بیوگرافی وگزارش یک دستگیری

شهناز غلامی

دوشنبه 26 شهریور1386

بنام «عقل»

«عشق»

«آزادي»

«آن زمان که بنهادم سر به پاي آزادي

دست خود زجان شستم از براي آزادي

تا مگر بدست آرم دامن وصالش را

مي‌دوم به پاي سر در قفاي آزادي»

بيوگرافي

من شهناز غلامي به تاريخ 1346 در شهرستان اهر متولد شدم پدرم ـ که شش سال پيش فوت کرد. ـ يک کارگر ساده آرماتوربند بود و همچون مادرم سواد خواندن و نوشتن نداشت و به همين دليل ما از فقر اقتصادي و فرهنگي رنج مي‌برديم.

در سال 1366 از دبيرستان «فاطمه زهرا» ديپلم تجربي گرفتم و در سال 1367 دانشجوي رشته زبان و ادبيات فارسي بودم که با مرحوم عبدالله واعظ ـ که از عرفا و انسان‌هاي وارسته معاصر است ـ آشنا شدم و در آنجا با چهار نفر از دوستان مان که علاقمند به فعاليت‌هاي سياسي بودند تصميم گرفتيم به خارج از ايران برويم و در آنجا با گروههاي مختلف سياسي ارتباط برقرار کنيم. چرا که در سال 1368 فضا از نظر سياسي ـ اجتماعی کاملاً امنيتي و پليسي بود و امکان ايجاد هرگونه تغيير در ساختارهاي حاکميت غيرمحتمل به نظر مي‌رسيد.

در تاريخ 9 مهر ماه 1368 همه ما که در مسير ياد شده بوديم، توسط نيروهاي اطلاعات سپاه با دستبند و چشم‌بند و ضربه‌هاي پياپي باتوم و زنجير که بر سر و دست و پا و همه جاي بدنمان بي‌رحمانه فرود مي‌آمد، دستگير شديم و به اداره اطلاعات سپاه تبريز برده شديم. گفتني است در تمام مدت دستگيري و بازجويي چشم‌بند به چشم ما مي‌زدند و در برابر هر پاسخ «نه»، به شدت با مشت و لگد و شلاق کتک مي‌خورديم.

در آنجا بعد از پنج ماه بازجويي و تکميل پرونده هر پنج نفرمان را که سه نفرمان مرد و دو نفر زن بوديم به زندان تبريز منتقل کردند. بعد از حدود پنج ماه من به جرم همکاري با «سازمان مجاهدين خلق ايران»، به هشت سال حبس تعزيري محکوم شدم.

شرايط زندان در آن زمان بسيار سخت و تحمل‌ناپذير بود، در زمستانهاي سرد آذربايجان شوفاژهاي بند ما ـ بند 12 نسوان گروهکي ـ اکثراً خاموش بودند و در نتيجه سرما تا عمق جان ما به طرزي سوزاننده نفوذ مي‌کرد و در غذاهايي که به ما مي‌دادند غالب اوقات سوسک و يا ساير حشرات کوچک پيدا مي‌شد و موش‌هاي بسیار بزرگي که به آنها موش‌هاي اخته مي‌گفتند و هيکل معمولي‌شان به اندازه پنج يا شش برابر موش‌هاي کوچک خانگي بود، بيش از هر چيزي بر وحشت شب‌هاي سرد و تاريک و نمور زندان مي‌افزود. علاوه بر آن مأموران و بازجوها براي اينکه از ما موجوداتي تحفير شده، مسخ، زبون و بي‌هويت بسازند رفتارشان با ما همواره توهين‌آميز، آمرانه، خشن و خودکامانه بود.

تا زمان آزادي‌ام از زندان اجازه مرخصي به من داده نشد و من بالاخره بعد از 4 سال از زندان آزاد شدم. لازم به ياد‌آوري است که مسئولين اداره اطلاعات و دادگاه انقلاب اسلامي تبريز قبلاً اعلام کرده بودند که همه زنان زنداني را اعم از اينکه حکمشان قطعي باشد و يا تعزيري بعد از تحمل يک دوم از مجازاتشان از زندان مرخص خواهند کرد به همين دليل ما که ابتدا تعدادمان 14 نفر بود، در زمان آزادي من، تنها 3 نفر در زندان مانده بودند که آنها هم هر کدام بعد از آنکه يک دوم از حکمشان تمام شد، بدون استثناء از زندان آزاد شدند.

بعد از آزادي از زندان از طرف کميته انضباطي دانشگاه از آنجا اخراج شدم. دو سال بعد در کنکور علوم انساني شرکت کردم و در رشته «کتابداري» دانشگاه تبريز، دانشکده علوم تربيتي و روانشناسي پذيرفته شدم و پس از اخذ مدرک کارشناس کتابداري به علت سابقه فعاليت‌هاي سياسي‌ام اجازه هيچ گونه اشتغال به من داده نشد و من مجبور شدم براي پيدا کردن کار به تهران بروم.

در تهران با «موسسه اسلامي زنان» و خانم «اعظم طالقاني» آشنا شدم و در آنجا با نشريه «پيام هاجر» به همکاري پرداختم و بعد از گذشت مدتي توسط تعدادي از آشنايان و دوستان همفکرم در کتابخانه دانشکده مديريت به عنوان سرپرست کتابخانه حدود دو سال به کار کتابداري پرداختم.

ولي بعد از جريان تلخ و دلخراش قتل‌هاي زنجيره‌اي و نيز بزرگداشت مراسم براي مرحوم «فروهرها»، «جعفر پوينده»، «محمد مختاري» و... به دليل حضور در آن مراسم و اطلاع مسئولين حراست دانشگاه از اين امر به اداره اطلاعات تهران براي چندين بار پياپي خوانده شدم و بعد از چند هفته از دانشگاه اخراج شدم.

در آن موقع دخترم «حسنا» يکساله بود و همسرم در دانشگاه تبريز در رشته IT (سيستم‌هاي اطلاعاتي) تدريس مي‌کرد. من پس از اخراج شدنم از دانشگاه علاوه بر «موسسه اسلامي زنان» با «انجمن حمايت از حقوق کودک» نيز همکاري داشته و دارم و در آنجا مسئول راه‌اندازي کتابخانه بودم که توانستم اين کار را در مدت 5ـ 4 ماه با موفقيت به پايان برسانم و بعلاوه عضو «انجمن روزنامه‌نگاران زنان ايران (رزا)» نيز بوده و هستم.

وقتي همسرم در تاريخ 17/1/84 فوت کرد من مجبور شدم به دليل مشکلات اقتصادي از تهران به تبريز بيايم همسرم ـ که عضو هيأت علمي دانشگاه تبريز بود و 21 سال سابقه کار اجرايي و تدريس داشت ـ حقوق بازنشستگي‌اش به دليل تسامح‌کاري‌هاي مسئولين دانشگاه به طرزي عامدانه به ما پرداخت نمي‌شود و من در حال حاضر در خانه پدر مرحومم به همراه مادرم ـ که او نيز يک سالمند بيمار است ـ و دخترم که هشت ساله است در حاليکه همه مسئوليت خانه ـ دختر و مادرم ـ را به عهده دارم زندگي مي‌کنم. و براي تأمين درآمد زندگي‌مان مجبور هستم روزانه 12 ساعت بابت 120000 تومان ـ براي هر روز 4000 تومان ـ در موسسه «نگهداري از سالمندان توحيد» به منازل بيماران و سالمندان بروم و در آنجا به عنوان يک کارگر به کار بپردازم. کار من در آنجا شامل نظافت منزل، تهيه غذا، خريد، شستن لباس‌ها و ظروف، استحمام بيمار و بردن او به دستشويي و دادن دارو و... مي‌باشد.اين کار فوق‌العاده خسته‌کننده بوده و از ارزش اجتماعي بسيار پاييني برخوردار است بنابراین علاوه بر تحمل همه سختي‌هاي کار من و ساير پرستاراني که به منازل فرستاده مي‌شويم در محيط کار به کرّات مورد توهين و اهانت نيز واقع مي‌شويم.

با وجود 12 ساعت کار کارگري خسته‌کننده و دستمزد اضافه‌اي که نصيب سرمايه‌داري مي‌شود من بايد به عنوان يک مادر در وقت معين دخترم را که اکنون در کلاس سوم دبستان ثبت نام کرده است به مدرسه ببرم و در عين حال برنامه‌هايم را طوري تنظيم کنم که به وقت ناهار, دارو و ضروريات زندگي مادرم نيز بپردازم.

دخترم دانش‌آموز نمونه دبستان «زينبيه» است و علاوه بر آن من در تمام اين مدت با کسب بيشترين آراء از طرف اولياء مدرسه به عنوان رئيس «انجمن اولياء و مربيان» انتخاب شده‌ام و بارها از سوي اداره آموزش و پرورش انجمن ما به عنوان انجمن نمونه برگزيده شده است.

از سوي ديگر همواره احساس مي‌کنم نياز من به مطالعه و کسب آگاهي، نياز من به نوشتن حرف‌هاي تازه ـ که بيشتر حاصل تجربه‌هاي فردي زندگي من است و نوع ويژه زندگي‌ای که برگزيده‌ام ـ مثل نياز انسان به هوا و يا نياز ماهي به آب است. بنابراين در ماه چندين مقاله مي‌نويسم و به جاهايي که لازم باشد ارسال مي‌کنم.

و در عين حال سعي مي‌کنم با اکثر فعالان سياسي داخل و خارج از کشور در ارتباط باشم و به عنوان يک فعال سياسي ـ اجتماعي در جلسات مختلفي که از طرف طيف‌ها و گروههاي سياسي ـ اجتماعي همچون جنبش زنان، هويت‌خواهي، دانشجويان، مدني برگزار مي‌شود، شرکت کنم و تمام تلاشم را براي ايجاد همگرايي در بين آنها و آموختن ايده‌هاي تازه از آنان به کار گيرم. لازم به گفتن است که به دليل فعاليتهاي سياسي ـ اجتماعی‌ام سالانه چندين باربه اداره اطلاعات فراخوانده مي‌شوم و ساعت‌ها تحت بازجويي قرار مي‌گيرم که دستگيري‌ام در مردادماه امسال نيز ادامه همان پروژه محسوب مي‌شود.

«ما گر ز سر بريده مي‌ترسيديم

«گزارش یک دستگیری»

از طرف اداره اطلاعات چند روزی بود که به طور مرتب تماس می‌گرفتند و از من می‌خواستند به آنجا بروم. من به آنها گفتم: آنها نمی‌توانند کسی را به طور تلفنی به اداره اطلاعات خوانند چون در اصل 112 «آئین دادرسی» به صراحت قید شده است که برای احضار افراد لازم است تا ابتدا برای آنها احضاریه فرستاده شود و اگر فرد مزبور از رفتن به آنجا امتناع بورزد آن وقت است که می‌توانند برایش از طرف دادگاه انقلاب اسلامی حکم جلب بیاوردند و او را دستگیر کنند.

به همین دلیل به آنها گفتم برایم احضاریه بفرستند مأمور اداره اطلاعات که خودش را «میرزایی» معرفی می‌کرد به من گفت ساعت 11 ـ 10 صبح روز دوشنبه در منزل باشم تا آنها برایم احضاریه بیاورند.

ساعت 10/10 صبح زنگ در خانه ما به صدا درآمد من به طرف در رفتم و وقتی آن را باز کردم سه مرد تنومند و ریشو را ـ که پیراهن‌های گشادشان را همچون دیگر گروههای فشار بر روی شلوارهایشان انداخته بودند تا اسلحه و یا بی‌سیم‌هایشان را پنهان کنند ـ در برابر خود دیدم. یکی از آنها که در فاصله نسبتاً دورتری از دو نفر دیگر ایستاده بود در دستش کاغذ تاشده‌ای بود که می‌گفت: حکم جلب من است.

من به آنها گفتم: شما باید کارت شناسایی و در ضمن حکم دادگاه اعم از اینکه احضاریه است یاجلب به من نشان بدهید ولی آنها در نهایت بی‌ادبی به من گفتند: نمی‌توانند کارت شناسایی‌شان را نشان بدهند و تهدید کردند که اگر نخواهم با زبان خوش سوار ماشین‌شان ـ که چند متر پایین‌تر پارک کرده بودند بشوم. ـ دست و پای مرا خواهند شکست و با زور مرا به اداره اطلاعات خواهند برد.

به سر و صدای ما، همسایه‌ها از خانه‌هایشان بیرون آمدند و در کوچه می‌رفت که ازدحام جمعیت بیشتر بشود.

من محکم در خانه را بستم و آنها پشت در ماندند ولی چند دقیقه‌ای از این حادثه نگذشته بود که موبایل من برای چندین بار پیاپی زنگ زد و بر روی آن نوشته می‌شد «زنگ مخفی». من وقتی گوشی را برداشتم مأموران اداره اطلاعات به من گفتند که بهتر است بدون ایجاد ناراحتی و درد سر سوار ماشین همکارانشان بشوم و با آنها به اداره اطلاعات بروم. ولی من گفتم: اعتمادی به آنها ندارم و نمی‌توانم با سه مرد غریبه و ناشناس که قصد حمله و آزار مرا دارند در یکجا بنشینم.

من بعداً به توصیه دوستان و وکلایی که با آنها در تماس بودم به پلیس 110 زنگ زدم تا در معیت آنها به اداره اطلاعات بروم ولی وقتی که مأموران 110 به منزل ما آمدند لباس شخصی‌ها رفته بودند.

فردای آن روز من چون مطمئن بودم که اگر به اداره اطلاعات نروم آنها حکم جلب ورود به منزل خواهند گرفت و دوباره باعث ایجاد اضطراب و فشارهای روحی و روانی در میان اعضاء خانواده‌ام ـ که عبارت بودند از دختر 8 ساله‌ام و مادر بیمارم ـ خواهند شد و علاوه بر آن ممکن است اگر بخواهند به خانه بیایند نوشته‌ها و کتاب‌های مرا با خود ببرند. آن روز به دفتر معرفی (اطاق 37) داخل زندان رفتم ولی کسی در آنجا نبود به 113 (اداره اطلاعات) زنگ زدم تا از آنها بپرسم چرا برای من در حالیکه قرار بوده احضاریه بیاورند حکم جلب آورده‌اند.

ولی آنها گفتند آن روز کسی به دفتر معرفی برای صحبت با من نخواهد آمد و از من خواستند تا فردا ساعت 30/10 به آنجا بروم.

من آن روز ساعت 30/10 به دفتر معرفی رفتم و در ساعت 30/11 توسط دو مأمور مرد اطلاعات و یک مأمور زن که دستبندی را به دست من و به دست خودش زده بود از محل دفتر معرفی واقع در جنب زندان شهربانی تبریز با یک خودرو شخصی به «مرکز مبارزه با مفاسد اجتماعی»که در خیابان پاستور واقع است برده شدم. و بعد از بازرسی بدنی مرا در یک سلول بسیار کوچک که هیچ روزنه‌ای به بیرون نداشت و بوی تعفن آدمی را کلافه می‌کرد با دو پتوی سیاه و کثیف زندانی شدم.

بعد از دقایقی چندین نفر دیگر نیز که بر جرم رابطه نامشروع از خانه‌های فساد دستگیر شده بودند به آنجا آورده شدند. آنها می‌گفتند: در مراکز مختلف تبریز خانه‌هایی به این نام وجود دارد و آنها در قبال دریافت مبلغ اندکی ـ چند ده‌هزار تومان ـ برای گذران زندگی‌شان مجبور هستند به آن محل‌ها رفت و آمد کنند.

یکی از آنها می‌گفت: بچه‌ام بیماری چشمی داشت و باید چشمش را عمل می‌کردیم چون در غیر این صورت او نابینا می‌شد و من برای اولین بار به خاطر کمک به بچه‌ام و نجات او از فقر و بیماری لابُد از تن‌فروشی شدم.

عصر همان روز مرا به اطاق بازجویی بردند و قبل از این کار چشم‌بند سیاهی به چشمم زدند و از من خواستند تا روی صندلی که پشت آن به بازجو و رویش به دیوار بود بنشینم. ولی من از زدن چشم‌بند و نشستن به طرزی که آنها می‌گفتند: خودداری کردم.

بازجوها که تعدادشان چهار نفر بود در فاصله چند قدمی‌ام نشسته بودند یکی از آنها که گویی مسئولیت صحبت کردن با مرا به او واگذار کرده بودند با صدای بلند که شبیه فریاد بود گفت: تو در سال 1368 به جرم همکاری با سازمان مجاهدین خلق به زندان آمدی و از وقتی هم که از زندان آزاد شده‌ای بویژه در این چند سال اخیر با همه گروههای فعال که علیه ما فعالیت دارند همکاری و همفکری داری. با چپی‌ها، با ملی ـ مذهبی‌ها، با تجزیه‌طلب‌ها و همه کارها و برنامه‌هایت از سر عناد با نظام اسلامی است و در ادامه افزود: عکس‌های شما را که در راهپیمایی 1 خرداد 1386 شرکت کرده بودید توسط دوربین‌هایی که در مناطق مختلف نصب کرده بودیم، گرفته‌ایم. و بعد عکس‌ها را به من نشان دادند و گفتند: شما به جرم ایجاد بی‌نظمی در شهر و اختلال در نظم و آسایش عمومی و نیز به علت نوشتن مقاله‌های نیش‌دارتان که در آنها خواهان تغییر در ساختار موجود نظام هستید. و از همه مهمتر به علت توهین به آقای احمدی‌نژاد ـ رئیس جمهور متواضع، خاکی و رجایی گونه و علی مانند ـ و نیز به علت همکاری فعال در جلسات «نهضت آزادی ایران» و ایراد سخنان تحریک‌آمیز در جلسات فعالان جنبش هویت‌خواهی و زنان علیه نظام اسلامی، از نظر ما مجرم سیاسی هستید هر چند در حال حاضر تعریف جرم سیاسی مشخص نشده باشد.

و بعد از من خواست تا زیر ورقه‌ای را که برای تفهیم اتهام بر علیه من قرائت شده بود را امضاء کنم ولی من از امضاء ورقه مزبور خودداری کردم و آنها خودشان به عنوان شهود زیر ورقه مزبور را امضاء کردند.

من در آنجا به آقای بازجو اعلام کردم که به علت محبوس شدنم در بازداشتگاه مفاسد اجتماعی به جای اداره اطلاعات و عدم دسترسی‌ام به وکیل برای مشورت, اعتصاب غذا خواهم کرد و ازآن روز به اعتصاب غذا پرداختم.

فردای آن روز ساعت 12 ـ 11 صبح و نیز بعد از ظهر ساعت 19 ـ 16 بازجوها از اداره اطلاعات دو بار به دنبالم آمدند تا از من بازجویی کنند ولی من در هر دو بار از رفتن به اطاق بازجویی امتناع ورزیدم تا آنکه ساعت 20 شب در حالیکه درسلولم بودم مردی لاغر اندام که عینک بزرگی به چشمش زده بود به آنجا آمد و کارت شناسایی‌اش را به من نشان داد و خودش را آقای حبیبی معرفی کرد و گفت: قاضی شعبه ده جنایی است.

ولی به پرونده افراد سیاسی را نیز رسیدگی می‌کند و به عنوان قاضی کشیک به دیدن من آمده است او دوباره شروع به قرائت اتهام‌هایی که آقای بازجو به من نسبت داده بود، نمود و به من پیشنهاد کرد که اگر لحنت را با مأموران ما تغییر بدهی ممکن است در مجازاتت تخفیف صورت بگیرد ولی در غیر این صورت به دلیل اتهاماتی که بر شما وارد آمده است محکوم به حبس خواهید شد.

من به ایشان گفتم: به اعتقاد من و اکثر روشنفکران جامعه، دولت 15% آقای احمدی‌نژاد که امروز مرا به دلیل توهین به ایشان در مقالاتم به اینجا آورده‌اید یک فرد کاملاً جناحی، انحصارطلب و تمامیت‌خواه است و از وقتی ایشان به مدد مجلس هفتم و نهادهای انتصابی دولت نهم را تشکیل داده‌اند علاوه بر افزایش تورم، گرانی، اعتیاد، فحشاء و هزاران آسیب اجتماعی دیگر، فضای سیاسی کشور ما بویژه در سرزمین مقدس ما آذربایجان، به شدت امنیتی شده است و ما به عنوان شهروندان این شهر ـ که شما آن را بیمار و مسموم و عفونی می‌خواهید ـ مخالف این اقدامات واپسگرایانه هستیم و بهتر است شما به جای تشدید دشمنی با ملت بزرگ و شریف ایران و آذربایجان و عدم قبول هر نوع انتقاد و شنیدن «نه»، «اما» و «اگر» نظریات مردم را به آنها اطلاع بدهید تا شاید در رفتارهایشان تغییر رویه بدهند.

آن شب بعد از صحبت با قاضی کشیک به زندان تبریز بند 8 نسوان جرایم, اتاق 1 آورده شدم.بند 8 شامل پنج اطاق بود و در هر اطاق تختخواب‌های سه نفره برای زندانیان تهیه شده بود ولی به علت ازدحام زندانیان در هر کدام از اطاق‌ها آنها در کنار هم بر روی زمین می‌خوابیدند.

آمار زنان زندانی رقمی است که بین 200 ـ 150 نفر در نوسان می‌باشد. در آنجا حداقل 40 قاتل زن بودند که اکثراً به جرم همسرکشی به آنجا آورده شده بودند. که این واقعیت تلخ و گزنده اگر بخواهد به طرزی علمی و کارشناسانه مورد تحلیل جامعه‌شناسی و روانشناسی و حقوقی قرار بگیرد.خبر از فاجعه دردناک انسانی را خواهد داد. فاجعه‌ای که در آن اعمال خشونت به طرزی بیمارگونه و وسیع جامعه ما را دچار بی‌نظمی و هرج و مرج اخلاقی و هویتی کرده است.

بیشترین آمار زندان ـ کما فی سابق ـ متعلق به زنانی است که به جرم تن‌فروشی در آنجا محبوس شده‌اند. غالب این زنان تن‌فروش و حتی زنانی که به جرم قاچاق و مصرف مواد مخدر به آنجا آورده شده بودند وجود بیکاری، فقر، عدم اشتغال و نابرابریهای اجتماعی ـ اقتصادی ـ جنسیتی را علت اصلی این امر می‌دانستند.

اتاق 1 اتاق مخصوص قاتلین بود و در آنجا بیش از 20 نفر قاتل محبوس بودند و شب هنگام تعدادی از آنها بخصوص خدیجه خانم که زن میانسال کردی بود که شوهرش را با بیل کشته بود دچار تشنجات عصبی می‌شد.

وجود چنین مسائلی باعث می‌شد تا من در بین آنها احساس امنیت نکنم به همین دلیل از مسئول بند خانم «دهقان» خواستم تا به اداره اطلاعات زنگ بزند و به همکارانش بگوید اگر می‌خواهند دگر اندیشان و منتقدان را سر به نیست بکنند چرا می‌خواهند ما را بدست قاتلین بکشند. بهتر است بیایند و مرا به اداره اطلاعات ببرند و خودشان مستقیماً این کار را انجام دهند.

آنها در پاسخ گفته بودند نه در اداره اطلاعات و نه در زندان، محل ویژه‌ای برای نگهداری از زنان فعال سیاسی که زندانی می‌شوند, ندارند و مرا از آن روز به بعد در یک اطاق انفرادی زندانی کردند و تا روز آزادی‌ام اجازه هواخوری در حیاط بند را نیز به من ندادند.

روز شنبه مرا به شعبه 19 دادیاری فرا خواندند و خانم وکیلی که از طرف «کمسیون دفاع از حقوق بشر» برای دفاع از من به آنجا آمده بود. در موارد مختلف به دفاع از من پرداخت و من روز سه‌شنبه 20/6/86 ساعت 30/20 توسط وثیقه 10 میلیون تومانی که یکی از دوستانم برایم گذارده بود آزاد شدم و بعد از مراجعت به خانه متوجه شدم که در غیاب من همان سه مردی که روز اول جهت دستگیری من به خانه آمده بودند و بعداً علیه من شکایت‌نامه تنظیم کرده بودند و مدعی شده بودند که من به آنها توهین کرده‌ام به منزل مسکونی ما آمده‌اند و این در حالی بوده که در آن خانه به غیر از دخترم «حسنا» و «مادرم» کسی در خانه نبوده است، آنها همچون کسانی که برای بردن غنیمت به جایی بروند در این ورود وحشیانه به شدت باعث ناراحتی روحی دختر و مادرم شده‌اند و اقلام زیر را ضمن به هم ریختن خانه از منزل ما نمی‌دانم به قصد غارت و یا مأموریت با خود برده‌اند:

ـ کلیه مدارک تحصیلی، حرفه‌ای و شخصی‌ام.

ـ تعداد بیش از صد جلد کتاب.

ـ پرینت، کپی و آرشیو کلیه مقالاتم که هزینه بالایی بابت تهیه آنها پرداخت کرده بودم.

ـ تعداد بیش از هزار فیش تحقیق که برای تهیه مقالاتم نوشته بودم.

ـ رمان (رزا) که همه مراحل نوشتاری‌اش پایان یافته بود و آماده چاپ کردن بود.

ـ دو عدد کیس کامپیوتر یکی متعلق به برادرم و دیگری متعلق به دخترم.

ـ یک عدد کیف نو با مقداری پول که به عنوان کادو تولد به برادرم هدیه داده بودند.

ـ پولی که برای مخارج روزانه دخترم گذاشته بودم.

ـ تقویم و سالنامه‌ام.

ـ دو عدد دفتر تلفن.

ـ تعداد چندین بسته کاغذ A4

ـ کلیه آرشیو مجلات، نشریات و بولتن‌های داخلی که به دلیل عضویتم در انجمن‌های مختلف همچون «انجمن حمایت از حقوق کودک» و «انجمن روزنامه‌نگاران زنان ایران (رزا)» به طور مرتب برایم ارسال می‌شد.

ـ کلیه کتاب‌های همسر مرحومم.

ـ کارت سیبا ـ ملی کارت.

ـ موبایل

ـ دهها C.D برنامه‌نویسی و گیم که متعلق به برادرم بودند.

این همه نمونه‌ای بسیار ناچیز از نحوة برخورد و دستگیریهای اداره اطلاعات است که به بهانه‌های مختلف در تبریز انجام می‌گیرد و شاید به طرزی هر چند اندک نشان دهنده وضعیت امنیتی باشد که در جامعه ما علیه انسان‌های زندگی‌پرست از سوی نیروهای تخریب‌گر و مرگ‌پرست انجام می‌گیرد.

در هنگام اعتراضات عمومی آنها بدون در نظر گرفتن کوچکترین معیار انسانی با باتوم و زنجیر و خیل کماندوهای موتورسوار به راهپیمایان حمله می‌برند و بعد از اتمام مراسم با شگردهای مختلف آنها را به اداره اطلاعات می‌برند و تحت آزار و شکنجه و اذیت روحی و جسمی قرار می‌دهند.

چنانکه من خودم در راهپیمایی 1 خرداد 86 در نتیجه ضربات لباس شخصی‌ها از ناحیه سر مصدوم شده بودم و در نتیجه ضربات باتوم پاها و دست‌هایم به شدت آسیب دیده بود و در حال حاضر نیز با عنوان اخلال در نظم و آسایش عمومی و تبلیغ علیه حاکمیت اسلامی چنانکه به طور مشروح گفته آمد مورد فشار و رُعب و تهدید قرار گرفته‌ام و می‌گیرم.

با این حال امیدوارم فضای بسته‌ای که در نتیجه استبداد مذهبی توسط عده‌ای افراد خود شیفته و دیوانه ثروت و قدرت حاکم شده است با همت بلند انسان‌های آزادیخواه و حق‌طلب بازتر بشود و جامعه ما با آن روح ارگانیک و تسخیرناپذیرش رفته رفته به اهداف دموکراتیک خود که بر پایه رعایت حقوق بشر باشد، نزدیکتر شودتا دیگر شاید شاهد اسارت انسان‌ها و حبس و تبعید و اعدام و شکنجه و آزار آنها نباشیم.

به امید آن روز بزرگ

آبی

و

آفتابی

شهناز غلامی عضو انجمن روزنامه‌نگاران زنان ایران (رزا)

25/6/1386