|

خلاصه ای از :
نیم نگاهی به کتاب «دده قورقود»
كتاب «دده
قورقود» از آثار كلاسيك جهان به شمار ميرود. اين كتاب شاملِ يك مقدمه و
دوازده قصّة حماسي است، و با اينكه حماسة ملي تركان محسوب ميشود، تنها
به تُركان تعلق ندارد، بلكه همانند كتابهايي چون «ايلياد»، «اديسه»، «دُن
كيشوت»، «مهاباراتا»، «كمدي الهي»، «هاملت» و... متعلق به همة جهانيان
است. دانشمندان و شرقشناساني چون «ديتس» و «بارتلد»، اوقات بسياري را براي
پژوهش و تحقيق دربارة اين اثر صرف كردهاند، و نويسندگان همچون ياشار كمال
در تركيه و انار و مولود سليمالي در جمهوري آذربايجان، با الهام از اين
قصّههاي حماسي، آثار ارزشمندي پديد آوردهاند. اين كتاب، يكي ازشاهكارهاي
«قصّههاي حماسي» جهان است، و تاكنون پژوهشگران غربي، تُرك، روسي،
آذربايجان و ايراني و... دربارة ارزشهاي گوناگون اساطيري، ادبي، تاريخي،
لغوي و... اين كتاب، مقالات ارزشمندي نگاشتهاند.
تاكنون دو نسخة اصيل و كهن از كتابِ «دده قورقود» و تاريخچة آداب و رسوم
«اوغوزها» به دست آمده است.
نخستين نسخه كه در كتابخانة «درسدن» يافت شده، از يك ديباچه و دوازده
داستان تشكيل شده است. دومين نسخة ناقص، كه در كتابخانة «واتيكان» موجود
بوده، مُتضمّن شش داستان است. شايان ذكر است كه، قصّههاي اين نسخه،
تنها در برخي از كلمهها و جملهها، تفاوتهايي جزئي با نسخة ديگر دارد؛ و از
نظر انشا،هماهنگي متن و استواري كلام، همانند نسخة پيشين است.
تقريباً تمامي پژوهشهايي كه دربارة اين كتاب به عمل آمده، از روي نسخة
درسدن بوده است. برخي از محققان، از جمله «ديتس»، مستشرق آلماني، و
«بارتولد»، شرقشناس روس، تحقيقات ارزندهاي دربارة كتاب «دده قورقود»
انجام دادهاند. در سال 1913 و براي نخستينبار، اديب معاصر ترك، «كيليسلي
رفعت» در راه چاپ اين اثر پيشقدم شد، و با استفاده از كپياي از روي نسخة
كتابخانة درسدن، آن را با الفباي عربي منتشر كرد.
پس از وي، ددهقورقودشناس صاحبنام ترك، «اورهان شايق گوگياي»، به تحقيق
و تتّبع دربارة اين كتاب پرداخت، و آن را با حروف لاتين چاپ كرد. بعد در
سال 1958، «محرّم ارگين» توانست با تطبيق نسخههاي موجود، متني انتقادي و
علمي از آن پديد آورد.
علّت نامگذاري
كتاب
شايد علّت
نامگذاري اين كتاب به «دده قورقود» اين باشد كه، وي كه مردي زبانآور
است و در علوم و معارف زمانه و همچنين در دانايي و حكمت به درجة والايي
رسيده، در هر دوازده قصّه، هرگاه لازم باشد، به صحنه ميآيد و داستانها
ميسرايد؛ و انگار در اصل، او خالق و به نظم درآورندة اين قصّههاست.
دده قورقود كيست؟
در ابتداي
كتاب، وي كه در ميان اوغوزها پايگاه ممتازي داشته و بدون چارهگري و
يارمندياش كاري از پيش نميرفته، و مهمتر از همه، آنان به كراماتش اعتقاد
فراوان داشتهاند، چنين نموده ميشود:
« در قبيلة بايات، مردي به نام قورقوت آتا پديد آمد. او در ميان اوغوزها
به علم از همه پيش بود. هرچه ميگفت به كار بسته ميشد. از غيب خبرها
ميداد....»
بيشتر امثال و حِكَمي كه به وي نسبت داده شده، به دروس اخلاقي تُركان
در آن روزگار شباهت دارد:
با به هم پيوستن و طغيان رودها، دريا پر نميشود.
خداوند آدم گردنكش را دوست نميدارد.
برف هرقدر هم كه ببارد، تا تابستان نميماند.
انبوه علفهاي سرسبز هم تا پاييز دوام نميآورند.
دختر، تنها از رفتار مادرش پند ميگيرد.
پسر، گشادهدستي را تنها از پدرش ميآموزد.
بهتر است چادرهاي سياهي كه هيچ ميهماني قدم در آنها نميگذارد، ويران شوند.
بهتر است كه هيچ دروغي در اين جهان نباشد.
اوزان
(عاشيق) از ايلي به ايل ديگر و از نزد بيگي به نزد بيگي ديگر ميرود و كس
را از ناكس باز ميشناسد.
با نگاهي ديگر به اين قصّهها ميتوانيم اوصاف دده قورقود را چنين وصف كنيم:
دده قورقود به همه چيز آگاه است.
دده قورقود داستانسرايي قدرتمند و سخنوري بزرگ است. درواقع، شاعر، حكيم و
عارف زمان خويش است؛ . پيرمرد شاداب، سرزنده و سرحالي كه به بنا به
قولي دويست و نود و پنج سال در اين جهان زندگي كرده است.
وي مردي است مجرّب كه دربارة امور دولتي، جشنها و آداب و رسوم كُهن،
كارزار و آشتي و... آگاهي فراواني دارد، و به خوبي ميتواند از عهدة رفع
مشكلات بيگهاي اوغوز برآيد.
مهمتر از همة اينها، دده قورقود يك اوزان است؛ اوزاني كه حكايتگر شاديهاي
و غمهاي مردمانِ خويش است. او در بيشتر صحنهها، قوپوز (ساز) به دست ظاهر
ميشود و از سرگذشت مردان جاودانِ حماسهها و سنّتهاي تركان حرف ميزند و
نغمههاي شادمانه و اندوهزا ميسرايد. از صداي سازش دلهاي افسرده و مرده
زنده ميشوند، كوههاي خشكيده، سرسبز ميگردند، درختان خشكيده، غرق در شكوفه
ميشوند، و آب از چشمههاي خشكيده بر ميجوشد.
دده قورقود با زباني غني، لطيف و شاعرانه، از اسطورهها، رؤياها، وقايع
فوقالعاده، خلق و خو، شيوة تفكرات و معتقدات اوغوزها سخن ميگويد، و كساني
را كه در «خوشيهاي متعفّن» غرق گشتهاند، به سوي برادري ميخواند، و به
همة آزادگان جهان سفارش ميكند: «مبادا يكدم از ياد مرگ غافل شويد و بگذاريد
اين دنياي پرفريب و گذران و عالم خاكي، فريبتان دهد!»
پيشينة
اوزانها(عاشيقها)
بايد گفت
كه، قورقود آتا بيشتر به شعرايي شباهت دارد كه در دوران پيش از اسلام در
آن خطهها ميزيستهاند؛ شاعراني چون: شامانِ توغوزها، كام آلتاي تركان،
اؤيونِ ياقوتها، باقسئي قرقيزها و...
دده قورقود در
افسانه و تاريخ
بايد گفت كه
دده قورقود، در برخي از كتابهاي معروف يادي از او رفته و در شش جا گورش
نمايانده شده، چه بسا ممكن است مردي تاريخي باشد، كه بعدها و بر اثر گذشت
زمان، نامش با افسانهها درآميخته و شخصيّت اصلياش از يادها رفته باشد.
نگارنده قصّههاي دده قورقود
شايد دده قورقود، كه قصّهها و ماجراهاي بيگهاي اوغوز را با ساز ميسروده،
نگارندة اين قصّهها هم باشد؛ و پس از وي، اوزانها (عاشيقها)ي ديگر، اين
قصّهها (داستانهاي خارقالعاده) را سينه به سينه نقل كرده و از نسلي به
نسل ديگر سپرده باشند. اما اين امكان نيز وجود دارد كه بعدها داستانسرايي
چيرهدست، اين قصّهها را به ترتيبي كه امروزه در دست ماست، تدوين كرده
باشد.
فرم قصههاي دده
قورقود
فرم بيشتر
اين قصّهها به فرم داستانهاي امروزي شبيه است. در اين قصّهها، ماجراها
زنده و پرتحرّك نمايانده، و با آب و تاب روايت نميشوند.
با اين همه، قصّههاي ددهقورقود را نميتوان «داستان» ناميد. چون بنياد آنها
بر وقايعي باورنكردني گذاشته شده است و بيشتر قهرمانان اين قصّهها، به
جاي آدمهاي معمولي، ديواني غولآسا و مرداني تنومندند، كه بسيار بلندقد
بوده، قدرت خارقالعادهاي دارند؛ و شايد با اندكي گذشت، بتوان آنها را
«داستانهاي خارقالعاده» ناميد.
اين قصّهها در واقع بيشتر افسانههاي عاميانه را به ياد ميآورند. اما چون
در برخي از آنها به لحظهپردازي، صحنهپردازي، خصوصيّات ظاهري (هر چند با
گزافهگويي)، واكنشهاو دلهرههاي عاطفي قهرمانان پرداخته شده و شيوة سنّتي
قصهنويسي بر آنها حكمفرما نگرديده، تا حدودي به فرم داستانهاي معاصر نزديك
شدهاند.
تعداد قصّهها
گمان ميرود
كه تعداد قصّههايي كه ددهقورقود سرايندة آنهاست، بيش از دوازده تا باشد.
چون قهرمانهايي در برخي از آنها وجود دارند كه در طول قصّهها نامي از آنان
برده شده است، ولي قصّهاي دربارهشان نقل نميشود. اگر قصّههاي ديگري نيز
موجود باشند، شايد روزي در اثر پژوهش محققان و دانشپژوهان به دست آيند. شايد
هم، اكنون اين قصّهها به طور شفاهي و سينه به سينه، در ميانِ تركانِ قفقاز
و آناطولي شرقي نقل شوند.
محلّ زندگي اوغوزها
و قهرمانان كتاب دده قورقود
اوغوزها در
مكانهاي مشخصّ و معمولاً نزديك به همديگر ميزيند
و برخي از كارهاي
ناشايست، از قبيل نوشيدن باده و خوردن شير ماديان، كم و بيش در ميانشان
رواج دارد.
اوغوزها نيز همانند همة تركان، در درون نظامي فئودالي به سر ميبرند.
بايندرخان، سر كردة آنان، و سالورقازان، داماد قازان، نيز از عنوان
«بيگلربيگي» برخوردارند.
بيشتر مردان حماسي دده قورقود، به مردان باورنكردني افسانهاي و
نيمهافسانهاي مانندهاند، و از بيگها و بيگزادهها و خاتونها، و خلاصه، از
سلالة بزرگان هستند.
برخي از اينان قدرتي مافوقِ قدرتِ انساني دارند. مثلاً «قاراجيق چوبان»،
يكتنه يا ششصد سوار دشمن درميآويزد، در فلاخنش به جاي سنگْ گوسفند مينهد، و
به سوي دشمنان پرتاب كرده، آنان را به خاك در ميغلتاند. درخت تناوري را
كه به آن بسته شده، با يك تكان از ريشه درآورده، بر پشت مينهد و به
سوي دشمنان به راه ميافتد. «سگرك»، پسر «اوشون قوجا» هم، درنبردي، صد تن
از كفّار را از دم تيغ ميگذراند.
پيكر برخي از اين قهرمانان، پيكر ديوان را به ياد ميآورد. مثلاً «اوروز»،
دايي «قازان بيگ»، آنقدر درشت اندام است كه پوستيني كه از پوست شصت بزِ
نر دوخته شده، به زانوانش هم نميرسد، و كلاهي كه از پوست شش بُز نَر
دوخته شده، حتي گوشهايش را هم نميپوشاند.
در اين قصّهها، خدايان و نيمهخدايان، ايفاگر نقشي نيستند. تنها «ملك
الموتِ ريش سفيد» كه به گاه نبرد با «دومرول ديوانه سر» به صورت پرندهاي
درآمده و از روزن چادر بيرون ميپرد، همانند خدايان افسانهاي يوناني به
تصوير كشيده ميشود.
همو كه، دست آخر دومرول گمراه را بر زمين ميكوبد و بر سينهاش مينشيند و
ميخواهد جانش را ـ به امر ايزد تعالي ـ بستاند.
«تپه گوز» هم از قدرت مافوق انساني برخوردار است. او كه در اثر گرد آمدن
چوپاني با پرياي پا به عرصة وجود گذاشته است، مادرش انگشترياي به او
ميدهد كه چون آن را در انگشت ميكند هيچ سلاحي در وي كارگر نميافتد؛ و تا
«بساط» نامي از گرد راه برسد و او را نابينا ساخته، از پاي درآورد، جورهاي
زيادي بر اوغوزها روا ميدارد.
انسانهاي معمولياي هم كه در اين كتاب تصوير ميشوند، از نظر قدرت بدني،
بينظيرند. بيشتر زنها دلاوراني برتر، سلحشوراني زورمند، و سواركاراني ماهر و
چالاكاند. پسران، پانزده ساله كه ميشوند، ميتوانند با مشتي، گاو نر
خشمناكي را از پاي درآورند.
با اينكه در بيشتر اين قصّهها نامي از مكان برده نميشود، اما با تأمل بيشتر
در آنها ميتوان دريافت كه اين ماجراها در سرزمينهاي پهناور اوغوزها روي
داده است؛ و آنان بيشتر در «آناطولي شرقي» و «آذربايجان» ميزيستهاند.
شايد علّت اينكه اين داستانهاي تاريخي و واقعگرا و اين حماسههاي ماندگار،
بر اثر گذشت زمان رنگ اسطوره و افسانه به خود گرفتهاند، اين باشد كه
اسطوره و افسانه و قصّه جزء جدايي ناپذيري از فرهنگ پويا و غني تركان است.
جنگ، جنگاوري،
شجاعت و قهرماني
در قصّههاي
ددهقورقود، بيش از همه، به دلاوري اهميّت داده شده است؛ و تركان، در
تعليم و تربيت، بيش از همه، به قهرماني توجه نشان دادهاند. حتي توانگران
نيز بايد در جنگاوري و سواركاري، مهارت داشته باشند.
در اين كتاب، آنقدر به جنگاوري اهميّت داده شدهاست، كه آن كه نتواند از
خود قهرماني نشان دهد، نميتواند به اسم و رسمي برسد، و حتي جانشين پدر شود.
مردان و زنان نيز همواره در پي برتريهايي از قبيل جسارت وآيين جنگاوري
ميگردند. چون در آن روزگار، نوع زندگي كوچنشيني، چنين ايجاب ميكرده
است.
جنگاوري و مهارت در رزم، در ميان اوغوزها ارزشي معنوي است. نيايش آنان نيز
همه از سر صدق و صفا و از ته دل است.
آنان هماره، بويژه آن دم كه با حريفي زورمندتر از خويش روبهرو ميشوند،
مدام نام زيباي محمد(ص) را بر زبان آورده، بر وي صلوات ميفرستند.
ددهقورقود هم، در پايان قصّهها از گرد راه ميرسد و چنين ميسرايد:
كجايند بيگها و مرداني كه از آنان سخن گفتم؟
آنان كه ميگفتند: دنيال مال ماست.
اجلشان فرارسيد، و خاك، آنان را در سينة خود نهان كرد.
دنياي فاني به كه ماند؟
دنيايي كه او و هرچه در اوست، درگذر است.
دنيايي كه آخر كارش، مرگ است.
در قصّة «دمرول ديوانه سر»، بيترديد يكي از زيباترين قصّههاي اين
مجموعه است،در اين قصّهها، به مسائل خانواده اهميّت زيادي داده ميشود.
بيشتر اين مردان نام آور و دلير، تنها يك زن اختيار ميكنند؛ و عشق براي
آنان، در دوست داشتن زن و فرزندان و زاد ـ بومشان خلاصه ميشود. زنان
احترام و حرمت زيادي براي مردان خويش قائل ميشوند و در بيشتر كارها با
آنان مشورت ميكنند.
بيشتر اين زنان پاكدامن و قهرمان، كه در حسن و جمال و پاكيزگي نظير ندارند،
و ادب سلاح و سواركاري را نيك ميدانند،بزرگزادهاند.
آنان براي نمودن زورمندي و چالاكي خويش، بر اسب نشسته، تير مياندازند،
تيغ ميزنند؛ و به وقت ضرورت، كشتي ميگيرند. بدي و كژي، راهي در دل آنان
ندارند. مردان نيز حتي نيم نگاهي به ناموس غير نمياندازند؛ و تا زمان
پيري، با صداقت و راستي با همسران خويش به سر ميبرند.
دوستي پدر و مادر، و
عشق به برادر
در ميان
اوغوزها، دوستيخانواده، بويژه برادر، از عشقهاي هوسناك برتر شمرده ميشود.
آنان با اخلاق و روشهاي نكوهيدهاي چون دروغ، حيله و نيرنگ، دزدي و
نامردمي، سر سازگاري ندارند؛ و اين رذايل اخلاقي ـ جز در مواردي اندك ـ ، در
بينشان رواج ندارد. اخلاقِ پست و ناشايست، تنها زيبندة كافران است و بس.
ميهمان نوازي، كمك
به درويشان، برپا كردن جشنها و...
ميهماننوازي، لباسپوشاندن بر درويشان برهنه، برپا كردن جشنهاي با شكوه و...
در شأن اين بيگهاي دلاور است. آنان همواره به اين پند ددهقورقود فرزانه
گوش فرا ميدهند كه «مردي كه دلش نيايد مالش را خرج كند، نام آور نميشود».
در اين قصّهها، اين بيگها هستند كه جشن برپا ميكنند؛ در چادرهاي زربفت، كه
از حرير درست شده است مينشينند؛ لباسهاي زيبا و الوان بر تن ميكنند، و در
ميانِ ثروت و نعمت، عمر گرانبها را با شادي و كامروايي و در راه به دست
آوردن نام نيك ميگذارنند.
بيماري و تهيدستي
در ميانِ
اوغوزها كه همه قوي، با نوا و غني هستند، اثري از ناداري، بيماري و خستگي
نيست. آنان دائم در حال حركت، تلاش و تقلّا هستند؛ بي خود و بيجهت با هم
در نميآويزند؛ و از قساوت و سنگدلي در ميان آنان خبري نيست.
طبيعت، حيوانات و
پرندگان
حيوانات در
زندگي اوغوزهاي مهاجر، نقش عمده و تأثيرگذاري دارند. بويژه اسبها، كه گاهي
همچون برادري به ياريشان شتافته، آنان را از مهلكه به در ميبرند، و برخي
پرندگان، خاصه پرندگان شكاري، در نزد آنان از اهميّت ويژهاي برخوردارند.
به گونهاي كه برخي از افراد قبيلة اوغوزها، اسم پرندگان را براي خود
برميگزينند. آنان عاشق طبيعتاند، و براي هر كوه، دشت، نهر و چشمهاي، اسمي
زيبا و درخور برميگزينند.
اُسلوبِ كتاب
با مطالعه
اين قصّهها، درمييابيم كه مُصنّف همة آنها، يك نفر است. چون سبك و
اُسلوب همة قصّهها به هم ماننده است. با اين همه، ميتوان گفت كه
نگارندة اين قصّهها، در عين حال كه يك محقّق و پژوهشگر بوده،از ذوق ادبي
هنرمندان نيز بهرهمند بوده است.
در هر دوازده قصّه، ماجراها به شكل منظوم و منثور نقل ميشوند: ماجراها و
توصيفها بيشتر به صورت نثر و خطاب، و گفتگوها اغلب به نظم بيان ميشوند.
نثر كتاب، شعرها
و...
نثر كتاب،
نثري حساب شده، موزون، آهنگين و متناسب با قصّههاست. در بيشتر مواقع،
براي آهنگين شدنِ كلام، از صنعت قافيه نيز استفاده شده است. به همين
دليل، برخي گمان ميبرند كه اين قصّهها، از قصّه منظومي كه مربوط به
اوغوزها بوده گرفته شده، و سپس به صورت نظم و نثر نوشته شده است.
با اين همه، در بيشتر مواقع، در اين اشعار، هجاي مصراعها با هم نميخواند.
درواقع، اين اشعار، بيشتر به اشعاري كه در كُتب كُهنِ هندوان و بوداييها
نقل شده است مانندهاند، و كاربرد وزن و قافيه در آنها اندك است. به همين
دليل، بيشتر، اشعار معاصر و نو را به ياد ميآورند. شايان ذكر است كه اين
شباهت، از مزيّت اين اشعار به شمار ميرود.
در اين قصّهها، جملهها پويا، پر تحرّك و كوتاه هستند، و از فعل زياد استفاده
شده است. اعمال، احساسها، انديشهها و جزئيات زندگي پهلوانان آن زمان نيز،
بسيار استادانه و با دقّت و ريزبيني خاصي بيان گرديده است. در نقل ماجراها،
بيشتر، از واژة «گفت» استفاده شده، و بيشتر ماجراها را (مثل بيشتر داستانهاي
معاصر) ايفاگران نقشها، خود روايت كرده، با مهارت، تصاويري گويا و ارزنده از
زندگي خويش ترسيم مينمايند؛ كه ما از اين طريق ميتوانيم از احوال روحي و
رواني آنان با خبر شده، در غمها و شاديهايشان شريك شويم.
شباهت قصّههاي دده
قورقود با قصّههاي اساطيري
تنها سه
قصّة اين مجموعه، آن هم تا حدودي، به قصّههاي حماسي ديگر شباهت دارند:
قصّة «تپه گؤز» (آن كه در پيشانياش چشمي دارد)، قصّه «دلي دومرول» (دو
مرول ديوانه سر) و قصّة «بامسي بيرك».
البته، نظير اين قصّهها، در ميان تركان و عربها وجود دارد.
قصّة كشته شدن تپه گؤز به دست بساط، تا حدودي به ماجراي «پوليفم غول»
كه در سرود نهم «اديسة» هومر به آن پرداخته شده است، شباهت دارد. در هر دو
قصّه، ديوها، يك چشم بر پيشاني دارند، و سلاحي بر آنها كارگر نيست. تپه گؤز
و «سيكلوب» (غول يك چشم) هر دو بر سر كوهي و در درون غاري به سر ميبرند.
دست آخر، بساط و «اوليس»، هر دو، علاج كار را در كور كردن ديوان غولآسا
ميبينند؛ و تنها از اين راه بر آنان پيروز ميشوند. تپه گؤز با سر نيزة سرخ
شده، و سيكلوپ با ميخ چوبين درخت زيتون، بيناييشان را از دست ميدهند.
بساط، بزرگترين و فربهترين قوچ تپه گؤز را ميكشد و پوستش را كنده، در آن
فرود ميرود، و از دست وي ميگريزد. اوليس لائرت هم، تهيگاه قوچي را كه از
همه قوچها بلندتر است ميگيرد و زير شكم پر پشمش پنهان ميشود؛ و از اين
راه، ميتواند از دست پوليفم غول، جان سالم به در برد.
داستان «دومرول ديوانه سر» به ميتولوژي يونان و به افسانهاي به نام
آلسست (Alceste)
شباهت دارد.
دومرول، ابتدا با عزرائيل به نبرد برميخيزد، و بعد به گناه خويش پيميبرد و
به درگاه ايزدتعالي ميزارد. خدا را دل بر او ميسوزد و عزرائيل را به سراغ
وي ميفرستد و از او ميخواهد كه جان ديگري عوض جان خويش بيابد. دومرول به
سراغ پدر و مادر خويش ميرود. اما آنان به دادن جان خويش رضا نميدهند، و بر
وي رحم نميآورند. دست آخر، زن وفادارش بدين كار تن درميدهد. محبّت،
صداقت و عشق پايدار زن، خدا را خوش ميآيد. به دومرول و زنش، صد و چهل سال
عمر ميدهد، و در عوض، جان پدر و مادر وي را ميستاند.
در افسانه «آلسست» نيز، آدمت (Admete)
پادشاه (Phereso)
در «تسالي» تقاضاي وصلت با آلسست را ميكند. «پلياس»، پدر آلسست، به او
ميگويد كه تصميم گرفته است دخترش را به كسي بدهد كه ارابهاش با شير و
گرازي كه به يك يوغ بسته شده باشند، كشيده شود. آدمت به كمك «آپولون»
از پسِ همة آن كارها برميآيد. ولي چون در ضمن مراسم جشن عروسي از ياد
ميبرد كه قربانياي به «آرتميس» تقديم كند، دچار غضب وي ميشود و در شب
زفاف، انبوهي از ماران، اتاق را فرا ميگيرند. آپولون به آدمت وعده ميدهد
كه خواهرش را با وي بر سر لطف آورد، و در همان حال از «سرنوشتها» (Destins)
قول ميگيرد كه مرگ آدمت را، در روزي كه «قضا» (Sort)
تعيين كرده است، به تأخير بيندازد. و قول ميدهد كه در آن روز، كس ديگري
را براي مردن، تسليم آنان كند. آپولون، براي جلب موافقت «سرنوشتها»
حيلهاي به كار ميبرد، و آنها را به حال مستي مياندازد. ولي در روزي كه
براي مرگ آدمت تعيين شده است، هيچ كس حاضر نميشود بلاگردان او بشود؛ و
تنها همسرش، به اين فداكاري تن درميدهد. اتفاقاً در همان دم، «هراكلس»،
دوست قديمي آدمت، سر ميرسد، و چون همه را در قصر، غمگين و عزادار ميبيند،
جوياي علّت ميشود. و چون ميشنود ملكه به آن حالت جان داده است، به
اقامتگاه ارواح ميرود و آلسست را، جوانتر و زيباتر از پيش، به همراه
ميآورد. اين قسمت، حكايتي است كه «اوري پيد»، در درام خود، موسوم به
«آلسست»، به نقل آن پرداخته است.
قصّة «بامسي بيرك» نيز شباهتهايي با برخي از قصّههاي قرآن و تورات، از
جمله قصّة يوسف و زليخا دارد.
بامسي بيرك اسير ميشود، و دير زماني، خبري از او باز نميآيد. برادرش، «قوچار
ديوانهسر»، وعده ميدهد كه هر كه برود و او را بجويد و از مرده يا زندهاش
خبري بياورد، خواهرش را به عقد او درخواهد آورد. دروغزني به نام «پالينجيق»،
پسر «يالانچي»، به قصد خيانت پيشدستي ميكند و پيراهني را كه بيرك قبلاً به
وي داده است به خون آغشته كرده، نزد پدر و مادر نامزدش ميبرد. پدر بيرك،
كه از بسياريِ گريه بينايياش را از دست داده است، سرانجام پيراهني را كه
به خون آغشته شده بر ديدگانش ماليده، بينايياش را باز مييابد.
برادران يوسف نيز او را در چاهي بر راه گذر كارواني ميافكنند. بعد پيراهنش
را به خون بزغالهاي آغشته كرده، پيش پدرش، يعقوب ميبرند و ميگويند كه،
گرگ او را خورد. آن بزرگوار، پير و گوژ و نزار ميگردد، و چشمش از بسياريِ
گريستن تاريك ميشود. سرانجام، وقتي كه يهودا، پيراهن يوسف را به دست او
ميرساند، بينا ميگردد.
البته باز هم ميتوان بين قصّه «بامسي بيرك» و «آخرين ماجراهاي اوليس»
شباهتهايي يافت.
اينان هر دو، ديرزماني در حسرت ديدار زاد ـ بوم خويش به سر ميبرند. هر دو،
زناني عفيف، شريف و پاكدامن دارند كه بيش از حدّ شيفته و بيقرارشان هستند
و مشتاقانه منتظر بازگشت آنان ميمانند. «پنلوپ»، زنِ اوليس، مادر «تلماك»
است. نامزد بيرك هم، «بانو چيچك» نام دارد. هر دوي آنها به طور ناشناس به
سرزمين خود باز ميگردند: اوليس چونان گدايي و بيرك در هيئت اوزاني
(عاشيقي) نامدار. هر دو، كمانهاي محكمشان را به زه ميكنند و در مسابقة
تيراندازياي كه براي ستاندن زنانشان برپا شده، شركت ميكنند و تير در
نشانه ميزنند و دشمنان نابهكار و بيمزده را، خوار و پريشان ميكنند.
نوشته :جعفر سلیمانی کیا
ارسالی از رضا - ارومیه
منبع و کلیات نوشته : نشریه
اصحاب قلم شماره 2

www.solgunaz.com
|