یک داستان کوتاهن. قره باغلی اول مهرماه فرا می رسد و یک بار دیگر غم و اندوهی جانسوز و خشمی عمیق سراپای وجودم را فرا می گیرد. نزدیک به نیم قرن پیش بود که پدر و مادر و خواهر و برادرانم مرا به جایی بردند که بعدها فهمیدم اسم آنجا " کودکستان " است ( کودکستان ؟؟ !! ). در لغت نامۀ معین ( فرهنگ فارسی معین ) در این باره ( کودکستان ) چنین می خوانیم : " ... مدرسه ایی که به پرورش کودکان بین سنین 3 تا 6 ساله تخصیص دارد، کودکستان پس از مدرسۀ مادر و پیش از دبستان قرار دارد، جایی مدرسه مانند برای پرورش اطفال خردسال که هنوز در خور مدرسۀ تهیه یا ابتدایی نباشند ". هنوز آن صحنه ایی که برای ثبت نام و برای اولین بار با پدر و مادر و خواهر و برادرم به کودکستان رفته بودیم، مثل روز روشن در جلوی چشمم است. هاج و واج مانده بودم و مرتب مثل پاندول ساعت پاندولی، به این طرف و آنطرف، به صورت و دهان پدر و مادرم و به صورت و دهان افراد دیگر ( مسئولین کودکستان ) که در آنجا بودند و طور دیگری حرف می زدند ( به زبان شیرین و گل و بلبل هخامنشی فارسی ؟؟ ) نگاه می کردم و مرتب از خواهر و برادرم می پرسیدم که " بولار نه دئیرلر " یعنی ( اینها چه می گویند ؟ ). هیچ چیزی از صحبتهای آنها نمی فهمیدم و هیچ چیزی از صحبتهای آنها در ذهنم نقش نبسته است، فقط می دانستم که دارند در مورد من صحبت می کنند. در آن دنیای کودکی خودم، تعجب می کردم که اینها چرا طور دیگری بغیر از ما حرف می زنند و همش در این فکر بودم که من در اینجا با اینها چکار خواهم کرد و به چه زبانی با اینها صحبت خواهم کرد، من که زبان اینها را اصلاٌ نمی فهمم ؟! همش از خودم می پرسیدم که آیا بچه های کودکستان هم همینطور ( فارسی ) حرف می زنند ؟؟. البته در آن زمان، در منزل ما یک رادیوی ( تلفونکن ) بود که در آنجا هم طور دیگری ( فارسی ) حرف زده می شد و در نتیجه من از صحبتهای رادیو هم هیچی نمی فهمیدم، البته بچۀ 5 ساله که رادیو گوش نمی دهد، فقط هر از گاهی که نزدیک رادیو بودم و رادیو روشن بود، سعی می کردم که ادای پدر و مادرم را درآورم و به رادیو گوش کنم و چیزی بفهمم و بعد ادا در آورم که من هم رادیو گوش کرده ام. خوشبختانه در منزل ما ( به همت پدر و مادرم ) فقط و فقط به زبان ترکی آذربایجانی که جزو دستۀ زبانی اورال - آلتایی می باشد و در تمام زمینه های " فلسفی - علمی - ادبی - تکنیکی - اقتصادی - سیاسی - اجتماعی - هنری - ورزشی و ... " قدرتمند است، حرف زده می شد و من این خوشبختی بزرگ نصیبم شده است که از زمانی که بدنیا آمده ام تا سن 5 سالگی، فقط و فقط با زبان ترکی آذربایجانی بزرگ شده ام و هیچ آشنایی با زبان فارسی نداشتم. تلویزیون هم که در آن زمان زیاد متداول نبود و برای من که در یک خانوادۀ کارگری بدنیا آمده و بزرگ شده ام، تلویزیون اصلاٌ معنایی نداشت و من از وجود چنین پدیده ایی اصلاٌ اطلاعی نداشتم. بهر حال در کودکستان ثبت نام شدم و اولین روز مرا به کودکستان بردند. به یاد دارم که همان اولین روز با یکی از بچه ها دعوا کردم. جریان از این قرار بود که داشتیم با بچه ها به اصطلاح در مورد کفش و چکمه و ... حرف می زدیم ( یعنی آنها حرف می زدند و من سعی می کردم که بفهمم که جریان از چه قرار است ) و کفشهای همدیگر را بهم نشان می دادیم و یکی از بچه ها از من پرسید که این چییه که تو پوشیدی ؟ و من هم در جوابش گفتم که " گالوش " در ترکی ما به چکمه می گوییم گالوش، که به یکباره اون بچه ایی که از من پرسیده بود که این چییه که پوشیدی، شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن من و هی می گفت" ... اه اه اه، نیگاش کن، به چکمه میگه گالوش " که من هم ناراحت شدم و یک سیلی زدم به صورتش و با هم گلاویز شدیم و ...، من در آنموقع اصلاٌ نفهمیدم که چرا این بچه به من می خندد و همش فکر می کردم که دارد من و کفشهایم را مسخره می کند و ...، باری، پس از دعوا و کتک کاری کردن، هر دو شروع کردیم به گریه کردن و معلم هم آمد و جریان را پرسید و با هر دوی ما دعوا کرد و من هم ناراحت شدم و هی گریه می کردم و می گفتم که مامانم را می خواهم و می خواهم بروم منزلمان و ...، خلاصه بساطی شده بود، من از یک طرف، آن بچه هم از یک طرف، هر دو گریه می کردیم و مادر و منزل خودمان را می خواستیم، بالاخره پس از مدتی، هر دو ساکت شدیم و شروع کردیم به بازی با بچه های دیگر تا بالاخره ظهر شد و مادرم آمد بدنبالم و من تا مادرم را دیدم دوباره بغضم ترکید و پیش او دویدم و به او گفتم که " گئداخ ائوه - دا من گلمییجم بورا، یعنی من دیگر اینجا نخواهم آمد، برویم خونه ". واقعاٌ عجب بساطی بود، اولین روز کودکستان و آنهم به این شکل و با این خاطره، در ذهنم مانده است. امروز که در آستانۀ اول مهر ماه هستیم، همش فکر می کنم که بیچاره بچه های غیر فارس زبان ساکن ایران که قرار است برای اولین بار در ( زادگاه و وطن خود ؟! ) به کودکستان و مدرسه بروند ( تازه اگر امکانش را داشته باشند ) و از همان اولین روز " شوکهایی " این چنین در انتظارشان است ؟!. اول مهر ماه 1390
ن. قره باغلی
|