است كه این مطلب در مورد رضا پهلوی با نحوه برخورد وی با رژیم گذشته رابطه تعیین كننده دارد.

ولی برخورد رضا پهلوی با رژیم گذشته نه برخوردی صمیمی كه مصداق مثل معروف "یكی به نعل و یكی به میخ" را دارد. او در پیام خود بمناسبت روز مشروطیت در سال ١٣٦٩ چنین می‌گوید:

چهاردهم مرداد روز برپائی نظام پادشاهی مشروطه در كشور ماست، و گرامیداشت این روز تاریخی از نظر ما در حقیقت بزرگداشت تلاش‌های آزادیخواهانه پدرانمان و احترام نهادن به روح مشروطه‌خواهی و حكومت مردمی در تاریخ ماست

در یك كلام، پدران و مادران ما در صدر مشروطیت خواستار جامعه جدید و سازمان‌های دولتی نوینی بودند

البته با توجه به آنچه كه ما از پدر و پدربزرگ ایشان بخاطر داریم این چیزی جز قلب تاریخ نیست. چراكه رضاشاه تا زمانی كه جوان بود در فوج قزاق و در ركاب لیاخف روسی آزادیخواهان را در مجلس به توپ می‌بست. بعدها هم كه بكمك آیرونساید انگلیسی و پس از بازی‌های جمهوری‌خواهی به سلطنت رسید، مشروطیتی برای سلطنت باقی نگذارد. پدر آریامهر ایشان هم كه نشان داد در دیكتاتوری، شكنجه و كشتار آزادیخواهان و تعلیق اساس مشروطیت خلفِ واقعی پدر بزرگ بود و در كارنامه سی و هفت ساله خود هم كودتای امریكائی داشت و هم سركوب جنبش‌های آزادیخواهانه همچون نهضت آذربایجان را. در كشتار آزادیخواهان هم كه گوی سبقت را از پدر بزرگ ربود و چه از نظر كمی و چه از نظر كیفی ابعاد تازه‌ای بدان بخشید: ده ها هزار آذربایجانی در بیست و یك آذر ماه ١٣٢٥ و بسیار بیش از آن تعداد در فردای كودتای بیست و هشت مرداد ١٣٣٢. در زمان ایشان سركوب سازمان یافته تا حد كشتار زندانیانی كه دوره محكومیتشان در شرف اتمام بود پیش رفت بطوریكه دستور قتل بیژن جزنی و هفت تن از یارانش را خود بشخصه صادر كرده بود.

تفسیری كه رضا پهلوی از تاریخ معاصر ایران ارائه می‌كند ادامه همان جعل تاریخ است. او در كتاب خود بنام گذشته و آینده می‌نویسد:

مشروطه نوپای ایران متأسفانه با جنگ اول جهانی برخورد كرد كه به تعطیل پارلمان و از هم پاشیدن شیرازه امور و بالاخره هرج و مرج بعد از جنگ انجامید. بعد از آن هم برقراری امنیت و حفظ تمامیت ارضی كشور اولویت پیدا كرد و در نتیجه، از همان ابتدا فرصتی دست نداد كه مردم ایران با نظام دمكراتیك مأنوس شوند و تاْسیسات ضمانت‌كننده دموكراسی یا آنچه امروزه به آنها سازمان‌های غیر دولتی (‌NGO) گفته می‌شود پا بگیرد.٦

حقیقت آنكه مجلس دوم مشروطه بخاطر التیماتوم دولت تزار روس و پس از اشغال آذربایجان توسط ارتش روسیه منحل گردید. علت حمله روسیه به منطقه آذربایجان، ترس حكومت تزاری از حكومت مشروطه و نیز قطع كمك  انقلابیون ایران به همتایان روسی خود بود. جنگ جهانی اول روی كار آمدن دولت شوروی را بدنبال داشت و با حذف دولت تزار، دست دولت انگلیس برای دخالت در ایران باز گذاشته شد و این عامل، همان اولویتی ست كه پدر بزرگ رضا پهلوی را بسلطنت رسانید كه از سایه سر ایشان سازمان‌های غیر دولتی كه سهل است مردم ایران را از مجلس ملی خود و همه دستآورد‌های مشروطه بكلی محروم ساخت.

رضا پهلوی كه از كنار همه واقعیت های تاریخی با خلط مبحث میگذرد در جای دیگر با محكوم كردن نظام گذشته، سعی در تبرئه پدرش دارد. او در كتاب نسیم دگرگونی می نویسد:

من هیچ ادعا نمی‌كنم كه نظام پیشین بی‌عیب بود. ابداً به عیب‌های جزئی هم كاری ندارم. گرفتاری اصلی را می‌خواهم بگویم. درست است. در آن سیستم اگر كسی به هر دلیل عقیده‌ای مخالف سیاست وقت داشت، در حالی كه شخص پادشاه مستقیماً مسئول این سیاست‌ها و سیاست‌گذاری‌ها شناخته می‌شد، برای این شخص چاره‌ای باقی نمی‌ماند جز اینكه مستقیماً با پادشاه و با نظام پادشاهی درگیر شود. تضعیف شدن نظام سلطنت آن قدرها ناشی از وجود مخالفان نبود. بیشتر خود دستگاه بود كه خود را تضعیف می‌كرد، به دو علت:

1)به موقع عقب نشینی نكردن از موضع قدرت

2)كم بها دادن به لزوم مشاركت مردم و توسعه سیاسی همزمان با توسعه اقتصادی٦

محمد رضاشاه تحصیلكرده سوئیس بود. زمانیكه در بیست و یك سالگی به سلطنت رسید اعتقاد داشت كه حكومت بر یك مشت مردم فقیر و بدبخت برای او افتخاری بشمار نمی آید. ولی نه تعلیم و تربیت در یكی از دمكراتیك ترین كشورهای اروپا و نه برخورداری از مشاورت نخست وزیر دانا و با كفایتی چون فروغی نتوانست از دیو شدنِ فرشته جلوگیری كند. توضیحات رضا پهلوی در اینباره نیز در واقع تاُئید حكم تاریخ معاصر ایران مبنی بر باطل بودنِ اندیشه سلطنت برای پیشبرد امر دمكراسی در ایران است :

با آن سابقه ذهنی كه پدرم داشتند باید دید كه چگونه شد كه روش ایشان تغییر كرد. آیا این تغییر روش بر اثر یك تمایل شخصی و یك تصمیم شخصی بود یا دلایل دیگری هم وجود داشت. البته می توان احتمال داد كه قدرت طلبی بعضی رجال و تشبث به خارجی‌ها و داستان 28 مرداد و و دو سوءقصدی كه علیه شخص ایشان صورت گرفت و حوادث دیگر موجب این تغییر روش شده باشد و كسی كه ابتدا می‌خواست با نرمش جلو بیاید و دموكرات منشانه عمل كند، راه دیگری را برگزید. شاید پدرم كه عاشق اصلاحات سریع بود، در عمل متوجه شد كار به آن صورت پیش نمی‌رود. من نمی‌دانم چه چیزهای دیگری در فكر او می‌گذشت ولی می‌توانم دلایلی را برای این تغییر روش فرض كنم. با تمام این احوال برمی‌گردم به حرف قبلی خودم كه هر قدر هم یك فرد تمایل داشته باشد كه در مركز دایره قدرت قرار بگیرد و قدرت در وجود او خلاصه شود، تا جو مساعدی وجود نداشته باشد، تا محیط مساعدت نكند و اسباب و عوامل فراهم نشود، این تمركز قدرت به وجود نمی‌آید. شكی نیست كه این زمینه فراهم بود و اشخاصی كه از این وضعیت استفاده می‌بردند به برقراری آن كمك كردند. در جوامعی مثل جامعه خودمان اشخاصی هستند كه به هر دلیل، به دلیل مقاصد شخصی یا چشم و هم چشمی یا زورآزمائی، موجبات تمركز قدرت را به وجود می‌آورند تا خودشان از مزایای نزدیكی به قدرت استفاده كنند. این قبیل اشخاص طوری پادشاه را محاصره می‌كنند و بر ذهن و فكر او تاُثیر می‌گذارند كه هر اندازه هم درایت داشته باشد، هر اندازه هم ذكاوت داشته باشد، هر اندازه هم حسن نیت داشته باشد، همه چیز را از یك زاویه می بیند و و بنابراین رابطه‌اش با كسانی كه قضایا را از زوایای دیگری می‌بینند قطع می‌شود. ٦

شرایطی كه رضا پهلوی برای تكوین شخصیت محمد رضا شاه مطرح می‌كند خود نتیجه مستقیم دیكتاتوری پهلوی‌هاست كه ابتدا با كودتای سوم اسفند و سپس با كودتای ٢٨ مرداد عرصه سیاسی ایران را از رجال با شخصیت خالی نمود. دهه بیست خورشیدی شاهد رجال برجسته ای بود كه هر یك در طیف وسیعی از راست تا چپ دارای مقام خاص خود بودند و هر یك نقش مهمی در حیات سیاسی كشور داشتند. این رجال كه مولود انقلاب مشروطه بوده و از دیكتاتوری رضاشاه جان بدر برده بودند پس از كودتای 28 مرداد به تیغ دیكتاتوری محمد رضاشاهی گرفتار شدند و هر یك بگونه‌ای از زندگی سیاسی كشور دور گردیدند. سلطه دیكتاتوری بر سرزمین ما در طول هزاران سال باردیگر برتری یك رهبر انتخابی را بر یك رهبر موروثی نشان می دهد كه تنها برای مدت محدودی زمامدار كشور است بر عكس دومی كه تنها راه تغییر وی انقلابی دیگر است.

رضا پهلوی كه برای جعل تاریخ از كودتای ٢٨ مرداد با عنوان داستان ٢٨ مرداد یاد می كند، برای توجیه خودكامگی‌های پدرش، دوران جنگ سرد را بهانه می آورد:

البته نباید فراموش كرد كه در دوران قبل از انقلاب اوضاع عمومی دنیا اوضاع دیگری بود. اوضاع مثل امروز نبود. شوروی از هم نپاشیده بود. جنگ سرد ادامه داشت و ایران كشوری بود كه در یك منطقه حساس سوق الجیشی قرار گرفته بود. مسئله نفت بود. تحریكات سیاست های خارجی در كار بود. هزار و یك مسئله وجود داشت.٦

محمد رضاشاه نیز با همین بهانه‌ها بود كه كارهای خود را توجیه می كرد. ولی امروز تكرار این توجیه‌ها از سوی رضا پهلوی و اینكه مدام در مصاحبه هایش بگوید كه كارهای پدرش را باید در context آنروزگار دید و سنجید، معنائی جز این ندارد كه اگر شرایط جهانی ایجاب كند می‌توان با كمك اجانب و بوسیله كودتا حكومت ملی را ساقط كرد و به سركوب حركت های آزادیخواهانه پرداخت یا زندانی سیاسی را شكنجه داد و كشت. رضا پهلوی چندی پیش نیز در سخنرانی ایكه در لندن در جمع ارباب مطبوعات داشت در پاسخ شخصی كه درباره شكنجه در زمان پدرش از او پرسیده بود چنین گفت: "  under record بشما می‌گویم اگر شكنجه‌ای در رژیم گذشته انجام شده از نظر من محكوم است." گویا بیست و پنج سال كافی نبوده تا ایشان پی بوجود شكنجه در زندان‌های پدر تاجدارش ببرد. اگر خیل نوشته و سند در باره حبس، شكنجه و كشتار درزمان پدرش برای قضاوت او كافی نبود، می توانست در این باره كمیسیون تحقیق راه بیندازد و از كسانی كه در رژیم گذشته مورد شكنجه و آزار قرار گرفته بودند می‌خواست كه پای پیش گذارده و بر ضد شكنجه‌گران و بدكاران رژیم پیشین در این كمیسیون اقامه دعوا كنند. با اینكار هم دهان افتـرا زنندگان و دروغ پردازان را می‌بست، هم از ستمدیدگان دلجوئی بعمل می‌آورد و در نهایت اعتمادی برای عدم تكرار سیاهكاری‌های گذشته بوجود می‌آمد. ولی رضا پهلوی با انتخاب افراد بدنامی همچون ثابتی، مقام امنیتی سابق بعنوان مشاورین خود نشان داد كه چگونه در عمل، ادامه رژیم گذشته است. البته با چنین برداشتی كه او از گذشته دارد و با آب پاكی كه روی دست پدر تاجدارش می‌ریزد چاره‌ای باقی نمی‌ماند جزاینكه درآخرزبان به ملامت قضا و قدر بگشاید كه:

اینكه مردم هرگز نتوانسته‌اند در ساختار سیستم بصورتی ملموس و سیاسی شركت داشته باشند، در واقع یك نفرین و دشنام تاریخی ست.٧

اینست نتیجه درس هائی كه ایشان از تاریخ گرفته اند! هرچند در حرف، دم از مردمسالاری و خود فرمانی می‌زنند. و جابجا با خودستائی موعظه می فرمایند كه:

در مورد خودم، اطمینان دارم كه آموزه های تاریخی را فراموش نخواهم كرد. صرف نظر از آنچه كه گفته شد و گفته خواهد شد، من هرگز به وجدان خود پشت نكرده و نخواهم كرد. من منافع ملی وطنم را با گرفتار شدن در چنین تله هائی پایمال نخواهم كرد .٧

با اینحال رضا پهلوی توضیح نمی دهد كه چگونه می خواهد خود را از آسیب دیكتاتوری مصون بدارد. حال آنكه توجیه های وی از رژیم گذشته نشان می‌دهد كه همه گونه بهانه را برای ادامه آن از هم اینك مهیا دارد. تجربیات تاریخی در جهان نیز مشخص كرده ست كه تاكنون هیچ واكسنی بر ضد دیكتاتوری كشف نشده ست و از آنجائیكه منافع شخصی همواره توجیهی برای رفتار خودسرانه پیدا می كنند، تنها راه تضمین مردمسالاری محدود كردن هرچه بیشتر قدرت كسانی ست كه از سوی مردم، یعنی با انتخابات برای مدت معینی بر آنها حكومت می كنند، نه دل خوش كردن به‌ادعاهای افراد همچون "باورداشتن به خودفرمانی مردم" و كلی بافی هائی ازین قبیل.

در مورد دین و سیاست نیز برخورد رضا پهلوی دو پهلو ست. او با تهدید و ترغیب قیافه ملاپناهی بخود می‌گیرد و سعی دارد همدستان و پشتیبانان تاریخی خود را از زیر ضرب خارج كند. ازین رو شعار "جدائی دین از سیاست" ویژه جامعه مدنی را تا حد "جدائی دین از دولت" تعدیل می‌كند و به لاس زدن‌ با امثال حسین خمینی می پردازد. غافل از اینكه ظاهراً قرار بود پادشاه مشروطه مقامی تشریفاتی باشد و مسئولیت اجرائی و قضائی نداشته باشد، نه اینكه نقش قاضی القضات را بعهده بگیرد و باصطلاح از كیسه ملت ببخشد:

من نمی‌توانم به پیش‌گوئی وقایعی بپردازم كه در یك نظام جمهوری جدید رخ خواهد داد. ولی اگر من در آینده در موضع رهبری باشم و تا جائی كه در چهارچوب قانونی و توانائی ویژه یك پادشاه مشروطه وجود دارد، حاضرم پناه ملایان در برابر یك موج احتمالی "عدالت انقلابی" از سوی شهروندان انتقام‌جو باشم ـ موجی كه در سال‌های اول انقلاب اسلامی نیز رخ داد. ملایان حاكم به احتمال زیاد درك می‌كنند كه هیچ گروه و حزب سیاسی و رهبر ملی در موقعیتی قرار ندارد كه بتواند در دراز مدت آنان را از خشم ملت مصون دارد. فقط نظام پادشاهی، به دلایل تاریخی، از مشروعیت و قدرت اخلاقی ویژه‌ای برای دعوت به آرامش و آشتی گروه‌های سیاسی رقیب برخوردار است.٧

دفاع رضا پهلوی از ملایان و مماشات وی با قوانین شرع او را به یاوه‌سرائی وامیدارد و اعتقاد وی به جامعه مدنی و قوانین آن را زیر سئوال می‌برد:

ایران مانند بسیاری دیگر از كشورهای مسلمان، در مورد قوانین مربوط به خانه و خانواده به مسئله غامضی برخورد كرده است - برای مثال مسائلی در مورد طلاق و حقوق زنان در وراثت، كه در حال حاضر صرفاً بر مبنای شریعت اسلامی پایه ریزی شده‌اند. ولی چنانچه یك حكومت مردمی زمام امور را بر عهده بگیرد، باید این قوانین بر اساس خواست‌ها و آرای عمومی بنیان ریزی شوند. در آن صورت شریعت اسلامی ممكن است در لفظ آن قوانین عرفی، تاُثیری داشته باشد - بشرطی كه خواست مردم چنان باشد .٧

برخوردی كه رضا پهلوی با رابطه دین و سیاست دارد، برداشت ضل‌اللهی وی را از موقعیت خویش بنمایش می‌گذارد. این مطلب در مورد نقش دوگانه‌ای كه وی پیش و پس از سرنگونی جمهوری اسلامی برای خود قائل است نیز بخوبی هویداست:

این وظیفه را سرنوشت بعهده من گذاشته بود ٦

از میان ٦٧ میلیون مردم ایران، من خود را در جایگاهی ویژه می‌یابم چون تنها فردی هستم كه "مسئولیت تاریخی" نمایندگی یك نماد را بر دوش دارد، ولو اینكه آن نماد امروز، به یك گزینه بالقوه تبدیل شده باشد. تا زمانیكه مردم ایران در یك همه پرسی واقعی، سرانجام آن نهاد را مشخص نكنند، من موظفم كه با تمام توان خود و به بهترین وجهی، نماد و نمایانگر آن نهاد ( پادشاهی ) باشم ٧

نقش من نقش یك كاتالیست و عاملی برای ایجاد وحدت ملی است زمانی كه ایرانیان دیدگاه‌های گوناگون و متفاوت دارند با دفاع از مردمسالاری بعنوان یك اولویت و یك وجه مشترك ملی، من هرگز مجالی نداده‌ام كه این تنوع و تعدد نظرات، ابری از ابهام بر سر دیدگاهی مشترك در مورد نیاز همگانی ما به اتحاد و همبستگی بیافكند.٧

در طول بیست و چند سال گذشته، من نقش خود را بطرزی خستگی ناپذیر در دفاع از همكاری و اتحاد میان گروه‌هائی كه به این اصول باور دارند، ایفا كرده‌ام ٧

ایرانیان می‌باید به من ماورای یك پیام آور بنگرند و پیامم را درك كنند. خوشبختانه بسیاری از هم‌میهنانم این نكته را به نیكی دریافته و در این مقطع حساس از روند تاریخ كشورمان، با شناخت و قدرشناسی از یك نیاز مبرم برای ترویج اتحاد میان گروه‌ها و سازمان‌های مختلف با ایدئولوژی‌های رنگارنگ، به یك توافق عمومی در یك سطح ملی رسیده‌اند تا تمامی توش و توان خود را صرف احیای خودفرمانی در ایران كنند. ٧

روزی كه ایرانیان، آزادانه برای تعیین مسیر آینده به پای صندوق‌های رای بروند، من ماموریت خود را انجام یافته تصور خواهم كرد. ٧

این بود نقشی كه رضا پهلوی پیش از سرنگونی جمهوری اسلامی برای خود قائل است و من سعی كرده‌ام از میان انبوه نوشته‌های او بیرون بكشم. هرچند نتوانستم شائبه‌های تحسین رژیم آریامهری را از آن بزدایم كه برای مثال در میان دعوا نرخ تعیین می‌كند و از احیای خودفرمانی سخن می‌گوید، تو گوئی اصلاً چنین چیزی در گذشته وجود داشته است!

توضیح رضا پهلوی در مورد نقش خود بعنوان پادشاه مشروطه در صورت قبول مردم نیز تكرار همان‌ها تهدیدهای پدر تاجدارش است كه ایرانِ بدون خود را ایرانستان می‌نامید و خود را ضامن استقلال و تمامیت ارضی ایران می‌شمرد.

در هر حال نقش دوگانه‌ای كه رضا پهلوی برای خود قائل است یادآور دو دوزه بازی پدر بزرگـش در باره جمهوری و نیز سیاست‌بازی شخص خمینی است كه از همه می‌خواست برای تغییر رژیم محمد رضا شاه با حفظ وحدت كلمه از او بعنوان رهبر اطاعت كنند و همواره از خود بعنوان طلبه‌ای یاد می‌كرد كه پس از رفراندم به قم خواهد رفت و به درس و مشتق طلبه‌ها خواهد پرداخت. ولی دیدیم كه او نیز همچون هر كاتالیست دیگری در تاریخ، قدرتی را كه در انقلاب از مردم گرفته بود هرگز باز پس نداد.

نظرات رضا پهلوی نیز در باره نهاد پادشاهی بعنوان حافظ یكپارچگی كشور همان قدر بدور از واقعیت‌های تاریخی است كه فرمایشات ایشان در مورد رشد اقتصادی و صنعتی ایران در زمانِ آریامهر. حال آنكه تجزیه و جدا شدن بخش‌هائی از ایران بهنگام زمامداری پادشاهان بوقوع پیوست و آخرین‌شان بحرین بود كه در زمان رضا شاه كبیر! از پیكر ایران جدا گردید. وحدت ملی یك كشور را عوامل بسیاری تحت كنترل خود دارند كه در میان آنها وجود یك پادشاه تنها می‌تواند حكم لولوی سرِ خرمن را داشته باشد و بیشتر بدرد سركوب خواسته‌های برحق اقوام ایرانی می‌خورد تا خیزشی دیگر كه اینبار نه نشانی از تاك بماند و نه از تاك نشان. این عملكردی بود كه پادشاهان پهلوی داشتند و امروزه بیشتر تنش‌های ملی كه در ایران پیش آمده محصول همان سركوب‌ها ست. من در نوشته دیگری به ناسیونالیسم ایرانی5 پرداخته‌ام ولی در اینجا همین قدر بگویم كه ایدئولوژی شاهنشاهی ابداعی دوران پهلوی كه اسطوره سازی پادشاهان را جایگزین تاریخ‌نویسی كرد از درك فرهنگ‌های بومی درماند و بجای ایجاد موزائیكی از ملیت‌های ایرانی، بدنبال ملت یگانه ایرانی در مغاك شوونیزم فارس در غلطید. درین راه حتی سرود "ای ایران" كه امروزه اینچنین مورد توجه و علاقه سلطنت طلبانِ مشروطه خواه و غیر مشروطه خواه است قربانی گردید و سرود شاهنشاهی جای سرود ملی ایرانیان را گرفت. سخنان متناقض رضا پهلوی در این‌باره گاه در جهت پذیرش قوم و ملت واحد بمعنای انكار وجود اقوام مختلف ایرانی است و زمانی در تائید آن:

فایده وجودی پادشاه این است كه می‌تواند مظهر یگانگی قومی و وحدت ملی باشد و در موقع ضرورت از قانون اساسی و تمامیت كشور و حاكمیت ملی دفاع كند. ٦

در كشورهائی كه از لحاظ تاریخی و از لحاظ تقسیم بندی جمعیتی و قومی ناهمگون هستند یك مرجع ماوراء تشكیلات دولتی و اداری به نام پادشاه، به عنوان یك نهاد وحدت این نقش عمده را میتواند ایفا كند. ٦

اخیراً نیز نغمه‌هائی از ایشان دایر بر پذیرش نوعی فدرالیسم برای دولت آینده ایران بگوش می‌رسد كه باید بحساب فرصت طلبی سیاسی گذارد تا ارائه سیستم فدرال برای دولت آینده ایران، چراكه در یك دولت فدرال كه بر مبنای حقوق مساوی ملت‌های موجود بنا شده است چه نیازی به لولوی پادشاه است كه بیشتر عملكردی سانترالیستی دارد و در نقش پدر و قیم مردم باید تازیانه را برسر خلق‌های ایران جولان دهد تا همه حساب كار خود را بكنند. و بخاطر همین نظریه قیم مآبانه وی برای پادشاهی در ایران ست كه از درك نقش كاتالیستی رئیس جمهوری در آمریكا باز می‌ماند و به‌ یاوه می‌گوید: همبستگی ملی در امریكا مستقیماً ربطی به نقش یك فرد در سیستم ندارد.٧

قصد رضا پهلوی ازین تفسیرهای متناقض كه بیشتر به انشاء نویسی میماند چیزی جز اثبات لزوم پادشاهی نیست. اشاره وی به مقام پادشاه بعنوان حافظ كل نظام دولتی و مقایسه آن با جمهوری نیز برای سرپوش گذاردن به روند تاریخی پذیرش هریك ازین اشكال حكومتی است، روندی كه بنا به تجربه تاریخ معاصر ایران، سلطنت مشروطه را برای ایران امكان ناپذیر شناخته است.

واقعیت اینكه در هر نظام دمكراتیك مقامی بر بالای سه قوه وجود دارد كه حافظ كل نظام و حافظ تبلور آن یعنی قانون اساسی است. شاه در سلطنت مشروطه در راس چنین مقامی قرار دارد. رئیس جمهور در جمهوری‌های اروپائی از چنین موقعیتی برخوردار است كه در آن قوه اجرائی همچون سلطنت مشروطه از آنِ نخست وزیر است. مقامی كه شاه مشروطه یا رئیس جمهور اروپائی در راس آن قرار دارند بنابرمقتضیات هر جامعه مدنی و روند تشكیل دولت دمكراتیك مربوطه شكل های مختلفی بخود می‌گیرد. این مقام كه در فرانسه و تركیه و حتی ایران شكل سازمان‌ها و محاكم حافظ و نگهبان قانون اساسی را دارد در انگلستان، یا بریتانیای كبیر بشكل مجلس اعیان پدیدار ‌شده ست كه معادل مجلس سنا در كشور جمهوری امریكا ست و نیز شبیه به آنچه كه در حكومت پهلوی قرار بود مجلس سنا باشد.

با اینحال انتخاب هر یك از مدل‌های جمهوری بطور خاص و سلطنت مشروطه یا جمهوری بطور عام برای نظام‌های دمكراتیك، باز می‌گردد به شرایط تاریخی هر یك ازین جوامع و اینكه چه روندی را برای دستیابی به جامعه مدنی پیموده‌اند و چه مدلی برای هر یك ازین جوامع پاسخگوی چنین هدفی یعنی جامعه مدنی بوده ست. در بریتانیا كه رشد سرمایه‌داری در آن پیش از هر جای دیگری اتفاق افتاد با توافقی كه میان دو طـبقه فئودال و سرمایه‌دار بعمل آمد سر‌و‌ته دمكراتیزه كردن دولت بریتانیا با یك بیانیه دو صفحه‌ای، یعنی ماگنا چارتا بسر آمد و نیازی به تغییر شكل نظام یعنی سلطنت باقی نماند، هر چند سر هر آن شاهی كه از گردن گذاردن به حقوق دمكراتیك ملت سر باز زد از بدن جدا گردید. در اصل ابقاء سلطنت در بریتانیا البته بشكل مشروطه نتیجه رشد بالای سرمایداران صنعتی و فتح قدرت سیاسی  از سوی آنان بود، آنهم در فقدان یك مقاومت دامنه‌دار از سوی فئودالیسم و پیش از آنكه ساختار جدیدی برای دولت در مبارزه‌ای بی‌امان و تعیین كننده با فئودال‌ها این وارثان دولت قدیم لازم آید. ازین‌رو كار بمسالحه كشید و برخی از امتیازات طبقه فئودال حفظ گردید، از جمله ادامه سلطنت با شكل نوین مشروطه، و كرمول ناگزیر شد دولت پادشاهی را كه خود برانداخته بود بازسازی كند. از سوی دیگر تأُخیر در تغییر شكل دولت از مطلقه به دمكراتیك در فرانسه، سیصد سال پس از بریتانیا بوقوع پیوست و در آن، مقاومت فئودال‌ها در برابر درخواست مشروطیت از سوی مردم و پافشاری آنها در حفظ امتیازات طبقاتی خود، كار را به انفجار و انقلاب كشانید، تا كمون پاریس كه هرگونه امتیاز طبقاتی فئودال‌ها و حتی شكل حكومتی آنرا نیز لغو نمود و به برقراری شكل تازه‌ای از حكومت یعنی جمهوری انجامید.

آنهائیكه در رد برتری تاریخی جمهوری بر سلطنتِ مشروطه به عملكرد غیر‌دمكراتیك جمهوری های دیكتاتوری و یا موروثی اشاره می‌كنند و دولت‌هائی چون صدام حسین و بشار اسد را مثال می‌آورند مقایسه خود را بشكلی مطلق و خارج از زمان و مكانِ مشخص طرح می‌كنند، بی آنكه گذشته تاریخی این جوامع را در نظر بگیرند. آنها در عین حال از كنار روند غیر دمكراتیكِ انتخابات و غیر انتخابی بودن رئیس جمهور در این جمهوری‌ها بی اعتنا می‌گذرند و شباهت رهبر غیر انتخابی در این جمهوری‌های غیر دمكراتیك و سلطنت را لاپوشانی می‌كنند. ولی كیست كه متوجه شباهت ماهوی و تفاوت ظاهری جمهوری اسلامی و سلطنتِ پهلوی‌ها نشده باشد كه در آن تاج رفته است و عمّامه بجای آن نشسته است. اگر هر دوی این نظام‌ها دارای سابقه تاریخی همانندی هستند كه به مقام ظل‌الّلهی سلاطین صفوی باز می‌گردد، در پـیـشـیـنـه نظامی جمهوری‌های انورالسّادات، حافظ اسد و صدام حسین از یكسو و سلطنت رضاشاه از سوی دیگر نیز جای هیچگونه شك و تردیدی نیست. ازین‌رو بود كه تشبث‌های جمهوری خواهانه رضا‌خانِ سردار سپه با انتقاد آزادیخواهانی چون میرزاده عشقی روبرو گردید و انگِ "جمهوری قلابی" بر آن خورد. كه البته ترور او و امثال او از سوی عمّال رضاشاه نیز نشان داد كه دست بدست شدن سلطنت نه تنها در جهت دمكراتیزه كردن نظام حكومتی عمل نكرد كه بر عكس، رفتن احمد شاهِ نیمچه دمكرات و آمدن رضاشاه دیكتاتور را بدنبال داشت.

پیشتر، از تاثیر مخربِ رژیم پهلوی بر سطح دانش سیاسی جامعه و شعور سیاسی مردم گفتم. حال آنكه پیش از مداخله رضا شاه نیز سلطنت  كارنامه درخشانی از نظر دمكراسی یا نظام دمكراتیك نداشت كه این بنوبه خود راه را بر هر نوع خوش‌پنداری در باره نظام سلطنت مشروطه می‌بندد. پس از درگذشت مظفرالدین شاه قاجار كه در حال ضعف و بیماری فرمان مشروطه را امضاء نمود محمدعلی میرزا به سلطنت رسید كه مجلس را به توپ بست و نمایندگان مردم را یا كشت و یا متواری نمود. دوران آرامشی هم كه در زمان احمد شاهِ بقولی دمكرات پدید آمده بود چندان نپائید و با كودتای رضا شاه همه دستاوردهای مشروطه برباد رفت و قلع و قمع آزادیخواهان بار دیگر آغاز گردید. تلاش برای تاُسیس مجلس سنا هم كه از سوی برخی از روشنفكران همچون تقی زاده برای محدود كردن قدرت بلامنازعه رضا شاه بعمل آمد حتی پس از بركناری وی از سلطنت و جانشینی پسرش، محمد رضا شاه نیز كارساز نیافتاد و مجلس سنا در عمل ملعبه دست این دیكتاتور نوظهور گردید. این امر باردیگر غیرقابل اصلاح بودن سلطنت را در شرایط ایران روشن ساخت و مشروط ساختن آنرا بهر قانون و با هر طرفندی ناممكن شناخت.

ساخت طبقات سرمایه‌دار در ایران نیز كه از اقتصاد تك محصولی نفت تغذیه می‌كند تمایل به سانترالیسم دارد تا ضدِ آن كه این امر با سلطنتِ مطلقه بیشتر جور در می‌آید تا مشروطه. این امر نشان می‌دهد كه دمكراسی در ایران با سلطنت ناسازگار است.‌ البته شاید در دوره روی كار آمدن رضاشاه می‌شد از بورژوازی ملی سخن گفت و ببهانه آن از قدرت وقت تحت عناوین دمكراتیك حمایت كرد. ولی با رشد سرمایه انحصاری در ایران و ارتباط ارگانیك آن با سرمایه جهانی، نه برای جهانخواران و نه برای ایادی سرمایه‌دار آنان فرقی نمی‌كند كه ولایت فقیه روی‌كار باشد یا پادشاه. تنها شرط تغییر ناپذیر، حاكمیتِ سانترالیستی است كه شكل عوض می‌كند. این امر پایگاه مردمی دمكراسی در ایران را نشان می‌دهد و نیز آن ترس و وحشتی را كه رضا پهلوی از خیزش‌های مردمی داشته و دارد و بر علیه آن به موعظه در باره نافرمانی مدنی می‌پردازد و تنها این شكل از مبارزه را توصیه می‌كند. نتیجه اینكه تجربه تاریخ معاصر ایران نشان داده ست كه سلطنتِ مشروطه بهر نام و تحت هر عنوانی در ایران غیرممكن است و كسانی كه آگاهانه یا نا آگاه بدنبال مثلاً پادشاهی مشروطه هستند در عمل برای احیای سلطنت می‌كوشند و بس.٨

در شرایط حساس کنونی که احتمال درگیری نظامی میان نیروهای غربی و حکومت اسلامی هر روز بیشتر میشود. آقای پهلوی باردیگر پای بمیدان گذارده و میخواهد شورای ملی ادعائی خود در داخل را درخارج نمایندگی نماید. ایشان بخوبی میداند که اتحاد میان نیروهای پراکنده اپوزیسیون حکومت اسلامی امکان پذیر نیست ازین رو شورای ملی را بعنوان مستمسکی برای چانه زدن با مداخله گران آینده در خیال خود میپروراند و ازهمه میخواهد که گذشته را فراموش کنند وآن توجیهاتی را که سال هاست برای سلطنت پدرانش بهم بافته ست بپذیرند. منظور وی ازینکار البته انکار گفتمان سیاسی برای مشخص کردن خطوط اصلی دولت آینده است که هم اینک دردستور روز نیروهای اپوزیسیون قرارگرفته ست. به تعویق انداختن این گفتمان ببهانه عدم تضعیف اتحاد درمیان نیروهای اپوزیسیون، معنائی جز تقویت امثال رضا پهلوی در فردای مداخله نظامی ندارد. طرفداران شرمنده حکومت اسلامی دراپوزیسیون هم که با آویختن به پاسیویسم و ببهانه مخالفت با مداخله نظامی ، مردم ایران را بیشرمانه به دفاع از جمهوری اسلامی میخوانند و به سلاخ خانه جنگی نابرابر و نافرجام میفرستند، درعمل عرصه را برای امثال رضا پهلوی خالی میگذارند و راه را برای دست نشانده های بیگانگان هموار میسازند. دفاع بیشرمانه اینان از پروژه اتمی حکومت اسلامی هم چیزی نیست جز شعار: "پاسداران را به سلاح هسته ای مجهز کنید."

من درآخرین نوشته ام پیرامون مداخله نظامی،٩ این خطوط اصلی را برای دولت آینده پیشنهاده ام:

"انقلاب ٥٧ قراربود راه حلی باشد برای بسیاری از تناقضات جامعه ایران درجهت خواستههای بازمانده از انقلاب مشروطیت که رهائی از سلطنت مطلقه و ایجاد جامعه مدنی بر مبنای سکولاریسم بود. بخش عمده این خواسته ها با بیرون رفتن سلطنت از صحنه سیاسی برآورده شد و با رفتن حکومت اسلامی، تحقق جامعه مدنی امکانپذیر خواهد شد. در این راه اپوزیسیون ایران در حین دور زدن ومنزویکردن گروههای واگرای افراطی همچون سلطنت طلب وتجزیه طلبها، باید در مورد خطوط اصلی اتحاد عمل توافق کند که هدف آن میتواند ایجاد دولتی دمکرات، سکولار و فدرال در ایران باشد که منظورازدمکراتیک بودن، رعایت حقوقی است که در جوامع پیشرفته غربی اعمال میشود همچون حق تشکیل سندیکا برای کارگران. شرایط خاصی که اقتصاد نفتی برای ایران پیشآورده ست لزوم حسابرسی کارگران و کارمندان را برحقوق سندیکائی افزوده ست. در گذشته نیز شاهد بودیم که چگونه پولهائیکه برای گردش بانکهای ملی شده در زمان حکومت بازرگان واریز میگردید سر از خارج درمیآورد. با اعمال حسابرسی کارگران، سرمایهدارانی که با اعلام ورشکستگی کارخانجات پولهای هنگفتی به جیب میزنند ابتدا باید حقوق کارگرانی را که درحکومت اسلامی فعلی ماهها بتعویق میافتد بپردازند. با اعمال حسابرسی کارگران اساسا حقوقی به تعویق نمیافتد و جلوی حیف ومیل سرمایه نیزگرفته خواهد شد."

همچنانکه درآن نوشته نیزاشاره کردهام قیام مردم ایران درسال ١٣٨٨ کفه ترازو را در معادلات سیاسی بنفع نیروهای پیشرو و مردمی درداخل بالا برده ست و درصورت فعال بودن آنها در براندازی حکومت اسلامی بهنگام مداخله نظامی و پیشبرد مذاکرات رو در رو با مداخله گران، امثال آقای پهلوی نه تنها شانسی برای عرض اندام در سیاست آینده ایران ندارند که دیگر قادر به اخلالگری در جریان گفتمان سیاسی درباره خطوط اصلی دولت آینده نیز نخواهند بود. درانتها پیشنهاد خود را برای پایان دادن به این مضحکه سلطنت به آقای پهلوی تکرارمیکنم وازایشان می‌خواهم که اگرواقعاٌ به دمکراسی اعتقاد دارد با استعفاء ازمقام سلطنت درعداد بیشمار جمهوریخواهان برآید و در راه آن مخلصانه بکوشد. ولی اگر ترجیح میدهد که همچنان در خم کوچه سلطنت باقی بماند باید به ایشان گفت:

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست

عرض خود میبری و زحمت ما میداری

لـنـدن دی ماه ١٣٩٠

پـانـویـس‌ها

١. درین نوشته همچنین با تحریم انتخابات مخالفت کرده بودم که جریان وقایع درست بودن برخورد مرا نشان داد ومن در"پروژه احمدی نژاد" به تفصیل به آن پرداختهام. این نوشته را میتوانید درلینک زیر بخوانید:

http://www.hamraahaan.co.uk/Comp01.htm

٢. ظاهرا آقای پهلوی گروه " پروژه ایران فردا " را بکلی فراموش کرده ست که بهمت دوستاران ایشان برای تهیه برنامه حکومتی در ایران آینده تشکیل شده ست، بگذریم از تلویزیون‌های بیست و چهار ساعته لوس آنجلس كه هدفی جزاعاده حیثیتِ رژیم پهلوی نداشته و ندارند. رضا پهلوی همواره سعی کرده ست با طرح تشکیلات جوراجور مثل همین شورای ملی، دربرابر بحث اساسی پیرامون ساختار حكومتی آینده را مانع ایجاد كند. این امر در عین حالیکه هشداریست برای روشنفكران ایرانی، از سوی دیگر نشان می‌دهد كه بـرغم شعارها و ادعاهای اتحادگرایانه، رضا پهلوی تا چه حد در نقش خود بعنوان اسـتـخـوانِ لای زخـمِ اپـوزیسیـون ایران اصرار می‌ورزد.

٣. شعر زیرین از فروغ فرخزاد بروشنی خمینی را در کسوت یک ناجی تداعی میکند: 

من خواب دیده‌ام كه كسی می‌آید

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

كسی كه مثل هیچكس نیست . . .

. . . و مثل آنكسیست كه باید باشد

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

و اسمش آنچنانكه مادر

در اول نماز و در آخر نماز صدایش می‌كند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

. . . . . . . . . . . . . . . . . .

و می‌تواند كاری كندكه لامپ "‌‌ ‌اللّه"

كه سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

كسی از آسمان توپخانه در شب آتش‌بازی می‌آید و سفره را می‌اندازد و نان را قسمت می‌كند و پپسی را قسمت می‌كند و باغ ملی را قسمت می‌كند و شربت سیاه سرفه را قسمت می‌كند و روز اسم نویسی را قسمت می‌كند و نمرهُ مریض‌خانه را قسمت می‌كند و چكمه‌های لاستیكی را قسمت می‌كند و سینمای فردین را قسمت می‌كند درخت‌های دختر سید جواد را قسمت می‌كند و هر چه را كه باد كرده باشد قسمت می‌كند و سهم ما را هم می‌دهد من خواب دیده‌ام . .

٤. غربزدگی، خدمت و خیانت روشنفکران – جلال آل احمد

٥. نبرد با دیكتاتوری شاه ـ بیژن جزنی

٦. گذشته و آینده ـ بنقل از سایت اینترنتی رضا پهلوی

٧. نسیم دگرگونی ـ بنقل از سایت اینترنتی رضا پهلوی

٨. ازین بـحث كلی نـمی‌توان به این نتیجه مشخص رسید كه مشروطه پادشاهی می تواند برای ایران دمكراسی به ارمغان آورد چراكه این یک كلی بافیست. نتیجه‌گیـری مشخص نیاز به بـحث مشخص دارد. تجربه مشخص سلطنت در ایران ازهر دو نوع مطلقه و مشروطه آن و در طول سالیان دراز، مغایرت آن را با اعمال دمکراسی در ایران در شرایط وجود یک اقتصاد نفتی به اثبات رسانده است. با این‌حال هستند كسانی كه یا با ادعای جمهوریخواهی و یا بنام مشروطه‌طلبی با رضا پهلوی و سلطنت‌طلب‌ها لاس سیاسی می‌زنند و با شركت در اتحادهای لفظی چون اعلامیه‌های مشترك و اتحادهای عملی چون جلسات گفت و شنود، این خوش‌پنداری را در اذهان عمومی پدید می‌آورند كه گوئی سلطنتِ مشروطه بعنوان بدیل دمكراتیكِ جمهوری اسلامی در ایران امكان‌پذیر است. دلایل آنها می‌تواند متفاوت باشد، از مبارزه بر ضد جمهوری اسلامی بگیرید تا امید شراكت در دولت آینده ایران. ولی قدر مسلم اینست كه عملكرد آنها همچون عملكرد آل‌احمد در پیش از انقلاب بهمن و ملك ‌الشّعراء بهار در زمان بقدرت رسیدن رضا شاه، جز خاك پاشیدن در چشم مردم نیست و فرجامی جز خسران در پی نخواهد داشت. روشن است كه در چنین شرایطی نمی‌توان از همه روشنفكران خواست كه به وظیفه خود بمثابه حافظه تاریخی مردم پشت كنند و به بهانه مبارزه دمكراتیك وسیع علیه جمهوری اسلامی در صف روشنفكران همپالكی رضا پهلوی در آیند. و این ضربه‌ایست كه رضا پهلوی در گذشته به تشكل وسیع اپوزیسیون دمكراتیك در خارج از كشور زده‌ و به عاملی بازدارنده در مبارزه علیه جمهوری اسلامی بدل شده است.

و نیز ر.ج.ك. به "ملیـت‌گرائی یا مردمسـالاری، مسئـله اینست." در لینک زیر در مورد ناسیونالیسم ایرانی:

http://www.hamraahaan.co.uk/Comp04.htm

٩. این نوشته را بنام "امریکا به ایران حمله نخواهد کرد، ایکاش میکرد" میتوانید درلینک زیر بخوانید:

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=42287

 

 

www.solgunaz.com