چند شعر از ناظم حکمت

.

چگونه به این وطن رحم نكردند؟

آیا انسان وطنش را می‌فروشد؟
آب ونانش را خوردید
آیا در این دنیا عزیزتر از وطن هست‌؟
آقایان چگونه به این وطن رحم نكردید؟
پاره پاره‌اش كردند
گیسوانش را گرفتند و كشیدند
كشان كشان بردند و تقدیم كافر كردند
آقایان‌، چگونه به این وطن رحم نكردید؟
دست ها و پاها بسته در زنجیر
وطن‌، لخت و عور بر زمین افتاده‌
و نشسته بر سینه‌اش گروهبان تكزاسی‌
آقایان چگونه به این وطن رحم نكردید؟
می‌رسد آن روز كه چرخ بر مدار حق بگردد
می‌رسد آنروز كه به حساب های شما برسند
می‌رسد آن روز كه از شما بپرسند
آقایان چگونه به این وطن رحم نكردید؟

۱۹۵۹

*****

 

به تو - میاندیشم

بوی مادرم به مشامم می­رسد

بوی مادرم که زیبای دنیاست

سوار شده­ام

بر چرخ فلک عید درونم

تو می­چرخی

دامن­ها و گیسوانت پرواز می­کنند

چهره سرخ شده­ات را

گم می­کنم و باز می­یابم

سبب چیست

که تو را مثل زخم چاقویی به یاد می­آورم؟

سبب چیست

در حالی که دوری

صدایت را می­شنوم و

از جا می­پرم؟

زانو می­زنم و

به دست­هایت خیره می­شوم

دوست دارم

دست­هایت را بگیرم

اما نمی­توانم

تو در آن سوی شیشه هستی.

گل من!

من تماشاگر مبهوت نمایشی هستم

که تو در تاریک روشن من

بازی می­کنی.

 

*******

قیز اوشاغی

قاپي‌لاري چالان منم

قاپي‌لاري بيرر بيرر

گؤزونوزه گؤرونمم

گؤزه گؤرونمز اؤلولر

...

هيروشيمادا اؤلمه‌ييم

اولور بير اون ايل

يئددي ياشيندا بيرقيزام

بؤيومزاؤلواوشاق‌لار

...

ساچ‌لاريم ياندي اولجه

گؤزلريم ياندي قوورولدو

بير اووج كول اولدوم

كولوم هاوايا سوورولدو

...

منيم سيزدن اؤزوم‌ ايچين

هئچ بير شئي ايسته‌ديگيم يوخ

سورمادا هئچ سورانماز كي

كاغاذ كيمي يانان اوشاق

...

چاليرام قاپينيزي

خالا، عمي، بير سؤز وئر

اوشاق‌لار اؤلدورولمه‌سين

سورمادا سورا بيلسين‌لر

1965

*****

کسی که می رود

روی شیشه ها

شب بود و

برف

 

میان تاریكی

در نهایت درخشش ریل های موازی

جدایی را به خاطر می آوری

در سومین سالن ایستگاه

دختری كوچك

با پاهای عریان

و چادری سیاه

به خوابی عمیق می رود

من قدم می زنم...

 

 

شب و

برف روی پنجره ها بود

كه در سالن ترانه ای خواندند!

زیباترین ترانه ی برادرم كه رفت

زیباترین ترانه ...

زیبا ترین ...

زیبا...

برادران چشم های مرانگاه نكنید

 

 

گریه از درونم می جوشد.......

میان تاریكی در نهایت ریل های موازی

 

 

جدایی را به خاطر می آوری

در سومین سالن ایستگاه

دختری كوچك

با پاهای عریان

و چادری سیاه

به خوابی عمیق می رود

من پرسه می زنم

 

شب و

برف روی پنجره ها بود

كه در سالن ترانه ای خواندند.