عليرغم حساسيتهاي عرفيِ اغلب روشنفكران و فعالين چپ، مذهب در تار وپود زندگي مردم در جهان سرمايه داري نفوذ و سرايت دارد. تمام شواهد دال بر اين است كه بحران حاكم در جهان سرمايه داري، صرفاٌ يك بحران اقتصادي و سياسي نيست. جستارهاي اخير در ویژهگیهای عارضات ِ نژاد پرستي، پدرسالاري، تنفر از هم جنس گرايي، سركوب دولتي، استيلاي بوروكراتيك، انقياد زيست محيطي و افراطیگريِ هستهاي، ما را به اين مسئله رهنمون ميسازد كه ما براي درك اين بحران، بایستی آنرا بعنوان بحران تمدن سرمايه داری تلقي كنيم. بسط دادن گفتمانهاي چپ درباره اقتصاد سياسي و دولت، به گفتمان درباره تمدن سرمايه داري، به مثابه تاكيد بر حوزهي فرهنگ و زندگي روزمرهي مردمان است كه به ندرت توسط متفكرين ماركسيست مورد مَوشكافي قرار گرفته است. هر بررسي جدي در اين حیطه، دير يا زود بايستي تكليف خود را با شيوه و طريق زندگي مذهبی و چگونگی مبارزه مذهبی، روشن كند.
در اين مقالهی مقدماتي من بنا دارم كه سه سئوال شاخص و اساسي در مورد مذهب از ماركسيسم، مطرح كنم:
اول اين كه: ما خصلت و محتواي عقايد و رفتارهاي مذهبی را چگونه مي فهميم؟
دوم، درك ما از حركتهاي مذهبي اخير در آمريكاي لاتين، خاورميانه، آسيا، آفريقا و اروپاي شرقي و ايالات متحده آمريكا چيست؟
سوم اينكه به چه طُرقي اين خيزشها ميتوانند به غنا و ارتقای مبارزات بينالمللي براي دمكراسي و آزادي بشر، ياري رسانند و يا آن را كُند كرده و یا سدي دربرابر آن ايجاد كند. در اين مقطع تاريخي، اين جستارها براي من غيرقابل اجتناب و مهم تلقي ميگردند.
مذهب و تئوري ماركسيستی
درك كلاسيك ماركسيستي از مذهب دقيقتر از آنست كه عموماٌ تفهيم شده است. فرمول بندي زمخت ماركسيستي از مذهب بعنوان افيون تودهها كه در آن تودههاي مذهبی به عنوان مفعولين نادان و منفعل انگاشته مي شوند كه نهادهاي يك پارچهي مذهبي، اوهام و وعده وعیدهای دنیای آخرت را به آنان میخورانند، بيشتر حکایت از پيش داوريهاي "روشنگرانه" و خودبينيهاي متكبرانهی خردهبورژوازي است تا تحليل از ماهيت مذهب.
برخلاف چنين افسانههايي كه به ماركسيسم نسبت داده شده است، ماركس و انگلس مذهب را بعنوان واكنش ژرف انسان و نوعي اعتراض عليه شرايط غيرقابل تحمل درك كردند. براي ماركس و انگلس، مذهب مفري براي صورِ ناسازگار رويكردهايِ فرهنگي انسان، تحت مجموعه شرايطي هستند كه مردم در انتخابشان نقش ندارند. طبق اين نظر، مذهب به عنوان افيون تودهها صرفاٌ نقش آرام بخش سياسي كه از بالا تحميل شده باشد نبوده، بلكه نوعي اعلام وجود تاريخي و عرض اندام تجربي (كسي بودن) توسط عناصر تاريخي عاري از انسانيت تحت شرايط تجربه نشدهی سياسي- اقتصادي وقت است.
ماركس و انگلس به خاطر غيرعلمي و يا "پيشامدرن" پنداشتن مذهب آن را "بيگانه ساز" نخواندند، بلكه بدان خاطر بود كه، مذهب اغلب شرايط سياسي – اقتصادي كه بيان آن را شكل و قالب داده است دست كم ميگیرد؛ و بدين خاطر، قدرت بشر و تلاش هايش براي متحول كردن اين شرايط را تحلیل میبرد.
به اختصار، نقد كلاسيك ماركسيستي مذهب، نفي فلسفي مذهب بطور اوليَ نيست، بلكه چنين نقدي شامل تحليل اجتماعي و محك تاريخي رفتار و کارکردهای مذهبی است.
از ديدگاه ماركس و انگلس، مذهب اغلب از زمینه های اجتماعي- اقتصادي كه باعث بروز آن می شود، غافل ميشود و اساساَ اين غفلت به دليل شيفتگي مذهب به الهامات آسمانی، اظهارات هستي شناسانه در مورد ماهيت بشر و دخيل كردن اخلاقيات شخصي در تحليلهاي اجتماعي- تاريخي است.
بنابراين، در بدترين حالت، مذهب به عنوان وسيلهاي در خدمت نگه داشتن و حفظ وضعیت ِ اجتماعي- تاريخي ِ موجود است، و در بهترين حالت، نتیجهاش صدورِ ردیههاي اخلاقيِ صرف و هم چنین به شکلِ تخليّل گرايانهای، ماوراء واقعيتهاي اجتماعي تاريخي، با كمترين التفاطي در مورد شناخت اين واقعيتها و اين كه چگونه بايستي آنها را تغيير داد، می شود. نكته ماركسيستي در اينجا صرفاٌ اين نيست كه مذهب يك فرم ناتوان و نابسندهي اعتراض است بلكه اينكه بدون تحليل كاوشگرانه و روشنگرانه تاريخي- اجتماعي شرايط موجود، حتي بهترين اخلاقيات و خيرخواهيهاي مذهبی، عامل بازدارندهي تحولات اساسيِ اجتماعي و اقتصادي ميگردند.
در تقابل آشكار با "ماركسيستهاي زمخت"، ماركس و انگلس تصریح ميكنند كه صرفاٌ با جاي گزينيِ علم جامد ماركسيستيِ مورد جامعه و تاريخ با اخلاقيات سليس و دروغين مذهبی، بشريت رها نميگردد، بلكه تحليل اجتماعي-تاريخي ماركسيستي مي تواند موثرتر راهنماي عمل انسانِ خواهانِ تحولگرائي با انگيزههائي ناشی از هنجارهاي مذهبي- اخلاقي براي آزادي انسان و دمكراسي باشد.
اين درك دقيق و ظريف از مذهب به ندرت در سنتهاي ماركسيتي بروز پيدا كرده است، دليل اين امر عمدتاٌ به دليل انكشاف اوليهي ماركسيسم در محيطی اروپا محورانه بود.
در اروپا- جائي كه سنتهاي روشنگري دست بالا را در ميان روشنفكران و نخبهگان طبقات متوسط داشت (و همچنان دارد)- تقريباً پيش شرط مترقي جلوه كردن، داشتن حساسيتهاي عرفي و سكولار بوده و داشتن عقايد مذهبی معمولاً نشانهي ارتجاع سياسي است.
تجلي عجيب و غريبِ آگاهي انتقادي در اروپا بر نظام ظالمانه و فاسد فئودالي تمركز كرد، كه نهاد كليسا در آن به تمامي دست داشت و از آن حمايت كامل میكرد و نگهدار آن محسوب ميشد، هرچند ظهور ماركسيسم خود ردپاهايي از ميراث روشنگري را داراست، حس ژرف آگاهي تاريخي كه توسط ماركس و انگلس تغذيه و ارتقاء يافت آنها را به این نكته رهنمون كرد كه عقايد مذهبی را به عنوان اولين و بارزترين کارکردهای فرهنگي تشخيص دهند كه حاصل شرايط متضاد و ستيزآميز اجتماعي- اقتصادي هستند و نه يكسري مجادلات فيلسوفانهي غير تاريخي.
البته كانت، فيشه و بويژه هگل و فويرباخ براي رسيدن به اين ادراك، سهيم بودند. ماركسيسم انترناسيونال دوم- با اشكال گوناگون چپ گرايي اقتصادي، اخلاقيات كانتي و حتي دارونيسم اجتماعي چپ، تلقيشان از فرهنگ و مسائل مذهبي ناپخته و تقليلگرايانه بود. اثر تاريخي كارل كائوتسكي، بنيانهاي مسيحيت (1980) نمونه چنين متنی است. صداهاي ضد تقليلگرايي در اين برهوت چپ نمائی از كساني چون ماركسيست ايتاليائي "آنتونيو لابرويلا" و ماركسيست ايرلندي"جيمز كانولي" برخاست.
لنين و ترتسكي همانا زيرآب ناپختهگي و ساده انگاري انترناسيونال دوم را زدند، اما آنها مساعياشان را به حوزهي سياست و هنر محدود كردند. هيچيك از آنها قواعد جدي و با دوامی علیه تقليل گرايي در بارهی علم اخلاق و مذهب، تدوين و ارائه ننمودند. در واقع انترناسيونال سوم در قبال چنين مسائلي همچنان تقليلگرا ماند.
محوريت اخلاقيات و مذهب در آثار آنتونيو گرامشي بشدت به چشم ميخورد. براي اولين بار، يك ماركسيست مطرح ِ اروپايي، جهان نگري فرهنگي تودههاي سركوب شده را به جد، مورد توجه قرار داد. هرچند هنوز دل در گروی روان شناسي خردگرا داشت كه از انگيزشهاي ناخودآگاه غافل بوده و نيز يك حكمت شناسي انقلابي كه به روش غيرانتقادي طبقه كارگر صنعتي را مورد نقد قرار مي داد، اما گرايش عناصر غيرمتجانس طرق فرهنگي، زندگي تودههاي تحت ستم و خصلت شكنندهی دائماٌ متغير اين عناصر را در واكنش به مقتصات متضاد اجتماعي اقتصادي، زير ذره بين قرار داد.
گرامشي فرهنگ را يك مؤلفهي قاطع ظرفيت طبقاتي ميدانست؛ مانند جيمز كانولي متآخر خود و رايموند ويليامزِ معاصر خودمان. گرامشي به گونهای منابع و وسائل فرهنگي به مبارزات سياسي در ميان تودههاي استثمار شده و محروم در جوامع سرمايه داري را توانمند كرده (و يا ناتوانمند كرده) را مورد بررسي قرار داده، در حاليكه لوكاچ خصلت شيئي شدهي فرهنگ سرمايه داري معاصر را هويدا ساخت؛ (راهي كه درآن فرايندهاي كالاشدهگي و شيئي شدهگي به آراء و افكار، هنر و دريافت هاي بورژوا رسوخ ميكند). گرامشي توجه خود را به منابع فرهنگیای كه كارگران و دهقانان با توسل بدانها در برابر چنين ماديتي مقاومت كردند، معطوف كرد. در حاليكه كارل كرش اصل خودويژهگي تاريخي ِضرورت تصديق كردن امر مادي بودن ايدئولوژي و گوناگوني نيروهاي درگير در يك لحظه زماني معين را اعلام داشت، گرامشي همين اصل را با مفاهيم پيچيدهي خود از هژموني و بلوکهاي تاريخي خود با مشخص كردن ماهيت اين نيروهاي اجتماعي درگير، بكار بست.
طرفه اين كه، چهرههاي عمدهي به اصطلاح ماركسيسم غربي، دل مشغول فرهنگ بودند، اما هيچ كدام به اندازه ی كافي مادهگرا نبود كه مذهب را جدي بگيرد. خواه آثار آدرنو و ماركوزه درباره خصلتِ واژگون کننده ی موسيقي و شعرِ ناب، سارتر و آلتوسر درباره امكاناتِ پوينده و مترقي نثرِآوانگارد و تئاتر و يا بنیامين و باختين در مورد پتانسيل انقلابي فيلم و رمان، همگي بدرستي حوزهي هنر را بعنوان ميدان منازعات ايدئولوژيكي مي ديدند. اما هيچكدام مذهب را بعنوان يك مولفهی عمده اين دايره فرهنگي، برجسته نكردند.
اين امر مهم است كه بدانيم كه عمدتاٌ اين ماركسيستهاي جهان سوم بودند – كساني كه برايشان مسائل پراتيك و استراتژي حياتي است- به طريق جدي با مؤلفههاي مذهبي فرهنگ برخورد كردهاند. حوزه كارلوس مارياتوگيِ پرو، مائوتسه تنگِ چين و اميلكار كابرالِ گينهی بيسائو، پيش قدمان چنين مسائلي بودند. هرسه نفر از تقليلگرائي انترناسيونال دوم، اجتناب كردند، هرسه نفر از خصومت ورزي افراطي نسبت به مذهب انترناسيونال سوم پرهيز كردند و از پيش داوري هاي روشن گرانهی ماركسيستهاي غربي عبور كردند.
مارياته گوي، مائو و كابرال كه نگرانيهاي فرهنگيشان الهام بخش ماركسيستهاي سياه پوست، فمنيستهاي ماركسيست و ماركسيستهاي همجنسگرا در جهان اول بود- بينشهاي كلاسيك ماركسيستي را نسبت به مسائلي چون ماديت و ابهامات خودگرداني نسبي و بها دادن به امكانات و مقدورات فرهنگي و رسومات مذهبي، با فهميدن محتويِ وجودي و تجربي چنين رسوماتي تحت شرايط سلطهي سرمايه داري، باز یافته و از انحرافات رایج زدودند.
در زمان ما، تاريخ دانان ماركسيستي چون كريستوفر هيل و اي پي تامپسون در انگلستان و اي. بي. دو. بويس و يوژن ژنوسه در ايالات متحده، مارك بلوك و هنري لفبرو در فرانسه، مانينگ كلارك در استراليا و انريكه دوسل در مكزيك توانستهاند با مسئله رابطه رسومات مذهبی و مبارزه سياسي، كنار بيايند. به عبارت ديگر، زمان طرز برخورد ناپختهی ماركسيستي و تقليلگرايانه با مذهب و نيز هم زمان رفتار تمكين كردن به آن شعائر توسط سكولار- اروپائيها كه آنرا تقويت ميكند- دارد به سر مي آيد. تحليلهاي موجز و مشخص اجتماعي و تاريخي از رابطه مذهب و عمل انقلابي، اکنون به عنوان يك مسئله عمده در دستور كار ماركسيسم معاصر است.
مذهب و سياستهاي ماركسيستی
چالش بنيادين مذهب براي سياست ماركسيستی درك چگونگي كاركردهاي مذهبی بعنوان اشكال توده پسندِ مخالفت و يا انقياد در جامعه سرمايه داري است.
خيزشهای مذهبی اخير در اكناف جهان، در كشورهاي پيشاصنعتي، كشورهاي صنعتي و كشورهاي مابعد صنعتي سرمايه داي- تئوريهاي بورژوازي عرفيت، و تئوريهاي زمخت ماركسيستي در مورد مدرنيته را زير سؤال برده است. فرايندهاي اجتماعي- جهاني- تاريخي و عقلانيت، كالائي كردن و ديوان سالاري، نه باعث برانگيختن گسترده "توهم زدائي از جهان" اين "شب قطبي يخزدهی مشقت و ضلالت" شده و نه به آگاهي طبقاتي انقلابي در كارگران صنعتي انجاميده است.
درعوض، ما شاهد احيای شديد ناسيوناليسم، قوميتگرائي و مذهب هستيم. فرايندهاي مدرن سرمايهداري در واقع جهان نگریهاي مذهبی، تنظیمات خصوصي اجتماع گماینيشات مانندِ** رسم و رسوم و علقههاي اجتماعي را متحول ساخته است، اما اين فرايندها نياز و اشتياق براي اين جهان نگريها، تنظیمات و علقهها را از بين نبردهاند، اخيراً گرايشات ناسيوناليستي، قومي و مذهبی، احياء شده و اشكال نوين اين جهان نگريها، تنظيمات و علقه هارا، با ابراز وجود غليظ و تب وتاب ايدئولوژيك، تشكيل دادهاند.
سه دليل بر اين مسئله وجود دارد: اولاً در بسياري از بخشها فرهنگ جوامع سرمايهداري نتوانسته است به ساكناناش اطمينان خاطر عاطفي و تعلق خاطرِ وجودي دهد.
فرهنگ مصرفي سرمايهداري- با فردگرائي اتميزهاش، كنش پذيري تماشاگرانهاش و راه حلهای مداوای سرپائیاش، نتوانسته است امرار معاش معنيداري را براي تعداد كثيري از مردم فراهم كند. بنابراين در جهان، اول واكنشهاي مذهبي- اغلب به صور نوستالژيك، اما هم چنين بصورت اتوپيا، دامن گير است.
با توجه به نبود پيوند طولاني مدت و يا ارتباطات سنتي با گذشتههاي مذهبي، اين واكنشها با اوهام حاكم ناشي از مدرنيتهي اروپائي درهم درتنيده و به صور فوق جلوه ميكننند: ناسيوناليسم، نژادپرستي، يهودي ستيزي، تبعيض جنسي- ، ضد شرق گرايي و ضديت با هم جنس گرايي.
بهمين دليل است كه احياء (بازگشت) مذهبي (همچنين ملي گرايي و قوميت گرايي) معمولاً خطرناك هستند- هرچند ممكن است در زمانهائي به چشم اندازهای مترقی خواهانهاي هم بيانجامند. چنين فرصتي از آنجا حائز اهميت است كه انگيزههاي مذهبي در چهارچوب فرهنگ مصرفي سرمايهداري، يكي از مواردِ از خود گذشتگی و ایثار به خاطر تعهدات سياسي و معنوي است. اين انگيزهها معمولاً در مورد سلوك با همسايگان، تعهد به انجمن و جمع و و .. و..و دیگر لازم است، هرچند اين تعهدات رنگ و بوي ايدئولوژيك دارند.
دليل دوم، بروز احياء مذهبی در جوامعي كه بيشتر سنتي هستند، ناشي از واكنش نسبت به سلطهی تام و تمام ِ سرمايهداري است. بويژه اين مسئله در كشورهاي جهان سوم چنين است كه اشكال فرهنگي يا بومي هستند و يا استعماري و سرمايه نیزعمدتاً يا خارجي يا چند مليتي است.
خصلت توسعهی جهشي- شهري صنعتي شدن، شهري سازي جامعه و پرولتريزه كردن، مستلزم آن است كه سبكهاي فرهنگي زندگي، بخصوص نوع مذهبي آن، تعيين استراتژي براي ارزشهاي شخصي- خصوصي، سازگاري اجتماعي و مبارزه سياسي بنمايند.
ظهور مهمترين پيشرفت در کردارهای مذهبي- جنبشِ الهيات رهائيبخش- شامل چنين استراتژيهايي براي ارزشهاي خصوصي، تطبيق اجتماعي و مبارزه سياسي است. اين جنبش كه در آمريكاي لاتين عمدتاً در واكنش به نفوذ سريع سرمايهداري، تشكلیابیِ سريع اما، دردناك طبقاتي صنعتي، سركوب روزمرهی حكومتي و رشد بادكنكي شهرها، شروع شد. اين واكنش نه تنها در افكار و سنن مسيحيت ريشه داشت بلكه از فضاي باز اصلي در رژيمهاي سركوبگر، يعني كليسا سرچشمه ميگرفت و با توجه به وجه ممتازه رومان كاتوليك بودن نماد كمال اين جنبشها- با جنبش اصلاح طلبانه واتيكان دوم (65-1925) و موضع بدعت گذارانه ضدهژموني طلبي نشست اسقف ها (1968) در مدالين در كلمبيا، اين استراتژيهاي جديد براي ارزشهاي شخصي، تطبيق اجتماعي و مبارزات سياسي دست يافتنيتر شدند، اين مسئله به لطف عناصر راهبردي كه در كتابهاي آسماني و سنتهای كليسايي و همچنين تحليلهاي اجتماعي تاريخي، ميسر شد.
الهيات رهائيبخش در آمريكاي لاتين كه در آثار گوستا و گوتيرز، روبم آلوز، هوگو اسمن حوزه، ميگوئز-بونينو، ويكتور ارايا، ارنستو كاردنال، پائولو فرير، السا تاميز، حوزه ميراندا، پائلو ريچارد، خوان لوپز سگوندو، انريكه دوسل، بتريس كاچ و ديگران را دربر ميگيرد- مولود مخالفت تودههاي مذهبی به تحكيم فرايندهاي سرمايهداري در آمريكاي لاتين است؛ و همچنان آن را تغذيه مي كند؛ و بخشاً يك رويگرد فكري- علمي ضدامپرياليستي مسيحي است. مشابه چنين نظرگاههاي الهيات رهاييبخش- البته با رنگ و بوي شرايط بومي خود- در آفريقا (مخصوصاً آفريقاي جنوبي) در آسيا (مخصوصاً فيليپين و كره جنوبي) و كشورهاي كارائيب (بخصوص جامائيكا و ايالات متحده امريكا بخصوص سياهان و فمنيست ها) يافت ميشوند. اما از نقطه نظر وسعت عمل مشخص، هنوز هيچكدام به پاي آمريكاي لاتين نمي رسند.
دليل سوم بروز چنين احيای مذهبی در اين است كه آنها شامل اشكالِ ضد غربي مقاومت تودهگير عليه سلطه سرمايهداری مي باشند. به ويژه اين در مورد كشورهاي جهان سوم و حوزههايي در جهان اول چون مردمان بومي ساكن اين كشورها كه شيوههاي فرهنگي- مذهبی زندگي مختص و ممتاز خود را دارند و در مقايسه با اسلوبهاي مذهبي غربي، غنا و حيات خاص خود را دارند. بطور مثال در خاورميانه و بخشي از آسيا، اسلام، بودائيسم، هندوئيسم و يا مذاهب سنتي، همچنان زنده و پابرجا هستند. در نتيجه اين مذاهب بعنوان منابع فرهنگي عليه، نه فقط امپرياليسم غربي بلكه بيشتر تمدن غربي، عمل مي كنند؛ و خصوصاٌ علیه جوهر این ارزشها و عقلانیت غربی، عکس العمل نشان می دهند.
چنين مقاومتهايي، مثل تمام اشكال مقاومتها ميتوانند ارتجاعي و رجوع به گذشته باشند (بعنوان مثال ايران) و يا اينكه رهبران مترقي باشند (چنانكه در مورد فلسطينان هست).
به اختصار: تقويت گرايشات مذهبي و نيز ملي و قومي اساساً از ناتواني تمدن سرمايهداري براي مهيا كردن زمينهها و انجمنهايي كه درآن معنویت و ارزشهاي مردم مقدور بگردد و بتواند آنرا از مخاطرات و ملال زندگي عبور دهد، سرچشمه می گیرد. چون اخلاق و حيثيت معنيدار بدون چنين زمينهها و جوامع و انجمنهايي، مقدور نيست، لذا تقويت گرايشات مذهبي به عنوان يك چالش اخلاقي براي ماركسيسم مطرح است. غرب مدرن، بجاي پيشبرد رونق روشنگري و مختار كردن آن، چنانكه وعده كرده بود، در عوض- بجز ابداعات تكنولوژيك ابتكاري، آزاديهاي فردي براي تعدادي و زندگي مرفه براي معدودي فقط پارههايي از يك تمدن در حال افول و اضمحلال در اين جهان به ارث گذاشته است- اين فساد و افول بيشتر بخاطر نحوه حيات و ممات آن مبني بر استثمار طبقاتي، پدرسالاري، نژادپرستيى، ضديت با همجنس گرايان، عقلانيتِ فنسالارانه و تقلا و تکاپو براي اقتدار نظامي مي باشد. البته خيلي از اين نكته ها – و يا حتي بيشترش را در حوزه آزاديهاي فردي- ميتوان در مورد تمدن "سوسياليسمِ واقعاً موجود" هم طرح كرد. اما موضوع بحث ما دنياي سرمايهداري است و تا زماني كه زوال اين دنيای سرمايه داي ادامه دارد، احياء و تقويت گرايشات مذهبي همچنان مستدام خواهد بود. سئوال بزرگ اين است: اين احيا و تقویت گرایشات مذهبی، چپ را در مبارزهاش براي رهايي بشر و دمكراسي توانمند خواهد ساخت و يا تضعيف خواهد كرد؟
مذهب و استراتژي ماركسيستي
خيزشهاي مذهبی در جهان سوم (و جهان دوم مانند لهستان) شايد بوضوح به ايجاد و نضج يك جنبش چپ بيانجامد. چنانكه ما در آمريكاي لاتين - جائي كه بيش از 200 هزارجمعیتِ مسيحي وجود دارد، بعنوان مراكز فرماندهي تغييرات اجتماعي، همياريهاي اجتماعي و اعانتهای شخصي عمل ميكنند - و بخش هايي از آفريقا و آسيا، مذهب نقش مهمي در مبارزات رهايي بخش بازي مي كند- كليساي راهبردی در نيكاراگوئه با تمام تنشهايش با حكومت (هم سالم و هم غيرسالم)، تازهترين نمونه خوبي است كه در این مورد نقشی حياتي به جا آورد.
بيشترين سهمي كه جريان احيای مذهب به استراتژي چپ مي تواند اَدا كند آن است كه متفكرين و فعالين ماركسيست را وا دارد كه فرهنگ توده هاي سركوب شده را جدي بگيرند. اين تغييرِ جهت اساسي در حساسيتها و رويهي ماركسيستها، مستلزم آنست كه به نوعي سكولارزدائي و دفع رسوبات اروپامحوری از عمل ماركسيستي بشود، تا نوعي کالبد شکافی و بدور انداختن پيش داوريهاي رسوب كرده از زمان روشنگري كه چشم انداز و دريافتهاي اغلب ماركسيستها را شكل داده است، انجام پذیرد. اين تغييرِ جهت به معني دست شستن از موضع آگاهي انتقادي نيست بلكه عميقتر كردن آن است. به موضع ضد علمي نمي انجامد بلكه از ضد «علم ايسم» (گرايشي كه از علم بت مي سازد) اجتناب می ورزد. به نظرگاه ضدیت باِ تكنولوژي نميغلطد اما ضد تكنولوژيسم است. دليل و برهان را رد نميكند بلكه صور رهائي بخش عقلانيت را تعيين مي كند.
چنين تغيير جهتي ضروري است چرا كه بعد از يك قرن كه ماركسيستها منادي و مشوقِ رهايي تودههاي ستم ديده بودند، اکنون ادراك و التفات بسيار كمي به فرهنگ تودههاي مردم دارند. اين بدان معني است كه هرچند ماركسيستها تودههاي ستمدديده را بعنوان عوامل اقتصادي و سياسي نگريستهاند، اما، بندرت آنها را بعنوان عوامل فرهنگي نگاه كردهاند. اما بدون چنين نگرشي، استنباط لازم از ظرفيت مردمِِ ستم ديده ايجاد نمي شود- ظرفيت تغيير دادن دنيا و نگهداري آن به سياق رهائي بخش و بدون درك چنين ظرفيتي، غيرممكن است كه به روياي جامعه سوسياليستي، آزادي و دمكراسي انديشيد- ايجاد آنها كه جاي خود دارد. بخشاً اين ميراث روشنگري اروپايي است- ناتوان از اعتماد به ظرفيت هاي فرهنگي مردم ستمديده براي توليد محصولات فرهنگي ارزشمند و ايجاد تشكلهاي مخالف هستند- كه بين ماركسيسم معاصر و مردم ستمديده فاصله انداخته است و اين تكبر همين ميراث است؛ غرور و اِفادهي همين سنت است كه مانع از آن شده است كه ماركسيستها، مذهب را بعنوان يك عنصر تعیین کنندهی فرهنگ ستم ديدهگان جدي بگيرند.
بي نياز از توضيح است كه دور ريختن بدترين ميراث روشنگري باعث غفلت و يا كم بها دادن به بهترينهاي اين سنت اروپايي نميشود. انتقاد بيرحمانه و آگاهي تاريخي مولفههاي تعیین کنندهی هر دیدگاه رهائيبخش است؛ همانطور كه مبارزه طبقاتي درازمدت و وفاداري به دمكراسي سوسياليستي، تركيبات غيرقابل حذف هر مدعي مطرح ماركسيسم است. پس فراخوان براي غلبه بر برخورد پدرخواندهگی با مذهب، به معني قبول نقطه نظرات مذهبی نيست. داشتن تعلقات دمذهبی نه نشانهی جهل است و نه نشانهی هوش و فراست. اما صفت مشخصهی خِرد و فرزانگي درك اين نكته است كه مردم در تحت چه شرايطي تعلقات مذهبی دارند و يا ندارند. به اين معني علم نه مسئله عقايد مذهبي را حل ميكند و نه آنها را ملغي ميكند، در عوض يك سنت تاريخي وجود دارد كه ما در عين مبارزه با آن بايستي مواضع انتقادي خود را حفظ كنيم.
جست وجوي بزرگ كه تماماًٌ تاريخي است و شكل قضاوت علمي است كه از قضاوت در مورد ارزشهاي متناظر با آن و دركهاي تحليلي- تاريخي از واقعيتهاي اجتماعي- اقتصادي حاكم جدائي ناپذير است. در واقع معيارهاي داوري وجود دارند، اما چنين الگو و قالبهايي كه مهر تاريخي بر آنها خورده باشد، شامل ديدگاههاي چندگانهاي هستند كه شايستگي تعلق و انتخاب را داشته باشند؛ در نتيجه، كنكاش براي دستيابي به حقيقت هم ادامه خواهد داشت؛ و ممارست انساني، بسته شدن موقتيِ پروندهی این مسئله را، ميسر مي سازد.
اگر ماركسيستها قرار باشد كه از طرز برخورد بورژوائي – اروپائي نسبت به فرهنگ فرودستان عبور كنند، بدون آنكه دچار شيفتگي و يا بت سازي از اين فرهنگها شوند، ضروري است كه از هر منوتيك*** شكاكيت عبور كرده و به جدال معیني بپردازيم. بعبارتي ديگر ما ماركسيست نبايد صرفاً اشکالِ منفي، مخرب و پر رمزو راز را عملی کنیم (ویا خداناخواسته اشكال بيشتر بورژا شده یِ ضد ساختارگرايي را)، بلكه بعضي وقتها اشكال بيشتر مثبتِ ساختارهاي انقلابي- مردمي معانيِ خصوصي، تطابقتهاي اجتماعي و مبارزات سياسي براي رهائي انسان و دمكراسي را هم، ملحوظ بداریم .
اين فرمهاي جديد فقط زماني ظهور پيدا ميكنند كه مسير راه را پيموده، تحول ايجاد كرده، و در حوزههاي شاخصِ جامعه چون مذهب، خانواده، فرايند كار، دستگاه دولت، فرمهایی ايجاد كرده كه بتوانيم دستاوردها را مستحكم كنيم و سازمان هاي چندگونه و گروه هاي چندگانه را براي تغييرات اساسي اجتماعي- متحد گردانيم.
پس، اگر بخواهیم فرهنگ تودههاي تحت ستم را جدي بگيريم- این به معني امتياز دادن به مذهب نيست- باید سطح تئوري و عمل چپ را غنا بخشیده و بالا ببریم و لغزشها و ابعاد تخيلي- مجازی ان را بزدائیم.
اين به معني آن است كه، نه تنها به توان مردم ستمديده ايمان بياوريم؛ بلكه دریابیم که همين تودههاي ستم زده پتانسيل خود را از طريق توليدات واقعي خود و راه و روش خود نشان دادهاند.
براي آن كه شخصی به چپ تعلق داشته باشد، نه تنها بايستي براي افقهاي جامعه دمكراتيك و راديكال و آزاد برزمد، بلكه باید بتواند اين جامعهی در حال شدن را در توانائیها و ظرفيتهاي مردم ِاعماق و در مبارزاتشان تحت سيطره و شرايط متضاد و متناقض اجتماعي- اقتصادي كه خود در آن دخيل نبودهاند، ببيند.
اين پيام بنيادين است در رابطه با ارتباطِ کردارهای مذهبی با عمل انقلابي، در وراي تمدن سرمايهداري. و اين دوشماره مخصوص مانتلي ريويو، بهمت سردبيران عاقل و شجاعاش كوشش و مسئوليتي متهورانه اما خوش یمن است.
پانوشت: