آیا علم باید با دین صحبت کند؟

ریچارد داوکینز و لورنس کراس

 مترجم: زهره شیشه

 مقدمه سردبیر: (ساینتیفیک امریکن)
هرچند که هر دو نویسنده مدافع علم اند، اما همیشه درباره بهترین روش ها برای مصاف با تهدید های برانگیخته از مذهب نسبت به آزمایشات و یا آموزش علمی با هم موافقت ندارند. کراس {۱}، فیزیکدان برجسته، به دفعات در جلسات عمومی در دفاع از حفظ تئوری تکامل در تدریس علمی مدارس بحث میکند و خواهان حذف موضوعات گوناگون شبه علمی {۲} فلسفه خلقت {۳ . اعتقاد به اینکه بشریت، حیات و کره زمین همگی توسط خدا خلق شده است. باورمندان به این فلسفه نظریه پروسه تکاملی را باطل می دانند} از دروس علمی است. در نامه سر گشاده ای که در سال ۲۰۰۵ به پاپ بندیکت شانزدهم نوشت، از پاپ خواست تا دیوارهای جدیدی بین دین و علم نسازند. که در نتیجه واتیکان مجددا اعلام کرد که کلیسای کاتولیک گزینش طبیعی {۴. انتخاب اصلح} را به عنوان تئوری علمی معتبر می پذیرد. داوکینز {۵}، زیست شناس تکاملی، نویسنده پرکار و نیرومند، نیز سخنوری است که هر آنچه که استدلال علمی را زیر پا بگذارد به نقد می کشد. او بطور کلی کمتر از کراس به همزیستی صلح جویانه بین دین و علم علاقه نشان می دهد. عنوان کتاب پرفروش داوکینز، «توهم خدا» {۶}، شاید بهتر بتواند نظر او را درباره بینش مذهبی خلاصه کند. این دو متحد، اواخرسال گذشته، درخلال زمان تنفس در کنفرانسی در مرکز مطالعات زیست شناسی سن دیه گو که به بحث در زمینه برخورد علم و دین   اختصاص داشت، دست نویس های خود را با هم مقایسه کردند. در گفتگوی حاضر که آنها آن را بازسازی کرده اند، دو نویسنده هر کدام روشهای خود در برخورد با سئوالاتی که روبروی تمامی دانشمندان قرار دارد را توضیح داده اند. زمانیکه دانشمندان تصمیم میگیرند که چگونه باید با یک معتقد مذهبی درباره علم صحبت کنند : آیا هدف آموزش علم است؟ و یا بی اعتبار ساختن دین؟ آیا این دو عقیده عالمگیر هرگز می توانند یکدیگر را غنی سازند؟ آیا دین ذاتا بد است؟ و آیا علم هرگز می تواند " فرضیه خدا" را بیازماید؟ (خلاصه این گفتگو در شماره ماه ژوئن ۲۰۰۷ مجله ساینتیفیک امریکن آمده است)
 
کراس: در کتاب «توهم خدا» قویا بحث کرده ای که دین علم بدی است. می خواهم به طور مشخص استدلال کنم که این عبارت نامناسبی است، و در واقع به   همان چاله ای خواهد افتاد که کسانی که فشار می آورند تا «طراحی هوشمند» {۷} در کلاس علوم مدارس تدریس شود افتاده اند، همینطور کسانی که در بنیاد تمپلتون {۸} سرمایه گذاری میکنند تا اسناد علمی برای اثبات وجود خدا جمع آوری کنند. من این موضوع را در چهارچوبی که کارل ساگان {۹} میگفت میبینم. ساگان میگفت که عدم وجود مدرک، مدرکی برای عدم وجود چیزی نیست . آیا دنیای بدون خدا لزوما با دنیائی که ما در آن زندگی می کنیم متفاوت به نظر می رسد؟ بسیاری از دانشمندان میگویند خیر، و در نتیجه ادعا می کنند که نیازی نیست تا فرضیه خدا همه چیزهای طبیعت را توضیح دهد. ازطرف دیگر هم میتوان پرسید که: آیا دنیائی با وجود خدا با این جهانی که ما در آن زندگی میکنیم لزوما متفاوت به نظر میرسد؟ افراد مذهبی میگویند خیر، و احساس می کنند که اینگونه دارند از عقیده شان دفاع می کنند. مسئله اینجا است که هر دو گروه درست میگویند، واحتمالا چیز دیگری نمی توان گفت که بر دیگری اثر گذارد.
 
داوکینز: من بارها گفته ام که جهان با خدا نوع بسیار متفاوتی ازجهانی بدون آن است. تو اینها را با واژه های دیگری تعبیر کرده ای، و نتیجتا به پرسش به حقی رسیده ای که آیا این دو نوع جهان متفاوت به نظر میرسند یا نه. متفاوت نبودن (سئوال من) اما متفاوت به نظر آمدن (سئوال تو، جائی که 'متفاوت به نظر می آیند' احتمالا اینطور معنی میدهد که هر تفاوتی، که به هر شکل با یکی از ارگانهای حسی ما و   یا با هر وسیله علمی قابل کشف باشد). موافقم که پرسش تو بسیار مهم است، و با تو موافقم که کشف آن احتمالا با مشاهده و تجربه، چه ما در جهانی بدون خدا زندگی کنیم چه در جهانی دارای خدا، بسیاردشوار است. با این وجود، من همچنان حامی این درک قدرتمند هستم که یک دانشمند میتواند در باره این پرسش بحث کند.   آیا باز هم می توانیم درباره اینکه آیا ایکس وجود دارد بحث جالب و روشنگرانه علمی داشته باشیم حتی اگر نتوانیم به شکلی آنرا نمایش دهیم و یا با تجربه و مشاهده به آن برسیم ؟ چگونه میتوانم اینگونه استدلال کنم و باز هم ادعا کنم که یک دانشمند هستم؟
 
درکتاب   توهم خدا بین دو شکل انکار خدا تمایز گزارده ام. انکار دائمی خدا در اصل {۱۰}که با مثال فلسفی شاه بلوط روشن میشود، " آیا تو قرمز می بینی به همین طریق که من قرمز می بینم. یا ممکن است قرمز تو سبز من باشد یا رنگی کاملا متفاوت ( 'آسمان-آبی-صورتی') که من نمی توانم آنرا تجسم کنم؟" انکار موقتی خدا درعمل {۱۱} که برمی گردد به چیزهائی که ما در عمل نمی توانیم ( و یا تا به حال نتوانسته ایم ) بفهمیم اما بهر حال آنها دارای یک واقعیت درست علمی اند که به شکل معمای ' آسمان-آبی-صورتی' نیستند. فرضیه قوری دوار برتراند راسل مثال خوبی است{۱۲. راسل می گفت:" اگر من ادعا کنم که یک قوری چینی بین زمین و مریخ به دور خورشید در حال گردش است، کسی نمی تواند ادعای مرا رد کند زیرا که آن قوری آنچنان کوچک است که حتی با قویترین تلسکوپ ها هم مشاهده نمی شود. ولی اگر من بگویم که چون این ادعا قابل رد کردن   نیست پس گستاخی است که کسی به وجود آن شک کند چونکه وجود این قوری در داستانهای باستانی تایید شده است، دیگر حرف بی ربطی زده ام"}. بعضی از مردم فکر میکنند که مسئله وجود خدا معادل 'آسمان-آبی-صورتی' است، و اشتباها نتیجه میگیرند که وجود و عدم وجود او از احتمال مساوی برخوردارند. من فکر می کنم که ما باید از نوع منکر موقتی وجود خدا در عمل باشیم و مشخصا فکر نمی کنم که احتمال وقوع هر دو آنها پنجاه پنجاه باشد.
 
اظهاراتی قبیل ' موجودات هوشمندی در جای دیگر جهان وجود دارند ( و یا ندارند)' بطور روشن از نوع اظهارات انکار موقتی خدا در عمل است مادامی که ما درباره جهان قابل رویت این طرف رویداد افق {۱۳. سر حد مناطقی از جهان که ما بطور مستقیم و غیر مستقیم قادر به رویت آن هستیم} صحبت میکنیم. هر زمانی که بشقاب پرنده ای یا یک مخابره رادیویی بتواند این موضوع را در یک جهت ثابت کند ( هرگز نمی تواند در جهت دیگر اثبات کند). پس عباراتی که بیانگر وجود موجودات هوشمند آن قسمت های جهان که در ورای رویداد افق هستند چیستند ، جایی که کهکشان ها آنقدر سریع از ما دور می شوند که اصولا اطلاعات آنها   به دلیل محدودیت سرعت نور هرگز نمی تواند به ما برسد؟ در این مورد، حداقل بر اساس فیزیکی که من خوانده ام، آن موجودات برای همیشه با هیچ وسیله ای قابل کشف نخواهند بود. در صورت مواجهه با آن، بهر حال، ما باید منکر خدا از نوع دائمی آن در اصل باشیم نه فقط از نوع موقتی آن در عمل.
 
با اینحال بعنوان یک دانشمند و نه فقط به عنوان یک فرد خشمگین میشدم اگر تلاش میکردی که جلوی هر استدلال علمی در مورد موجودات ورای رویداد افق را بگیری، بر این اساس که آن ورای دسترسی آزمایش تجربی است (انکار دائمی خدا در اصل ). فرض کن که ما از معادله دِرِیک {۱۴ . معادله است که توسط فرانک دِرِیک ارائه شد تا بتوان تعداد تمدنهای درون کهکشان راه شیری که احتمالا امیدی به ارتباط با آنها وجود دارد را حساب کرد} برای محاسبه احتمال وجود موجودات هوشمند استفاده کنیم، و آن را در مورد همه جهان بکار ببندیم نه تنها برای کهکشان خودمان {راه شیری}. بسته به اینکه ما مدل متناهی و یا نامتناهی از جهان داشته باشیم، روشن است که نتیجه های بسیار متفاوتی از آن ببار خواهد آمد. این دو مدل از جهان با ملاک تجربی قابل تمیز میباشند، و بنابر این آن ملاک تجربی طاقت و ظرفیت احتمال وجود حیات موجود دیگر در جای دیگر جهان را دارد. در نتیجه احتمال   شکل دیگری از حیات مسئله ای از نوع انکار موقتی در عمل است تا از نوع انکار دائمی در اصل، هر چند که آزمایش مستقیم تجربی از این موجودات بیگانه احتمالا ناممکن است. برای من روشن نیست که خدایان بیش از این موجودات بیگانه ورای این چنین برآوردهای احتمالی باشند. و برآورد احتمالی هم آرزوی نهائی من است.
 
کراس: درابتدا باید بگویم که مخالف فکر کردن درباره پدیده هایی که هرگز امکان نداردکه مستقیما اندازه گیری شوند نیستم. من همیشه در رابطه با کیهان شناسی همین کار را می کنم، جایی که احتمالات جهان های علّی غیر متصل دیگر را در نظر میگیرم. البته این کار را انجام میدهم تا ببینم که آیا می توانم معماهای مهم و اساسی در فیزیک جهان خود را حل کنم. اگر این روش کار نکرد، آنوقت موضوعی که جاذبه کمتری دارد را پیدا میکنم. همچنین با تو موافقم که احتمالات بسیار مهم اند، اما تصور میکنم که مثال تو درباره معادله دِرِیک در اینجا کاملا وارد است ولی نه به روشی که منظور تو است. اول اینکه، معادله دِرِیک در واقع در یک مکان معین مورد استفاده قرار می گیرد یعنی در درون کهکشان ما. اگر احتمال این که بیش از یک فرم حیات هوشمند در کهکشان ما وجود داشته باشد آنقدر کم شود، فکر می کنم که اغلب متخصصین فیزیک نجومی مشخصا به وجود تمدن هائی که ممکن است در کهکشان های دیگر یافت شود علاقه ای نخواهند داشت یعنی کهکشان هائی که برای همیشه از ما فاصله گرفته اند. اما مهمتر اینکه احتمالات مربوط به معادله دِرِیک تقریبا همگی آنقدر کم شناخته شده اند که این معادله پژوهشهای مفید آنچنانی   بدست نیاروده است. با تغییر هر کدام از احتمالات شرطی در معادلات بوسیله هر کمیت و یا چیزی از این قبیل، نتایجی حاصل خواهد شد که نه میتواند در دفاع از موجودات هوشمند سیارات دیگر استدلال جدی را ارائه دهد و نه بر خلاف آن. اثبات آن احتمالا از طریق جستجوهای تجربی میسر است. میخواهم بگویم که اگر تلاش میشد تا کمیت عددی احتمال وجود هوش و بینش الهی {۱۵} در جهان را تعیین کرد، میتوانست به همین اندازه بی اعتبار باشد.
                                           
بهر روی، من در باره سئوالاتی پیرامون هدف و منظور این جهان که بطور کلی بخشی از علم نیستند بحث کرده ام، و بهترین مثالی را که می شناسم همان جرج لوماتر{۱۶} است، همان کشیش بلژیکی که یک فیزیکدان هم بود و اولین کسی بود که گفت تئوری نسبیت عام انشتین چنین نتیجه میدهد که یک انفجار بزرگی {۱۷}در مبدا جهان ما بوده است ( ادعایی که ابتدائا از طرف خود انشتین مورد استهزا قرار گرفت). به تبع این تشخیص، پاپ دوازدهم اعلامیه ای صادر کرد و در آن گفت که علم   فلسفه خلقت {۱۸} را ثابت کرده است. لوماتر واکنش مناسبی نشان داد. او به پاپ نامه نوشت و از او خواست که دیگر این را نگوید. یک تئوری، تئوری علمی است که پیش بینی هایش بتوانند مورد آزمایش قرار گیرند. معانی مذهبی که کسی از این تئوری برداشت میکند بستگی به تمایلات متافیزیکی او دارد. کسی میتواند آنرا به معنی اثبات کتاب آفرینش برداشت کند، بدین صورت که نتیجه بگیرد که جهان یک شروعی داشته است-   که خودش یک ادعای انقلابی علمی است. اما کسی هم میتواند بطور مشابه اینطور برداشت کند که نیازی به خدا نیست، زیرا که تمام قوانین فیزیک همگی کافی است تا جهان از آغاز فهمیده شود. نکته اصلی اینجا است که علم زمانی دقیق است که توضیح دهد که جهان چگونه عمل میکند ، مستقل از معانی متافیزیکی که از آن برداشت می شود. در مورد تکامل هم البته همین صادق است، چه اتفاقاتی افتاده است و یا دارد صورت می پذیرد، چه کسی انتخاب کند که به خدا اعتقاد داشته باشد و یا نداشته باشد.
 
داوکینز: البته که لوماتر بسیارخردمند بود ( هر چند که من باید اضافه کنم که متعجب ام از این که چرا یک کشیش باقی ماند). این که فیزیک او ممکن بود به دفاع از فلسفه آفرینش منجر شود یا نه چرا باید آنقدرموضوع جالبی باشد؟   هرگز دلیلی وجود ندارد که انتظار داشته باشیم که نوشته های یک کاتب ناشناس، شاید کمتر از هزار سال پیش در بابل قدیم، احتمالا دانش و بصیرت خاصی به آغازجهان داشته است.اگر آفرینش درست واقع شده بود، پس چرا چیزی جز یک رویداد غیر علمی نبوده است.
 
کراس: نکته کلیدی که تو درباره آن غفلت میکنی همین جاست و آن این که یک دلیل وجود دارد که با اعتقاد به آن ممکن است حقایقی درباره جهان بیابی، اما فقط وقتی که تو به خدا باور داشته باشی. که احتمالا لوماتر اینگونه عمل کرد. برگردیم   به بحثی که من قبلا مطرح کرده بودم،   منظورم این نیست که بگویم   علم هرگز ادله مثبتی برای طرح و هدف {۱۹} ارائه نمی دهد. اگر بطور مثال، امشب تصادفا ستاره ها به ترتیبی مثل عبارت ' من اینجا هستم ' در آسمان قرار گیرند، بیشتر ستاره شناسان اینگونه برداشت خواهند کرد که موضوع مافوق الطبیعه ای صورت پذیرفته است. بهرحال، نبود گواهی ای برای طرح یا هدف – صرف نظر از اینکه هنرمندان فریبکار و شبه دانشمندان گمراه یعنی کسانیکه در حال حاضر ادعا میکنند که سیستم های زنده چنان مدرکی را ارائه میدهند- منطقا به نفی احتمال اینکه جهان ما و حیات درون آن دارای هدفی است حکم نمی کند.
 
داوکینز: من دائما گیجم که چرا کسی باید فکر کند که نکته مهمی است که نمیتوان جلوی احتمالی را منطقا گرفت؟ تعداد نامحدودی از احتمالات وجود دارند که ما نمیتوانیم منطقا جلوی آنها را بگیریم اما آن چیزی هایی هستند که ما بهرصورت جدی شان نمی گیریم چون دلیل مثبتی برای آن کار نداریم.این همان نکته مرکزی قوری راسل است.
 
کراس: نکته من این است که اگر نتوانیم جلوی بعضی احتمالات را بگیریم، به جای اینکه بگوییم که احتمال ندارند بهتر است که با آنها مواجهه نکنیم. همانطور که تو بحث کرده ای و من با آن موافقم، که فقدان کامل مدرک تجربی مستقیم برای وجود خدا اشاره به آن ندارد که احتمال ندارد که خدا وجود نداشته باشد . بهر حال، فکر میکنم تا اینجا میشود پیش رفت.
 
داوکینز: چقدر دورتر میتوان رفت؟ نامحتمل نامحتمل است که نامحتمل باشد. این همان غیر ممکن بودن نیست، اما علم پر از تخمین امور محتمل است که بطور غیر قابل شرحی غیر ممکن اند. گرم شدن کره زمین احتمال بسیار بالایی دارد که اتفاق بیافتد و این که عملکرد انسانها مسبب آن است، اما جلوی بدیل آن را نمی توان گرفت. این بسیار محتمل است ، ولی حتمی نیست که دایناسورها بوسیله یک جسم بسیار عظیمی که به زمین برخورد کرده است کشته شده باشند. قریب به یقین است ولی   کاملا حتمی نیست که انسانها عموزاده های نزدیکتری به شامپانزه ها باشند تا به گوریل ها.   تقریبا چیزهایی که ما در زیست شناسی میشناسیم که با اطلاعات آماری هم حمایت میشوند کاملا حتمی نیستند. اگر بامن موافقی که وجود هوش الهی بطور آماری نامحتمل است، این تمام آن چیزی است که من میخواهم بگویم. ولی ادعای من این است که همین تخمین ضعیف احتمالات که هر دو ما بر سر آن توافق داریم بر پایه تخمین علمی است، نه چیزی که در اصل مصون از بحث علمی باشد.
 
کراس: آری، اما من فکر نمی کنم که احتمال وجود خدا بتواند درمحدوده   دایناسورها ، و یا گرمای کره زمین ارزیابی شود، و از اینرو وقت زیاد صرف کردن برروی آن مفهوم ندارد. چرا این همه زحمت وقتی که موضوعی بطور بدیهی بدین حد بی ثبات و دشوار است؟ در این رابطه، استدلال بر سر   بحثهای مفصل احتمالاتی که معلوم شود که حیات یک پدیده نادری است و هم زمان با پشتوانه محاسبات ریاضی اثبات و یا عدم وجود خدا را نتیجه بگیرد، چیزی است که من خریدار آن نیستم، چونکه نمی توانم ببینم که چگونه می توان از بحث های فیزیکی استفاده کرد تا احتمال وجود چیزی را که، بنا به تعریف، ورای قوانین فیزیکی   قرار دارد را محدود کرد.
 
داوکینز: خداشناسان به این استدلال تعریفی بعنوان تنها دفاع در مقابل استدلال آماری که هر دو ما قبول داریم متوسل می شوند . اما چرا ما باید بگذاریم آنها اینقدر راحت از زیر بحث در بروند؟ چرا باید گذاشت که خداشناسان فرصتی کسب کنند که خدا را در مقابل موشکافی علمی با یکسری تزریقات پیشگیری کننده تعریفی مصون نگه دارند؟ تصور کن که اگر من میگفتم که سنگ آسمانی ای که دایناسورها را در ۶۵ میلیون سال پیش کشت از طرف زئوس پرتاب شده بود. این اطلاعات (لایه ایریدیوم در دهانه یوکاتان و غیره) بطور یکسانی هم با تئوری زئوس همسازی دارد   و هم با تئوری سنگ آسمانی. خداشناسان مدرسه المپیک {۲۰. منسوب به یونان باستان} مختارند که داده های علمی را مرتبط با زئوس تعبیر کنند ( و خداشناسان مدرسه والهالا {۲۱ . منسوب به افسانه شمال افریقا} همچنین مختارند تا همان داده ها را به چکش تور نسبت دهند). نگرانی و خواست این خداشناسان بنا به تعریف در ماورای قلمرو علم قرار داشت. لورنس،   تو واقعا به آن باور نداری؟ پس چرا به خداشناسان یهودی ـ مسیحی اجازه بدهیم که با طفره رفتن از بیان آمار و ارقام، با این حکم تعریفی، که خدا در ماروای قوانین فیزیک قرار دارد از استدلال بگریزند؟
 
کراس: موضوع درستی است، ولی فکر می کنم که اغلب خداشناسان معقول در واقع این طور استدلال می کنند که 'منظور های ' خدا ورای قوانین فیزیک قرار دارند. بطور نمونه، اگر بتوان منشا سنگی که دایناسورها را کشت را با جزئیات تعیین کرد، و ثابت کرد که آن به سبب آشفتگی جاذبه ای سیاره مشتری از مدار خود به دور خورشید جدا شده است، آنگاه این به معنی آن است که ثابت کرده ایم که خدا، زئوس و یا هر چیز دیگری وجود ندارد؟ نه، چرا که خدا میتوانست اراده کرده باشد که حیات در محیطی از بلایای نادر و اتفاقی تکامل یابد، که کمک کند تا تکامل به پیش رود.
 
داوکینز: کاملا درست است، اما واقعا به صراحت همین معنی را میدهد. چرا دائما تلاش میکنی تا با حرفهای زائد و غیر ضروری که به علم   می چسبانند محتاطانه برخورد کنی ، ولی اگر با برچسب"مذهب" مورد حمایت قرار نمی گرفتند، آنها را از معرکه به در می کردی؟
 
کراس: اینطور نیست که من با آنها محتاطانه برخورد می کنم، بلکه مطالبی که به علم نسبت می دهند را نادیده می گیرم چون که هیچ بحثی را در این زمینه ثمربخش نمی بینم. کلی تر اینکه، استدلال اینکه دین علم بدی است تنها کسانی را که می خواهند دروس دینی را در کلاس های علوم مدارس معرفی کنند را دعوت میکند تا تلاش خود را سختتر به پیش برند. اما معتقدم که ضروری است که بطور عقلانی علم را از دین جدا کنیم . ممکن است درست باشد که دین بر پایه استدلال نیست، اما این حقیقت تنها زمانی از آن علم بدی میسازد که ادعاهای دین درکل قابل رد کردن باشد. تا زمانی که اعتقادات و اصول مذهبی ورای استدلال باشند، مثلا ورای موضوعاتی که بتوانند با دلیل و مدرک و یا بدون آن حسابرسی شوند، دین در قلمرو ای از فعالیت انسان جای دارد که با استدلال سرو کار چندانی ندارد. برگردیم به مطلب قبلی من، اگر این قلمرو فقط به دین محدود شود ممکن خواهد بود که با یک استدلال خوب تلاشی برای سرکوب آن نمود. اما، چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم، این   نمای مرکزی چیزی است که معنی یک انسان است. همه ما خصوصیات مشترکی با ملکه لوئیس کرول داریم، که در هر روز به شش چیز ناممکن قبل از صبحانه عقیده داشت. برای بیشتر انسان ها مذهب راهی برای مفهوم بخشیدن به دنیای بی معنی است، دنیایی که منصف نیست جایی که در آن عدالت ایده ثانی است.
 
داوکینز: اگر نمای مرکزی از تکامل انسان است، پس بدا به انسان ها. دنیا بی معنی نیست. ممکن است ناعادلانه باشد ولی بی معنی نیست. واکنش عقلانی به یک دنیای ناعادلانه این است که دریابیم حق نداریم انتظار داشته باشیم که   دنیا عادلانه باشد . اگر بی عاطفگی بنظر میرسد، مرا ببخشید، اما کار علم این است که دریابد جهان چگونه عمل میکند، نه اینکه سعی کند   آسایش از آن فراهم آورد. تمام کاری که می توانیم بکنیم این است که مبادرت به اقدام سیاسی و یا دیگر فعالیت های انسانی کنیم تا همان جای کوچکی از دنیا را که در آن زندگی میکنیم را عادلانه تر سازیم. وقتی که این اتفاق بیافتد، من فکر می کنم که یک تسلّی شاعرانه در علم پیدا شده است ، که من تلاش کرده ام در کتاب " گره گشودن از رنگین کمان "{۲۲} آنرا بیان کنم.
 
کراس: من چندی پیش در واشنگتن دی سی بودم و به عنوان یکی از اعضا هیئت مدیره حامیان پژوهشنامه دانشمندان اتمی از «ساعت روز قیامت جدید که پنج دقیقه به نیمه شب { نام برنامه مذکور است} را نشان می دهد» شرکت داشتم. پس از صرف زمان برای تعیین سیاست های امنیت ملی برای نیروهای عمده از جمله سلاح های اتمی، اکنون   بسیار در عذابم   تا   بتوانم دنیا را 'معنی دار' بدانم. ممکن است که جهان ناعادلانه باشد، اما نمونه های بسیار زیادی وجود دارند که من فکر می کنم که جامعه بشری هم در زمان حاضر   به شکل معقول و معنی داری کنترل نمی شود.   
 
بهر صورت، موضوع بعدی که میخواستم با تو   بحث کنم مربوط میشود به این که اهداف عمده دانشمندان زمانیکه درباره دین مینویسند و یا حرف می زنند چه باید باشد. ما هر دو بخش قابل توجهی از وقتمان را به جلب توجه مردم به سوی علم اختصاص داده ایم، همچنین زمانیکه تلاش می کنیم تا بنیان درک کنونی خودمان از جهان را توضیح دهیم. بنابر این مناسب بنظر میرسد تا بپرسیم که کدام از اهمیت بالاتری برخوردار است : ازتضاد بین علم و دین بهره گیریم تا علم را آموزش دهیم یا تلاش کنیم تا دین را به جای خود بنشانیم؟ شک دارم که من بخواهم   بیشتر بروی موضوع اول تمرکز دهم و تو بخواهی روی موضوع دوم تمرکز دهی.
 
این را می گویم زیرا برایم روشن است که چنانچه کسی بدنبال آموزش مردم باشد، نیاز دارد تا به آنها دست یابد {۲۳}، بفهمد که آنها از کجا می آیند، اگر در پی آن است که آنها را چنان بفریبد تا درباره علم تفکر کنند.   بعنوان نمونه، من اغلب به آموزگاران می گویم که بزرگترین اشتباهی که هر کدام آنها میتوانند مرتکب شوند این است که فرض کنند که شاگردانشان به آنچه آنها می گویند علاقمنداند. آموزش اغوا و فریفتگی است . به عبارت دیگر اگر به مردم گفته شود که عمیق ترین باورهایشان کاملا احمقانه اند- حتی اگر اینطور باشد- و از اینرو آنها باید به ما گوش دهند تا حقیقت را یاد بگیرند این نهایتا فن آموزشی را با شکست مواجه می کند. اگردرعوض هدف عمده بحث این باشد که دین را درمعنا و جایگاه مناسب خودش قرار دهیم ، آنگاه شاید مفید باشد که مردم را با به زیر سئوال کشیدن اعتقاداتشان تکان دهیم.
 
داوکینز : این که چرا من دین را علم بد و زیان آوری می دانم، و همان چیزی که تو تصور می کنی که موضوع فرعی ای برای علم است، این است که ما کمی به دو جهت متفاوت تعلق داریم. با تو موافقم که آموزش اغوا و فریفتگی است، این که قبل از شروع ازمخاطبین دشمن بسازی می تواند   فن بسیار غلطی باشد. شاید من بتوانم تکنیک فریفتگی خودم را اصلاح کنم. ا ما کسی یک اغواگر متقلب و دغل را نمی پسندد . و من نمی دانم که تو تا کجا می توانی پیش روی تا   به مخاطبانت "دستیابی". احتمالا نخواهی توانست به کسانی که اعتقاد دارند کره زمین مسطح است دستیابی. شاید   هم نتوانی به باورمندان «خلقت نوین زمین»{۲۴}دستیابی ، کسانی که اعتقاد دارند که کل جهان بعد از میانه عصر سنگی {۲۵} آغاز شده است. اما شاید به باورمندان « خلقت کهن زمین » {۲۶} دستیابی که فکر میکنند که خدا همه چیزها را یکباره شروع نموده و بعد گاه گاهی برای کمک به تکامل   برای پرش از مراحل دشوار دخالت کرده است. اختلاف بین ما فقط کمّی است. تو آمادگی داری تا کمی دورتر از من به مخاطبین خود دسترسی داشته باشی ، ولی شک دارم که خیلی بیشتر بتوانی.
 
کراس : اجازه بده که روشن تر منظورم از" دست یافتن" را توضیح دهم. منظورم تسلیم شدن به تصورات غلط نیست، بلکه یافتن راه فریبنده ای است که از آن طریق بتوان به مردم ثابت کرد که این تصورات غلط اند. بگذار مثالی بزنم. در فرصتی، با هر دو گروه « خلقتی» ها و « باورمندان به ربایش موجودات فضائی»{۲۷ . اعتقاد به این که موجودات غیر انسانی از دیگر نقاط فضا به سیاره زمین می آیند و افراد را برای آزمایشات پزشکی و یا پروسه جنسی تولید مثل می ربایند. این عقاید در سراسر دنیا رایج است ولی گزارشات حاکی از آن است که جریان اصلی این تفکر در ایالات متحده امریکا است} مناظره داشتم. هر دو گروه دارای تصورات غلط یکسانی درباره اصل تفسیر و توضیح اند: آنها احساس میکنند که تا زمانیکه همه چیز را نمی دانی نمی توانی چیزی را بفهمی.   در مناظره، آنها ادعای نامفهومی را پیش کشیدند که میگفت که در سال ۱۹۶۲ عده ای از مردم در مغولستان بشقاب پرنده ای را دیدند که بر فراز کلیسا میچرخید. بعد پرسیدند که آیا من با این روایت آشنا هستم، من اگر میگفتم نه، آنها یکسره میگفتند که، " چون شما همه روایات را مطالعه نکرده اید، پس نمیتوانید بگویید که احتمال ندارد که «ربایشی» روی دهد."
 
راهی بنظرم رسیده است که از آن طریق میتوانم هر گروهی را توسط حرفهای خنثی کننده گروه دیگر به فکر وادارم. مثلا از «خلقتی» ها بپرسم، " آیا شما به بشقاب پرنده باور دارید؟" و آنها ناگزیر می گویند "نه." بعد سئوال میکنم، " چرا نه؟ مگر شما همه ادعاها را مطالعه کرده اید؟" به طور مشابه، از گروه دیگر میپرسم، " آیا شما به   فلسفه خلقت نوین زمین باور دارید؟" و آنها با تظاهر به علمی بودن میگویند "نه". بعد من میپرسم، "چرا؟ مگر شما همه ادعاهای مخالف را مطالعه کرده اید؟" نکته ای که تلاش دارم به هر گروه ثابت کنم این است که کاملا معقول است که انتظارات تئوریک را بر پایه تعداد متنابهی از مدارک موجود بنا کنیم، بدون این که یک به یک ادعاهای مخالف را بطورکامل مطالعه کرده باشیم. این متد" آموزش" در بیشتر موارد کار کرده است، بجز موارد نادری که من با طرفدار نظریه « ربایش موجودات فضایی» مناظره کرده ام که همزمان « خلقتی» هم بود!
 
داوکینز : روشنگری در مورد   این که منظورت از دست یافتن به مخاطبین چیست را دوست دارم. اما بگذار به تو اخطار دهم که چقدر راحت میشود گرفتار سوتفاهم شد. یکبار در بررسی کتاب در نیو یورک تایمز نوشتم،" کاملا صحیح است که اگر به کسی برخورد کنی که به تکامل اعتقاد نداشته باشد، و بگویی آن فرد نادان {۲۸}، احمق و یا دیوانه است ( یا نابکار است که منظورم   آن نبود)". در اثبات این نظر که من یک متعصب سرسخت، نرمش ناپذیر، کوته فکر، و یاوه گو افراطی هستم، از این جمله بارها نقل قول کرده اند. اما فقط نگاه کن به جمله من. ممکن است که هنر فریفتگی در آن نباشد، ولی لورنس تو قلبا میدانی که بسیار جمله ساده و معتدلی است. نادانی جرم نیست. کسی را نادان بنامی که به او توهین نکرده ای. همه ما بنوعی در مورد بیشتر چیزهایی که قابل دانستن اند نادانیم. من در مورد بیس بال {۲۹} کاملا نادانم و به خودم جرات میدهم تا بگویم که تو هم کاملا در مورد کریکت {۳۰} نادان هستی. اگر من به فردی که اعتقاد دارد که جهان ۶۰۰۰ سال دارد بگویم نادان، از او چنان تعریف کرده ام که انگار احمق، و یا دیوانه و نابکار نیست.
 
کراس : باید بگویم که کاملا با تو در این مورد موافقم. در نظر من، مشکل اغلب همان نادانی و جهالت است،   که از همه ساده تر مورد خطاب قرار می گیرد. کسانی را نادان قلمداد کردن، تحقیر آمیز نیست اگر که مسائل علمی را درست نفهمند.
 
داوکینز : در مقابل، خوشحالم که با تو موافقم در این که من می توانستم و احتمالا می بایستی بیشتر مبادی آداب می بودم. باید فریبنده تر به مخاطبینم نزدیک می شدم. اما در این مورد حد و مرزهائی وجود دارد که بعد از این دورترین نقطه دیگر توقف خواهی کرد، جائی که من بگویم: " &