115 کلمۀ محلی رایج در شهرستان خوی

           

                                                                                                                اورین مقدم

 

اشاره : سابقۀ جمع‌آوری و تدوین لغات ترکی در دورۀ اسلامی به بیش از هزار سال می‌رسد. در این میان محمود کاشغری با گردآوری و آفرینش کتاب سترگ «دیوان لغات الترک» آوازه‌ای بلند دارد. بعد از او نیز در طول سده‌های بعدی بسیاری با درک اهمیت و لزوم چنین کاری، به خلق آثار بدیعی دست یازیده‌اند. و این کار بی‌پایان امروزه نیز همچنان ادامه دارد. علت آنکه بر کار گردآوری لغات پایانی متصور نیست خود ریشه در پویایی و آفرینندگی زبان دارد. زبان امری ثابت و بدون تغییر نیست. با پیشرفت‌های صورت گرفته در تمامی شئونات بشری، زبان نیز دچار تطور و تحول می گردد و لغات تازه‌ای پدید می آیند و بسیاری از لغات نیز دچار تغییر معنایی شده و معنی اصلی آنها به فراموشی سپرده می شود. این تازه شوندگی خود دلیلی بر اهمیت و ضرورت تدوین فرهنگهای جدیدی لغوی است. از آن گذشته هستند بسیاری از لغات رایج در زبان مردم کوچه و بازار که تا به حال در کتابهای لغت آورده نشده اند. یکی از از دلایل اصلی این امر در پراکندگی و تنوع لهجه‌ها و شیوه های گوناگون زبان ترکی ـ که خود از تنوع اقوام و طوایف ترک نشأت می گیرد ـ نهفته است. بدین معنی که مثلاً پدید‌آورندۀ فرهنگ لغتی در ترکستان چین با شیوه‌ای که آذربایجانیان بدان سخن می گویند به صورتی دقیق و عمیق آشنا نیست، لذا در فرهنگ خود از کلمات و اصطلاحات رایج این مردم سخنی به میان نمی‌آورد. عکس این مطلب نیز درست است. این مساله ضرورت تدوین لغت‌نامه‌هایی با صبغه محلی را آشکار می سازد. این گوناگونی حتی در شهرها و مناطق مختلف آذربایجان نیز به چشم می‌خورد. بسیاری از لغاتی که ما خویی‌ها در گفتارهای روزانه‌مان از آنها سود می‌جوییم برای حتی شهرهای همجوارمان نیز نامفهوم و یا تعجب‌آور است. لغاتی چون «پئنجر»، «کئشیر»، «اینجی‌بیر»، «سوبا» و ... .

از سوی دیگر جمع آوری لغات مصطلح و رایج در شهرها و روستاهایمان نه تنها از مرگ و یا تحریف آنها جلوگیری می کند، بلکه خدمتی است برای پژوهندگان بعدی که از این لغات در بحثهایی چون واژه‌سازی، ریشه‌یابی و معنی‌یابی لغات زبانهای باستانی و ... استفاده کنند. با درک این ضرورت است که در این نوشته 115 کلمه رایج در زبان مردم خوی با معنی آنها تقدیم می‌گردد. نگارنده امیدوار است در آینده باز تعداد دیگری از این لغات را گردآوری کند. انشاءا...

در ضمن مراتب سپاسگزاری خود را خدمت شاعر خوش قریحۀ شهرمان جناب آقای صاحبدل (هایم) که بعد از چاپ قسمت نخست لغات، توضیحات و راهنمایی هایی را بیان داشتند، اعلام می دارم. منتظر راهنمایی ها و ایرادات شما خواننده گرامی نیز هستم.

 

*     *     *

 

آردیل ـ Ardıl

فردی که اسب افسر و مافوقش را می آورد و خود نیز سوار اسب خود شده و پشت سر او حرکت می‌کند.

 

آرشین ـ Arşın

یکصد و ده سانتی متر (در بزازی)

 

آوان آغزی ـ Avan ağzı

محل ورود که بسیار شلوغ و پر رفت و آمد باشد.

 

آوانتا ـ Avanta

به وردست و کمک حال شخص آبیاری کننده مزرعه گفته می شود.

 

اَرَزَن ـ Ərəzən

دیر و بی موقع

 

اَنیک ـ Ənik

سگی که به تازگی به حد بلوغ و نرینگی رسیده باشد. (تزه تزه مامیزلایان ایت)

 

اولکَی ـ Ülkəy

نوعی آفت که به نخود ضرر می رساند. آنهم وقتی که نخود در حال گل دادن است.

 

باتمان ـ Batman

ده چرک

 

بادییا ـ Badıya

ظرفی مسی که قسمت تحتانی آن گرد باشد.

 

باراتا ـ Barata

1. پوست و استخوان باقیمانده گوسفندی که گرگ آنرا خورده باشد و این باقیمانده ها را چوپان برای رهاندن خود از تهمت دزدی به صاحب گوسفند تحویل می دهد.

2. نوعی گِل که در دیوار گلی (مؤهره دیوار) استفاده می شود.

 

بازی ـ Bazı

برآمدگی‌هایی که کرت ها را از هم جدا می کند.

 

بَرنی ـ Bərni

ظرفی شیشه ای که در آن رب و موادی اینچنین را نگهداری می کنند.

 

بسته وَریان ـ Bəstə vəryan

سدی که در داخل «قوشا ـ راه آب» قرار دارد و آب را به کرت هدایت می کند.

 

بَمؤژلوک ـ Bəmöjlük

ظرف توتون

 

بورنه ـ Bürnə

«دیرک» بزرگ، آنرا بریده و از آن الوار تهیه می کنند.

 

بوزدوم ـ Büzdüm

مقعد (مثل : دؤولتلی‌نین بوزدومو اؤرتولو اولار ـ عیب ثروتمند همیشه پوشیده و مخفی می‌ماند. همچون گوسفند که همیشه مقعدش پنهان است ولی مقعد بز همیشه بیرون است.)

 

پئشری ـ Peşəri

ته باقیماندۀ باغ یا بستان

 

پارا ـ Para

یک و بیست و پنج صدم دینار

 

پازَک ـ Pazək

نوعی پشم که از گوسفند پرواری به دست می آید.

 

پنابت ـ Pənabət

پنجاه دینار (گویا از اسم ملاپناه واقف و پناه آباد اخذ شده است.)

 

پَندام ـ Pəndam

جایی بلند که آب بدان نرسد.

 

پوت ـ Put

شانزده کیلو و سیصد و هشتاد گرم (پوند)

 

پوستان اولماق ـ Püstan olmaq

رسیدن خربزه و جدا شدن آن از ساقه

 

پونزا ـ Ponza

ربع چرک، تقریباً دویست و پنجاه گرم

 

پیس‌بوی ـ Pisboy

جوان زیر دست و کمک حال

 

تئشی ـ Teşi

وسیله ای که با آن نخ می ریسند.

 

تاپان ـ Tapan

وسیله ای که با آن زمین را هموار می کنند.

 

تاختا ـ Taxta

به سه ـ چهار «کیز» تاختا می گویند و آن از «شاققا» کوچکتر است.

 

تَپجَک ـ Təpcək

جایی در بیل که پا را روی آن قرار می دهند.

 

تَلیس ـ Təlis

نوعی گونی

 

توپال ـ Topal

نوعی گیاه، آنرا سوزانده و از شیره اش سنگ قلیا درست می کنند.

 

تولا ـ Tula

بچه سگ

 

تیفتیک ـ Tiftik

پشم گوسفند که در میان پشم نرم بز باشد. با آن دستکش و کلاه می بافند.

 

جاب ـ Cab

دیواره بزرگ سنگی

 

جار‌جار ـ Carcar (جَرجَر)

وسیله ای که با آن گندم (کلش) را می کوبند.

 

جولفایی ـ Culfayı

نوعی پارچه که لحاف ـ تشک را با آن می بندند و بافنده آن را «جولفا» نامند.

 

جوله ـ Cülə

گودال کوچکی که برای کاشتن بذر حفر می کنند.

 

جَه ـ Cəh

آفتی است که وقت دانه دار شدن گندم ها (بوغدا دَن توتان زامان) می آید و باعث پوکی آن می شود.

 

جَهره ـ Cəhrə

وسیله ای که نخ را دور آن قرار می دهند و با حرکت دورانی آن، نخ را کلف می کنند.

 

جینقو ـ Cinqo

ظرفی فلزی (مثلا از جنس ورق) که لایه ای از لعاب بر روی آن کشیده شده است.

 

چئرت ـ Çert

صد گرم

 

چؤلمک ـ Çölmək

ظرفی سفالی که در آن آبگوشت یا شوربا پزند.

 

چاتلاماق (چاتداماق) ـ Çatlamaq

فارغ شدن سگ

 

چالغو ـ Çalğu

نوعی جارو (سوپورگه) که از آن در خرمن و طویله (پَیه) استفاده می شود. جاروی بزرگ

 

چاناق ـ Çanaq

ده چرک، تقریبا پانصد متر مربع

 

چاو ـ Çav

وسیله ای طناب مانند که برای بستن دسته گندم (بوغدا باغی) از ساقه گندم یا علف دیگر درست می‌شود. اگر ساقه گندم (بوغدا زوغو) را در آب بخوابانند «چاو» می شود.

 

چَرَک ـ Çərək

هزار و صد گرم

 

چَلتیک ـ Çəgtik

برنجی که هنوز کوبیده نشده است.

 

چوبوق ـ Çubuq

شاخه درخت، کلفت تر از «شیوکی» و نازکتر از «زؤله»

 

چورا جامیش ـ Çora camış

گاومیشی که بر پیشانی لکه سفیدی دارد.

 

چول ـ Çul

چند پلاس (پالاز) کهنه که آن را به جای پالان بر پشت الاغ نهند.

 

چیم ـ Çim

خاکی پر علف و ریشه که خرد و نرم نشود. (مثل : بو وَریانین چیمی دئییل ـ مرد این کار نیست)

 

چیو ـ Çiv

میخی چوبی وسیله ای که از تخته و آهن درست می شود و در شبکه های آبی که برای آسیابها و کرتها ایجاد می گردد جهت سد کردن آب استفاده می گردد.

 

خَرَزَن ـ Xərəzən

شلاقی که با آن گاو را زنند.

 

خَرکزلَمک ـ Xərkəzləmək

پیر شدن درخت

 

خَروار ـ Xərvar

سیصد و پنجاه گرم (در خوی)

 

دَربه ـ Dərbə

خوراک گاو، یونجه، کاه

 

دوروکلَمه بؤرک ـ Dürükləmə börk

نوعی کلاه

 

دوموک ـ Dümük

مشغول، مشغولیت

 

دیرَک ـ Dirək

تنه درخت، کلفت تر از «زؤله» و نازکتر از «شاتیر»

 

زؤله ـ Zölə

شاخه درخت، کلفت تر از «چوبوق» و نازکتر از «دیرَک»

 

سئهین ـ Sehin

ظرف سفالی (ساخسی قاب)

 

ساققاوا ـ Saqqava

سبدی بزرگ که از آن برای حمل یونجه وکاه استفاده می کنند.

 

ساواجاق ـ Savacaq

وسیله ای که از تخته و آهن درست می شود و در شبکه های آبی که برای آسیابها و کرتها ایجاد می‌گردد جهت سد کردن آب استفاده می گردد.

 

سَرنیش ـ Sərniş

گلدان

 

سقط ـ Səqət

هشتصد گرم (در خرازی ـ  به آن سقط داشی گویند.)

 

سومار ـ Sumar

واحد زمین زراعی در ماکو معادل هشت «چاناق» تقریبا چهار هزار متر مربع

 

سییه ـ Siyə

نیم چرک، پانصد و پنجاه گرم

 

شاتیر ـ Şatır

تنه درخت، کلفت تر از «دیرک» و نازکتر از «شاتیرلیق»

 

شاتیرلیق ـ Şatırlıq 

کلفت ترین اندازه تنه درخت

 

شاققا ـ Şaqqa

زمین زراعی را به دو قسمت تقسیم می کنند و هر بخش آن را یک «شاققا» می نامند.

 

شاهی ـ Şahı

پنج دینار

 

شَلمه ـ Şəlmə

تکۀ گونی که با آن گاو را می شویند.

 

شولدو ـ Şuldu

شخص بی شعور و عبث و علاف

 

شیوکی ـ Şivki

نازکترین شاخه درخت

 

عاباسی ـ Abbası

بیست دینار

 

فیندو ـ Findo

سگ کوتوله

 

قانالیق ـ Qanalıq

تاکستان، باغ رز

 

قَزیل ـ Qəzil

پشم بز

 

قوچوق ـ Quçuq

بچه سگ

 

قورتمانج ـ Qurtmanc

نوعی غذا که از شیر درست می شود. شیر و نان را در تابه ریخته و سنگی را که داغ کرده اند درون آن می اندازند تا گرم شود.

 

قوزلاماق ـ Quzlamaq

بر اثر تابش آفتاب و بارش باران کلوخ های بزرگ خرد می شوند، آن وقت می گویند «یئر قوزلادی»

 

قوشا ـ Qoşa

معبری که آب در آن جاری می شود و آب را به کرت می رساند.

 

قونود ـ Qunud

شلاقی که با آن اسب را زنند، قمچی

 

کَردی ـ Kərdi

کرت که از «کیز» کوچکتر است.

 

کورتوز ـ Kortuz

نوعی بیل کوچک

 

کورسَک ـ Kürsək

هنگام جفت گیری سگها

 

کَویز ـ Kəviz

ده چاناق، تقریباً پنج هزار متر مربع

 

کیز ـ Kiz

کرت بزرگ

 

گَبَرمک ـ Gəbərmək

مردن سگ و انسان سگ صفت

 

گوزَم ـ Güzəm

پشم بره

 

گیروَنکه ـ Girvənkə

تقریباً چهارصد گرم (ده گیرونکه برابر ربع پوت است.)

 

گیژژوو ـ Gijjov

زمان جفت گیری گاو (گیژژوودا اولماق)

 

ماتیراق ـ Matıraq

قمچی

 

مانگیر ـ Mangir

شانه (دیمیریق) بزرگ را گویند.

 

مَتَرَت ـ Mətərət

ظرفی سفالی بزرگتر از «سئهین»

 

موت ـ Müt

باراتایی که بر کف پشت بام زیر «سوواق» قرار داده می شود.

 

موجورو ـ Mücürü

صندوقچه ای که در آن زینت آلات خود را نهند.

 

موشو ـ Muşu

چموش، توسن

 

میشوو ـ Mişov

نوعی گونی

 

وئدیره ـ Vedirə

سطل

 

وَریان ـ Vəryan

بند و سدی که بین «قوشا» و کرت قرار دارد.

 

وریان آغزی ـ Vəryan ağzı

گودالی که در ورودی کرت حفر می شود تا فشار آب را گرفته و مانع شسته شدن خاک گردد.

 

هؤروک ـ Hörük

بعد از «گیژژوو» اتفاق می افتد. (هؤرویه گلمک)

 

هامپا ـ Hampa

زمین زراعی بزرگ (مثلا سه ـ چهار «یوک»)، نیز شخصی که دارای چنین زمین هایی است.

 

هَره‌واش ـ Hərəvaş

زود و به موقع

 

هَلیت ـ Həlit

نوعی گونی

 

هولا قوشماق ـ Hola qoşmaq

چند گاومیش و گاو را به هم می بندند و با آن نخود، سنبل و .. می کوبند.

 

یئل ـ Yel

هنگام جفت گیری سگها

 

یارد ـ Yard

نود سانتی متر

 

یاوشان ـ Yavşan

نوعی گیاه که از آن در درست کردن جاروی دستی استفاده می کنند.

 

یای شوخومو ـ Yay şoxumu

زمین آیش

 

یورغون آغاجی ـ Yurğun ağacı

نوعی درخت که از چوب آن در درست کردن دسته (ساپ) بیل، چوپ پشم کوبی، حصار (چیغ)، سله، و دسته چالغو (نوعی جارو) استفاده می شود.

 

یوز آلتین ـ Yüz altın

ده دینار

 

یوک ـ Yük

واحد زمین زراعی در خوی معادل چهار «کویز»، تقریبا دو هکتار

 

 

* تاریخ آخرین ویرایش : 19/7/85

** قسمت اول این لغات در شماره 4 نشریه افق (انجمن نویسندگان خوی) آذر 1385 چاپ شده