مسئله زنان و محدوديتهاي تاريخي بورژوازي!
امید بهرنگ
اخيرا كتابي مطالعه كردم به نام «زن از ديدگاه فلسفه سياسي غرب» كه حاوي نكات جالبي است. اصلي ترين نكته اين كتاب مقابله با فلسفه طبيعت بشر (در فلسفه افلاطون، ارسطو و ژان ژاك روسو) است، فلسفه اي كه تحت عناويني چون «طبيعت زن اين است و با مرد فرق مي كند» نابرابري اجتماعي ميان زن مرد را توجيه مي كند.
با وجود اينكه افق نويسنده از افق ايده آلهاي بورژوائي فراتر نمي رود. در فصلهائي از كتاب به انتقاد از نظرات ژان ژاك روسو (78 - 1712 ) مي پردازد. ژان ژاك روسو ايدئولوگ انقلاب فرانسه و الهام بخش آن بود. اگر چه روسو خود شاهد انقلاب نبود اما پايه هاي تئوريك شعار «آزادي - برابري – برادري» را كه انقلاب 1879 فرانسه منادي آن بود، پي ريخت.
در فلسفه سياسي روسو، از حقوق زنان خبري نيست. او كلا لزومي نديد تا هنگام بحث درباره انسانها موضوع زن را طرح كند. براي او نابرابري بين زن و مرد و بسياري از تبعيضاتي كه بين آنها وجود دارد ريشه طبيعي دارد. از نظر او وظايف غريزي مانعي براي پيشرفت زن محسوب مي شود اما مرد كه عاري از اين وظايف غريزي است مي تواند با گامهاي بلند به پيش رود.
به همين خاطر او بر اين باور بود كه بنا بر فطرت و طبيعت زنان آزادي و برابري عناصري بي ارتباط و نا مناسب به حال آنان است.
روسو معتقد بود كه عقل زنان عقلي عملي و تجربي است و اين عقل آنان را به كشف و درك حقايق امور توانا نمي كند. از نظر او زنان هر چند جزئيات را بهتر درك مي كنند اما بر خلاف مردان قادر نيستند كه به اصول و قوانين كلي دست يابند. به همين خاطر تحقيق و بررسي محض و نظري قضاياي بديهي و قواعد كلي در علم به طور قطع در حوزه فكري زنان نمي گنجد.
روسو فرودستي زن و تبعيتش از مرد را اينگونه فرموله كرد:
«مرد مي فهمد، زن احساس مي كند.»
«مرد داراي قوه استدلالال است و زن از فريبندگي برخوردار است.»
«قانون مقدس و جاودان طبيعت حكم مي كند كه زنان شرايط لازم را براي كسب قدرت سياسي و حتي نمايندگي ندارند و اين حقوق بطور كلي متعلق به مردان است.»
«قانون طبيعت به زنان حكم مي كند كه از مردان پيروي كنند.» (1)
مسلما انقلابي كه ايدئولوگهايش داراي چنين افكار و عقايدي نسبت به زنان بودند نمي توانستند مبشر رهائي زنان باشد. به همين دليل هم زنان فرانسه عليرغم شركت فعال شان در آن انقلاب سهمي نبردند و در قانون اساسي اش در كنار مهجورين و ديوانگان قرار گرفتند و از حق راي و دخالت در سرنوشت سياسي خود محروم شدند. در كشاكشهاي سياسي پس از پيروزي انقلاب زناني كه مدافع حقوق سياسي برابر بودند بيرحمانه سركوب شدند. نمونه برجسته آن «المپ دو گوژ» بود كه در سال 1793 به گيوتين سپرده شد. به قول يكي از روزنامه هاي آندوران : «جرم او اين بود كه فضايل مربوط به جنسيت را فراموش كرده بود.» يا به قول يكي از ژاكوبنها او زن بي شرمي بود : «كه از انجام وظايف خانگي اش امتناع كرد و خواست سياستمدار شود.»
عقايد امثال روسو مهر و نشان زمانه اش را هم بر خود داشت. عمر چنداني از رشد مناسبات بورژوائي در بطن مناسبات فئودالي نگذشته بود و تازه بورژوازي در حال خيز برداشتن براي كسب قدرت و سرنگوني فئوداليسم بود. روسو بيان آن دسته از متفكران اوليه بورژوازي بود كه عليرغم موضع ترقيخواهانه اش در مخالفت با سلطه كليسا بر آموزش و پرورش؛ و دخالت كليسا در امر ازدواج، در زمينه برخورد به مسئله زنان از عقايد فئودالي گسست نكرده بود.
با وجود اينكه موضوعات مقدسي چون مالكيت خصوصي و ارث چندان مورد تصديق روسو نبود اما وي بهيچوجه وي حاضر نشد اصل مالكيت مرد بر زن را زير سئوال ببرد. به همين خاطر نظارت مرد بر زن را همواره ضروري مي دانست، تا مرد مطمئن شود فرزنداني كه او مجبور است از آنها نگهداري كند متعلق به ديگران نيستند.
با وجود اينكه متفكران بعدي بورژوازي همراه با رشد مناسبات سرمايه داري و كشيده شدن بيش از پيش زنان به عرصه نيروي كار و مهمتر از آن مبارزات زنان و طبقه كارگر، چندان به افكار روسو وفادار نماندند و ايده ها و افكار ديگري را فرموله كردند اما هيچيك قادر به گسست از ايده مالكيت مرد بر زن نشدند. اين محدوديت تاريخي طبقه ئي بود كه كماكان وجودش و منفعتش در حفظ مالكيت خصوصي بر ابزار توليد بود.
اما طنز اينجاست كه بعد از گذشت نزديك به 300 سال، آن دسته از نظريه پردازان طبقات حاكمه در ايران كه مي خواهند رنگ و لعاب «مدرنيستي» به خود بزنند افكار و عقايدشان اگر از روسو عقب تر نباشد جلوتر هم نيست.
بطور نمونه افرادي چون عبدالكريم سروش پس از سالها تبليغ دين و خرافه وقتي «مدرن» مي شود و مي خواهد اهميت يك مسئله فلسفي را نشان دهد آنرا مرد افكن مي خواند. يعني اصلا به ذهن اين آقا كه خود را طرفدار پوپر (فيلسوف پوزيتيوست اتريشي، بريتانيائي) هم مي داند خطور نمي كند كه زنان هم مي توانند به فلسفه بپردازند. عقايدش در رابطه با زنان از مثنوي مولوي و افكار ضد زن عارفان ايراني فراتر نمي رود. بي جهت نيست كه نوچه هاي دانشجويش در دفتر تحكيم وحدت ميان حوزه و دانشگاه در ابتداي قرن بيست و يكم هنوز افاضه مي كنند كه حقوق زن و مرد مساوي نيست بلكه مشابه است.
بر گردم به كتاب «زن از ديدگاه فلسفه سياسي غرب» و فصل انتهائيش كه اشاره دارد به افكار جان استوارت ميل كه در نيمه اول قرن هيجده زندگي مي كرد. جان استوارت ميل جزو اولين متفكران مرد بورژوا بود كه از حقوق زنان دفاع كرد و خواهان حق راي براي زنان شد. او مدافع آزادي زنان و حق انتخاب شغل و حرفه براي ايشان بود. او اصل آزادي فردي بورژوائي را به زنان گسترش داد و خواهان فرصتهاي شغلي برابر براي آنان شد. (2)
نكته برجسته در بحثهاي جان استوارت ميل زير سئوال بردن «حق طبيعي سلطه مرد بر زن» بود. او گفت : «آنچه كه به نام «طبيعي بودن» قلمداد مي شود، در واقع ابزاري عمومي براي جلوه دادن غير طبيعي امور است.» اما استوارت ميل بطور قطعي نتوانست از فلسفه طبيعت بشر گسست كند. براي همين نتوانست بطور عميق مسئله ستم بر زن و بي عدالتي هائي كه در مورد اين بخش از جامعه صورت مي گيرد را بفهمد. دفاع او از نظام خانواده سنتي و تقسيم كار سنتي ميان زن و مرد برابري خواهي وي را محدود كرد.
استوارت ميل با وجودي كه از استقلال اقتصادي زن دفاع مي كرد مي گفت اگر زنان آزاد باشند بين انتخاب واقعي براي كار يا ازدواج، ازدواج را ترجيح مي دهند. و او اينكار را مترادف با انتخاب يك شغل از طرف مرد مي دانست. از نظر او بزرگترين شغل زن «بايد زيبا سازي زندگي و افشاندن طراوت باشد چرا كه زنان «بطور طبيعي» داراي اين لطافتها و ذوقهاي برتر هستند.» جان استوارت ميل نتوانست تغيير پذيري نهاد خانواده را ببيند و به همين جهت دفاع او از خانه داري زن به عنوان يك شغل شكاف عميقي را در انديشه هاي او در زمنيه برابري حقوقي ميان زن و مرد بوجود آورد.
اين شكاف در تفكر بورژوازي – در رابطه با خانواده و كار خانگي زنان - هيچگاه پر نشده هر چند كه فرمهاي تكامل يافته تري به خود گرفت. چرا كه بورژوازي تاريخا نهاد خانواده را از فئوداليسم به ارث برد و آنرا براي بالا بردن بهره وري سرمايه به كار گرفت. اگر چه تحت سرمايه داري پيشرفته بر خلاف فئوداليسم نهاد خانواده ديگر نقش توليدي ايفا نمي كند. (مانند نقشي كه خانوارهاي دهقاني در توليد داشتند.) اما نهاد خانواده كماكان براي بورژوازي از نقطه نظر مناسبات توليدي نقش مهمي در تنظيم مصرف سرانه جامعه و پرورش نيروي كار دارد. مضافا نقش مهمي در توليد و بازتوليد امتيازات مردان جامعه نسبت به زنان دارد. امتيازاتي كه از نظر ايدئولوژيك - سياسي اهميت زيادي براي بورژوازي دارد چرا كه كنترل نيمي از جامعه توسط نيمي ديگر كنترل كل جامعه را براي او آسانتر مي كند.
قابل توجه است كه جان استوارت ميل تحت تاثير ايده هاي برابري طلبانه زنان آزاديخواه و ايده هاي عدالتخواهانه سوسياليستهاي تخيلي آن دوره، ايده هاي فمينيستي خود را فرموله كرد. او مشخصا از كساني چون سن سيمون و شارل فوريه تاثير گرفت و خود نيز بدان اذعان داشت. اين شارل فوريه بود كه براي نخستين بار اعلام كرد كه هر چه قدر زنان يك جامعه از آزادي بيشتري برخوردار باشند آن جامعه پيشرفته تر است.
اما نكته جالب تر اينكه، با وجود اينكه افرادي چون جان استوارت ميل در ابتداي قرن نوزده مسئله حق راي زنان را طرح كرده بودند، بيش از صد سال طول كشيد تا بورژوازي اين حق را برسميت بشناسد. آنگونه كه امروزه برابري دستمزد زن و مرد كه در بسياري از كشورهاي امپرياليستي قانونا رسميت يافته، كشدار شده است. به قول مقاله اي ، اگر اوضاع به همين روال بخواهد پيش برود رسيدن به برابري دستمزد زن و مرد تحت نظام سرمايه داري چند صد سال به طول خواهد انجاميد.
تمام مسئله در اين است كه با افق بورژوا دمكراتيك نمي توان به برابري ميان زن و مرد و مهمتر از آن رهائي زنان از ستم دست يافت. اما تناقض جامعه ما اين است كه بسياري از زنان در تحقق مطالبات بورژوا دمكراتيك منفعت اساسي دارند. اين تناقض را چگونه بايد پاسخ داد؟ چگونه مي توان افق عالي تر و بالاتري را پيشاروي خود قرار داد؟ ربط آن افق عاليتر و بالاتر با شعارها و مطالبات امروزي چيست و چه تاثيري در اهداف و روشهاي مبارزاتي خواهد داشت؟ و مهمتر از همه چرا تنها با افق كمونيستي مي توان به رهائي دست يافت؟ و در اين راه تجارب مثبت و منفي جنبش كمونيستي نسبت به مسئله زنان چه جايگاهي دارد؟
اين بحث را پي خواهم گرفت.
توضيحات:
1 – ژان ژاك روسو در ادامه افكار پدر سالارانه خود مي گويد:
«بايد اقتداري فردي در خانواده وجود داشته باشد و طبيعي است كه آن اقتدار، اقتدار مرد است؛ زيرا گاهي اوقات زنان به علت وظيفه بارداري آمادگي چنين اقتدار و تسلطي را ندارند.»
«هويت مردان با ميزان برخورداري آنها از آزادي تعيين مي شود اما هويت زنان شامل عفت و نجابت آنان است.»
«زن عنصري مهلك است و گمراه كننده او را هم دوست مي دارم و هم از او متنفرم زن مرد را به بردگي مي كشاند!»
2 - «انقياد زنان» نام كتابي است كه جان استوارت ميل در سال 1869 منتشر كرده است. اين كتاب به فارسي ترجمه شده است. مي گويند جان استوارت ميل اين كتاب را عمدتا تحت تاثير همسر خود كه از فعالين جنبش زنان بود به نگارش در آورد.