اندیشه فرقه ای و مشخصات آن

 بیژن رنجبر

 دربسیاری از فرهنگ ها و جوامع، مفهوم فرقه ـ Sect ـ درپیوند با اصطلاح آیین پرستش و یا کیش ـ Cult ـ که به نوبه خود ناظر بر نوعی اندیشه و میل جنون آمیز در تقلید از رسم و یا طرز تفکر معینی است، معنایی منفی در اذهان تداعی می کند. گاه نیز این دو واژه درمعنایی مترداف بکار گرفته می شوند. هم چنین درمفهوم تاریخی نیز، فرقه برمعنایی همراه با مذمت و تحقیر و بر فرآیندی متضمن باورهای بدعت آمیز و منحرف از شیوه ها و آداب متعارف دلالت دارد.

کلمه فرقه ـ Sect ـ از ریشۀ ـ Secta ـ به معنی متابعت کردن اخذ شده که به شیوه ای مشخص از کنش و یا طریقه زندگی، دستورالعمل های رفتاری، و نیز درنگاهی دیگر به نحله ای فلسفی یا عقیدتی خاص اشاره دارد. بسیاری از فرقه ها به سرعت از میان می روند و یا در واپسین لحظات حیات خود بسر می برند، اما تعدادی به رشد و نمو خود ادامه می دهند و بعضاً موجبات پیدایش یک جنبش مذهبی و یا اجتماعی را فراهم می سازند.

تعاریف متعددی در باب مفهوم فرقه ارائه شده است، ازجمله آنکه فرقه بطورعام به یک گروه کوچک مذهبی و یا سیاسی اطلاق می گردد که از یک گروه بزرگتر، ضمن آنکه اغلب باورهای مشترک با آیین اصلی را درخود حفظ می کند، معمولاً به دلیل اختلافات آیینی جدا می شود و درهمان حال اقدام به ابداع انگاره ها و مفاهیم جدیدی می نماید که از طریق آنها خود را از آیین اصلی منفک می سازد.

معمولاً فرقه ها در بدو پیدایش حاوی عناصر اعتراضی به گروه مادر هستند. آنها اغلب گرایش های روشنفکری و آزادیخواهانه و نیز روندهای انتقادی و نوگرا که همپای انکشاف گروه مادر در آن ظهور می یابند را تقبیح و خواستار بازگشت به آیین اصلی درشکل آغازین خود هستند. ازاینروی فرقه ها مدعی هستند که آنها نسخۀ پالایش یافته و احیا شدۀ اعتقادی که تخطئی گروه مادر از آن، سبب جدایی شده است را نمایندگی می کنند.

همچنین در نزد فرقه ها درجه ای بالا از گرایش به سمت جامعۀ بسته و محاط به چشم می خورد، لذا سکتاریسم به مثابه یک جهان بینی، ضمن تأکید بر حقانیت منحصر بفرد عقاید و شیوه های فرقه ای، در پی بسط به جامعه ای بزرگتر با مشخصۀ مناسبات محصور و بسته، اهتمام می ورزد.

یکی از دلایل اصلی ظهور فرقه ها از کف دادن ظرفیت و قابلیت تغییر واقعیت است، لیکن آنچه خصلت نمای یک فرقه می باشد فلسفۀ تمامیت خواه معرفت شناختی آن است. فرقه ها جایگاهی مقتدر برای استناد روایی ومشروعیت کجروی خود جستجو می کنند، بطوریکه مدعی در اختیار داشتن امتیاز انحصاری دسترسی به حقیقت و رهایی هستند و از اینروی صاحبان اندیشه فرقه ای علی العموم هر آنچه را که خارج از مرزهای فرقه و باورهای متعلق به آن قرار گیرد، خطای محض می پندارند.

اندیشه فرقه ای که خود محصول سکتاریسم بمثابه یک جهان بینی است ، تابع حقایق از پیش اثبات شده می باشد، به نحوی که در دایره ای بسته از حقایقی که برای اثبات آنها خود را ملزم به غور و تفحص علمی و معرفتی نمی بیند، به جریان در می آید.

اندیشه فرقه ای نقطۀ شروع فرآیند شناخت را بر واقعیت های خارج از ذهن بنا نمی کند، در نزد چنین اندیشه ای، ذهن سرچشمه شناخت محسوب می گردد. یعنی علیرغم اعلام وفاداری در پروسه شناخت به اصل علمی ناظر بر تعریف و تبیین شعور اجتماعی توسط هستی اجتماعی، لیکن درعمل از روندی عکس قاعدۀ مزبور تبعیت می کند، تا جایی که سعی در به تطبیق کشاندن پدیده های مادی و واقعیت های موجود با نظام ارزشی خود دارد، زیرا باورها و انگاره هایش پیشاپیش مفروض، مقدس و خلل ناپذیرند.

دلیل این مسئله را باید در ساخت غیر استقرائی چنین اندیشه ای جستجو نمود، زیرا یک حقیقت کلی را درهمان آغاز فرآیند شناخت واقعیت های مادی، مفروض می گیرد و درادامه تمام داده ها و براهین را به گونه ای گزینش می کند و سپس آرایش می دهد که فقط در خدمت اثبات همان حقیقت اولیۀ مفروض باشد. اندیشه فرقه ای در پی چنین روندی نه تنها از علم بلکه از فلسفه عملی نیز جدا می افتد. فلسفه علمی هیچگاه به یک حقیقت کلی و مطلق به مثابه یک امر مفروض، خدشه ناپذیر و مقدس باور ندارد. حقایق در نگاه آن نسبی و تنها بعد از فرآیند غور و تفحص حاصل می آیند و درهمان حال هر لحظه ممکن است به دنبال سیر تحول واقعیت های مادی و هستی اجتماعی، دستخوش تغییر و حتی ابطال گردند. فلسفه علمی به حقیقت بمثابه امری دائماً شونده و لایتناهی نظر دارد و همواره چرائی های عقلانی را در پیوند با آن جستجو می کند، اما اندیشه فرقه ای از معرفت به همه آن اموری که ممکن است حقیقت اولیه، پیشداده و مقدس آن را متزلزل نمایند، روی گردان است. به همین دلیل هیچ نقدی را که بطورخاص متوجه حقیقت ازلی و مطلق اولیه باشد، که درضمن پایۀ اصلی اندیشه فرقه ای را شکل می دهد، بر نمی تابد و بر آن نام کجروی می نهد.

اندیشه فرقه ای هرگونه تفکر آزاد، مستقل و خود جوش را از صاحب خود سلب می کند و فرد را از رهگذر فرآیند بیگانگی از واقعیت های مادی و نیزهستی اجتماعی خود، به سمت حوزه ای از تفکر بسته و محاط از سوی باورهای پرداخت شده به دست رهبر کاریزماتیک فرقه سوق می دهد و بدین ترتیب در پی سلب امکان تفکر آزاد از فرد، او را مجبورمی سازد در قالب فکری رهبر فرهمند فرقه بیندیشد.

عروج رهبر فرهمند، نقطه عطف در روند استحالۀ کامل فرقه به پدیده ای شبه مذهبی و ظهور کیش شخصیت در آن است. رهبر جذاب و فرهمند، مافوق همه حقایق و شناخت ها قرار می گیرد و حتی به شاخص تمیز و سنجش امور حقیقی از امور کاذب و غیرحقیقی بدل می گردد. ازمنظراندیشه فرقه ای، او بمثابه عقل کل قادراست که تمام مسائل بغرنج و پیچیدۀ دامنگیر نوع بشر را به اتکای نیروی کاریزماتیک خود حل و بشریت را به سرمنزل حقیقت مطلق و رستگاری رهنمون گرداند. دیدگاه ها و آرای رهبر فرهمند بازتاب حقیقت مطلق و تخطئی از آن به منزله عدول از مسیر حقیقت و رهائی نوع بشر تلقی می گردد، بنابراین نقد رهبر فرهمند با نقد حقیقت برابری می کند.

اندیشه فرقه ای دچار نوعی دوآلیسم یا دوگانگی بینی با صبغه مذهبی است زیرا همه امور و پدیده ها به انضمام انسان ها را به دو گروه و در دو طیف خیر و شر، خوب و بد، فرشته و دیو تقسیم بندی می کند، بنابراین هر که با او نیست بر اوست. این نوع دوآلیسم، ساخت منطقی حاکم بر اندیشه فرقه ای را تشکیل می دهد. تا هنگامی که فرد در چارچوب نظری ترسیم شده ازسوی فرقه و رهبرکاریزمای آن اندیشه کند و از منظر معرفت شناختی فرقه، ابعاد هستی و جامعه و فرد را مورد مداقه قرار دهد، در مسیر اثبات حقایق مقدس و پیشبرد امر رهائی بشریت گام بر می دارد، پس در زمرۀ گروه خوبان قلمداد می گردد، اما فرد به محض گرایش به فرآیند آزاد تفکر مستقل و خروج از دایره بسته و تنگ اندیشه فرقه ای، در شمار بدها و پلیدان و از اعداد جبهه شر محسوب خواهد گردید.

اندیشه فرقه ای هر آنچه را که خارج از دایره باورها و اعتقادات جزم خود واقع شود نفی می کند. در اساس ایدۀ نفی، کارکردی بنیادین و حیاتی در روند ظهور و بقای چنین اندیشه ای به عهده دارد، بطوریکه تنها از طریق نفی قادر خواهد بود به حیات خود دوام ببخشد. این نفی هرگز در یک سیر دیالکتیکی و علمی به یک ایده جدیدتر که همپای سیر تحول واقعیت های مادی پدید آمده منجر نمی گردد، بلکه صرفاً در خدمت اثبات ایده اولیه که حقیقتی خلل ناپذیر، جاودان و کلی است و بنیان اندیشه فرقه ای را تشکیل می دهد، عمل می کند. از اینروی وجود دشمن در مقام ضرورت نفی، همواره امری مبرم و اجتناب ناپذیر می نمایاند، لیکن عامل دشمن را صرفاً سایر آراء و اندیشه ها تشکیل نمی دهند بلکه هرگونه روند انتقادی و نوگرا در قلمروی خود اندیشه فرقه ای نیز دشمن به شمار می رود.

نظام معرفتی اندیشه فرقه ای به دلیل جزمیت و مقاومت در برابر روندهای انتقادی و نوگرای معرفت شناسانه و نیز تأکید دائمی بر خلل ناپذیری حقایق جاودان و ازلی ناظر بر موجودیت چنین اندیشه ای، در گسست عمیق از درک علمی روند تحول واقعیت های مادی و تبیین فلسفی سیر بی وقفۀ شوندگی حقایق، انعکاس معرفت کاذب و نیز شکاف ژرف میان شناخت و واقعیت را نمودار می سازد. در واقع پروسۀ پیدایش و حیات چنین نظام معرفتی، محصول انعکاس ذهنی روندهای عینی بر بستراندیشه نیست، مدار بسته تفکر نقطه شروع و پایان خود را در عرصه ذهن می یابد و به خارج از آن یعنی به حوزه واقعیت های بیرونی وعینی راه نمی برد. ازآنجا که اندیشه فرقه ای در شکاف عمیق میان ذهن وعین و بین اندیشه و تجربه رشد و نمو می یابد، نه اندیشه ناب فلسفی است و نه اندیشه اصیل علمی، از اینروی اندیشه فرقه ای فقط اندیشه فرقه ای است.

در قلمروی تفکر چپ، اندیشه فرقه ای باید به منزلۀ نوعی بیماری و فرآیند گریز از تجربه ارزیابی گردد. درحالی که سوسیالیسم مارکس، سوسیالیسمی علمی، استدلالی و قانع کننده است و اثر مشهور "کاپیتال" ــ که در آن پروسه تکامل اقتصاد سرمایه داری به صورت علمی، بیغرضانه و به دور از جزمیت و کژاندیشی مورد مطالعه قرار می گیرد ــ نمونه ای برجسته از چنین تفکری را به همگان و بطور خاص به اهل نظرمعرفی می کند، در مقابل اندیشه فرقه ای با تبدیل آموزش مارکس به آیات مقدس و لایتغیر، درکی متافیزیکی، شبه مذهبی و متحجر از سوسیالیسم علمی به دست می دهد.

ازرهگذرچنین دریافتی، اندیشه فرقه ای به همراه نظام ارزش های شبه مذهبی و جزم خود جایگزین اندیشه پویا و باورهای علمی می گردد، هویت فرقه جای هویت طبقه می نشیند و منافع فرقه به منزله منافع طبقه نمودار می گردد. از این نقطه به بعد مرزهای ذهنی وعینی طبقه به مثابه یک واقعیت تاریخی و جهانی به مرزهای تنگ و بسته و دست ساختۀ فرقه تقلیل می یابد و این چنین، طبقه در پس یک انتزاع متافیزیکی از پایه های مادی و تجربی خود کنده و به امری موهوم که از به تجربه کشیده شدن آراء وعقایدش درهراس است بدل می گردد. دراین حالت طبقه دیگر از شکل یک سیستم زنده و باز که با سایر پدیده های زنده و خارج از خود در بستر فرآیندی تجربی در تعامل و کنش متقابل قرار دارد و از آنها اثر می پذیرد و متقابلاً برآنها اثر می گذارد، خارج می گردد و به صورت پدیده ای تک ساحتی و یک سویه با شبکه ای از آراء وعقاید تجربه گریز در می آید.

اگر بپذیریم هدف فلسفی انقلاب، رهائی آدمی از بیگانگی با جامعه خویش است، روشن خواهد شد که اندیشه فرقه ای با تقویت فرآیند اتمیزاسیون و جدا سازی فرد از مناسبات زندۀ جامعه و قرار دادن آن در دایره تنگ فرقه و حذف تعاملات فکری پویا و زنده وی با جهان خارج از محدوده فرقه، در جهت تعمیق روند بیگانگی فرد با جامعه گام بر می دارد و بدین ترتیب به روشنی در مسیر تقویت یکی از دو اعتقاد همزاد سرمایه داری که ناظر بر جدایی فرد از دیگران و مبنای فلسفه فردگرایی است، نقش آفرینی می کند.

در حالی که سخت ترین پوسته ها از آن حقیقت دائماً شونده است و واقعیت های اجتماعی و انسانی اموری نسبی، پیچیده و کثیرالابعاد هستند، اندیشه فرقه ای با ساده سازی فرآیندهای علمی و با به اسارت کشاندن مفاهیم علمی در قالب های متافیزیکی و مطلق گرایانه و برداشت های شبه مذهبی و خشک اندیشانه خود، تفکرعلمی را از اعتبار ساقط می سازد.

شاخص های تفکرعلمی که متکی بر آزمون، تجربه و استدلال پی ریزی شده اند در متن اندیشه فرقه ای جای خود را به معیارهای ارزشی وعقیدتی با خصلت متافیزیکی و مطلق گرایانه می دهند. به عبارت دیگر در نزد اندیشه فرقه ای ــ بی توجه به معیارهای علمی آزمون، تجربه و استدلال ــ آن فکری ازاعتبارعلمی برخوردار خواهد بود که تنها حائز معیارهای ارزشی و عقیدتی مورد وثوق چنین اندیشه ای باشد.

برای مثال چنانچه اگر یک پژوهشگر مارکسیست در بررسی های علمی خود به تئوری "نوع شناسی کنش های اجتماعی" ماکس وبر و یا به تعریف متدلوژیک کارل ریموند پوپر از فرآیند علم اشاره نماید، بی درنگ از سوی صاحبان اندیشه فرقه ای تکفیر و متهم به کجروی خواهد شد، زیرا پوپر ــ البته نه در عرصه بحث مشخص علمی "متدلوژی علم" که اساساً امکان بروز تفکرات متافیزیکی و مطلق گرایانه از هر نوعی در آن جایی ندارد ــ بلکه در قلمروی باورهای عقیدتی و جانبدارغیرعلمی خود، با هدف توجیه نظام غیرانسانی و استثمارگر سرمایه داری، به مخالفت با کمونیسم به مثابه آنتی تز سیستم سرمایه داری مبادرت ورزیده است، پس بنابراین از رهگذر یک میل منفی معرفت شناختی تمامیت خواه که در نزد اندیشه فرقه ای برجسته است، بایستی تمامیت اندیشه وی شامل بخش غیرعلمی و جانبدار و در خدمت توجیه موجودیت نظام ناعادلانه سرمایه داری به همراه بخش علمی آن در بحث مشخص "روش شناسی علم" ، یک جا نفی و طرد گردد.  

 اندیشه فرقه ای، تابوها، مرزها و محدودیت های کثیری در برابر فرآیند آزاد تفکر قرار می دهد و مانع از پرواز آزاد اندیشه در گسترۀ فراخ هستی بدون مرز و کرانه و وجود لایتناهی می گردد. درحقیقت چنین اندیشه ای پیش از همه و در گام نخست، جهان بیکران ما را به هستی محدود و ناچیز خود تقلیل می دهد و آن را با تمام ابعاد وسیع و خیره کننده اش، در قالب باورهای بسته، تنگ و جزم خود فشرده ساخته، به اسارت می کشد.

 

                                                                                                                  شهریور ماه 1387

 

 

www.solgunaz.com